تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی هنوز نطفه ام در شکم مادر بسته نشده بود، مادرم عاشق ماهی تازه بود. با پدرم و خرسی که توی سیرک محله امان کار می کرد، می رفتند ماهیگیری. پدرم استاد صید قزل آلاهای صورتی بود. آن سال ها هنوز می شد یک قزل آلای صورتی را توی رودخانه هایی که از پشت شهر می گذشتند دید. قزل آلاهای صورتی امروز، فقط اگر دم غروب و از روی تپه های رسی کنار رودخانه نقطه های پشتشان را ببینی کمی به صورتی می زنند. اما آن روزها قزل آلاهای صورتی درست از پشت آبششان تا دم صورتی خوشرنگ بودند؛ با دم و خال های آبی تیره. ماده هایشان هم یک پاپیون زرد راه راه به گردن های کوچکشان می بستند. مادرم عاشق قزل آلای صورتی تازه بود.

اما درست روزی که شبش قرار بود نطفه من توی رحم مادرم بسته شود، آقای خرس دوان دوان خودش را به در خانه ما رساند تا شاهِ ماهی ها را که صید کرده بود به مادرم نشان بدهد. شاهِ ماهی ها، با یک تاج ساده طلا و یک لباس بلند نیمه رسمی باید شکوه خاصی داشته باشد. اینطور که برایم تعریف کرده اند تمام تنش پر از زخم هایی بوده که توی سه ساعت جدال با آقای خرس برداشته بود. هنوز نفس نفس میزد وقتی مادرم تصمیم نهایی را در موردش گرفت. بعید است در یک مراسم معمولی خورده باشندش. شاید جور خاصی توی حیاط پشتی کبابش کرده باشند. آن وقت سه تایی به سلامتی هم گیلاس هایشان را بالا برده یاشند. حتی شاید گروه موزیک سیرک به افتخارش مارش عزای جانانه ای نواخته باشد. هرچه باشد او شاهِ ماهی ها بوده و برای هضمش موسیقی با شکوهی لازم است.

هرچه بود، همان شب از لای ستاره های آسمان یکی کم شد. همان ستاره ای را می گویم که از پنجره اتاق زیر شیروانی تو آمد و صاف رفت توی آشپزخانه. کنار سطل زباله ای که از بوی ماهی موج می زد نشست. آن قدر گریه کرد تا کف آشپزخانه و کاشی های قرمزش یکسره نقره ای شرمگینی شدند که گاهی به کف کفش آدم می چسبد. آن وقت خودش را از پله ها بالا کشید و رفت توی اتاق خواب. با تمام وجودش نعره کشید. آنقدر نعره زد تا تمام شهر بیدار شدند. بعد آرام آرام آب شد، از پله های تخت بالا رفت و رد نمناکی توی تمام ملافه ها باقی گذاشت. از همان شب بالای تخت خواب سلطنتی خانه ما نقش یک ماهی را می شود دید که دارد به سمت آسمان بال می زند.

همان شب نطفه من بسته شد. هیچکس نمی داند آیا تولد من ربطی به نعره های آن شب یا نقش و نگارهای نقره ای توی آشپزخانه دارد یا نه. حتی کسی توضیحی برای زخم های روی سینه ام که از همان تولدم با من می آیند ندارد. فقط مطمئنم طلسمی در من است که هر بهار باید تمام خیابان ها را درست برخلاف جهت حرکت آدم ها بال بزنم و شب های بی ماه، به هیات یک خرس پشت پنجره ها نعره بزنم.

 

پ.ن: اگر مقدر بود...

+ نوشته شده در  سوم آذر 1388ساعت 9:19  توسط انسان ریخت  | 

توی شهر یخ بندان بود. آن قدر یخ، که چیز دیگری نمی شد دید. فقط یخ بندان.

ته نوشت: آرامم. آرامتر از همیشه.

 

 

پ.ن: یک داستان زمستانی...

+ نوشته شده در  دوم آذر 1388ساعت 14:58  توسط انسان ریخت  | 

<مقدمه>دستانم مداد می خواهد. انگار چیزی توی تاریکی ام دارد روشن می شود. انگار فراموشی هایم دارد کمرنگ می شود؛ نم می کشد. فراموشی ام می شود مثل شیشه های بخار گرفته عینکم وقت چایی خوردن. آن وقت می شود خطوط مبهم پیکره ها را توی تاریک و روشن خاطره ها دید. هرچند واضح تر نمی شود. هیچ وقت تصویر صاف نمی شود. خوب خوب که بشود، بغض می آید توی چشمهات می ترکد تا دیگر هیچ چیزی را نشود دید.

