تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خودش را با آن همه تور و پارچه و مروارید قلابی و عطر و گل انداخت توی بغلم. با خنده موذیانه همیشگی اش گفت: «بالاخره امشب.» لباس سفید چین دارش و تمام رنگ و لعاب بزک کرده اش؛ با کت سیاه براق و چهره رنگ پریده ام کنتراست عجیبی داشت. گونه های داغ کرده اش را بوسیدم، با همان بی خیالی قلابی ام. «خوشبخت می شوی... قول می دهم.» و برای حفظ ظاهر هم که بود، با لبخند، برای داماد متعجب دست تکان دادم.

 




پ.ن: الماس ها و زنگار...

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1387ساعت 15:47  توسط انسان ریخت  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی به دنیا آمد، درست همان لحظه ای که سرش را از هر آنچه نه بدتر مادرش کشید بیرون، قبل از آن که دکتر یا پرستار یا هر ننه و قابله دیگری بخواهد راه تنفسش را باز کند، با همان چشم های بسته، ریه هایش را از بوی خون و چربی و الکل و فرمالین و هر بوی دیگری که می شد توی اتاق زایمان شنید پر و خالی کرد و گفت: «رسیدم. سیاره آبی قلمبه ای که تویش آدم های جوراجور زندگی می کنند و توی ساحلش بوی گوش ماهی می آید و باران که می زند کوه هایش مثل زندگی می شود و