<با حروف درشت تر> دیشب خود خود مرگ پیش ما بود. آمده بود مهمانی. نه که آن پادوی احمق داس به دستش را فرستاده باشد؛ خود خوش بود. با لب های قلوه ای کبود، چشم های سورمه ای درشت و لبخندهای مهربانش. هنوز صدایش با تمام زنانگی اش، طنین طبل ها آفریقایی را به یادم می آورد. با آن بال های خاکستری و سفید و هزار رنگ براق، روی مبل های سبز چرک خیلی خوب به نظر می آید. هنوز پنجمین تکه کیک شکلاتی اش را که خودش پخته بود نخورده بودیم که تصمیم گرفت حرفش را بزند. وقتی می خواهد از این حرف های جدی بزند زیبا تر می شود. انگار غم پر نوری می نشیند توی چشمهاش. بعد آرام پلک می زند و قسم می خورم که پرده های اشک را می شود توی نور بیخ چشم هاش دید. دیشب هم جدی بود وقتی می گفت رفیق! داره تموم میشه ها! <حروف آرامی که می شود با آنها دروغ گفت> حکایت دیشبیمونو نگفتم که دلت باسم سوزه. حالام اگه فیتیله حرفا رو کشیدیم یخده پایین تر نه که یه کلومشون دروغ باشه به موت قسم. یواش میگم که اگه دلت خواست بسوزه باکیش نشه از قلدر بازیامون. خواستم جز خودت کسی نشنفه که ما اگه پهلوونیم، ننه بزنیم شیش پرش.<حروف معمولی> وقتی حرفش تمام شد، فقط کمی سکوت بود. بعد هم کیک شکلاتی امان را خوردیم. پرده های اشک آرام راهشان را گرفتند و رفتند پشت شیشه های پنجره؛ شدند کلی باران که داشت باز با ترانه می زد رو شیشه ها. همانجا بود که تمام خاطراتم برگشتند. مثل پری زاده ها روی بخار لیوان چای می رقصیدند.

ته نوشت: این صدمین نوشته این وبلاگ است/بود.

 

 

پی نوشت: راپسودی بوهمی...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:31  توسط انسان ریخت  | 

دیشب توی خواب دیدمش. نمیدانم چرا این همه راه را تا توی خواب من آمده بود. یک هفته ای را باید منتظر بوده باشد. یک هفته ای می شود که نخوابیده بودم. یا لااقل آن قدر نخوابیده بودم که بشود خوابی دید. شاید به خاطر آن همه فکر خیال توی خیابان بوده باشد. گاهی تنها چیزی که برای آدم می ماند همین فکر و خیال های مازوخیستی اش است –این را همان دیشب به رفیقم می گفتم- و آدم هم که انگار همیشه تنها چیزی است که برای خیالات مازوخیستی اش می ماند. نشنیده ام تا به حال گاوی خودآزار بوده باشد یا جز نهنگ و دلفین که کمی آدم می زنند، جانوری خودکشی کرده باشد. هرچه بود، اگر این همه دلتنگی باعثش بود یا خودش مسیر خوابش را تعیین می کرد؛ اگر اثر نگاه خیره مجسمه مریم مقدس توی پارک بود یا طنین حرف های این و آن توی گوشم؛ هرچه بود دیشب خوابیدم و به خوابم آمد. آن هم درست بعد یک هفته بی خوابی. انگار هیچ چیز عوض نشده بود. فقط اینبار، دایی جان هم توی خوابم بود. هنوز با همان چشم های گربه ای اش نگاهم می کرد. با همان شور و شوق همیشگی اش داشت از رفتنش می گفت و با خنده های همیشگی اش می خواست بفهماند که تمام شده است. اواخر خوابم بود که رفت؛ گم شد. مثل همان روز عصر لعنتی که هیچکس باورش نمی شد آخرین بار باشد. هیچکش، شاید جز همان چشم های گربه ای. نمی دانم بازهم می خواهد بیاید و توی خواب به چشم هایم خیره شود یا نه. حتی نمی دانم دلم می خواهد دوباره بیاید یا نه. اما می دانم که اگر بخواهد باز باید یک هفته ای منتظر بماند. شاید هم بیشترک این بار.

ته نوشت: عجیب است اما تنها تصویری که از او برایم مانده، با عینک آفتابی است!

 

 

پ.ن: گلوله...

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:43  توسط انسان ریخت  | 

ارواح خانه ما سفید نیستند. عادت ندارند شب ها صدای «هوهو» از خودشان در بیاورند. نمی خواهند کسی را بترسانند. اصلا انگار یادشان نیست که مرده اند. هر روز صبح بیدار می شوند و شکم های صورتی اشان را پشت لباس های رنگ و وارنگ قایم می کنند. موهای ژولیده اشان را مرتب می کنند و می روند دنبال کارهای هر روزه اشان. توی خانه ما پر از روح است. انگار سال های سال است که تمام خاطرات و آدم ها تویش تلنبار شده اند. آدم هایی که مرده اند اما غذا می پزند، مهمانی می گیرند، کتاب می خوانند و عشقبازی می کنند. برایشان هم اهمیتی ندارد که ما آدم زنده ها هم توی آن خانه جایی داریم. انگار نمی بینندمان. حتی امروز صبح مادری که گویا سر زا رفته است –هنوز خطوط انتهای شکمش روی لباس آبی آسمانی اش خونی است- بچه کثیف و لختش را به جای مبل روی پاهای من گذاشت. حس مزخرفی است وقتی یک روح تا نصفه توی تنت فرو می رود. روح های خانه ما هر روز یخچال را خالی می کنند و مدفوعشان راه فاضلاب مستراح را بند می آورد. روح های خانه ما زیادند، خیلی زیاد. اما خوب می دانم چکارشان باید بکنم. امشب، وقتی صدای عشقبازی ها و خنده های نخودی اشان درآمد، بلند می شوم و از زیر یک ملافه سفید آن قدر «هوهو» می کنم تا همه اشان فرار کنند. گمان نمی کنم برای یک روح چیزی ترسناک تر از آدم زنده ای باشد که صدای مرده می دهد.

ته نوشت: دلیلش این بود و حسی که امسال گند زده است به تصوراتم.

 

 

پی نوشت: دارم دیوانه می شوم...

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 17:19  توسط انسان ریخت  |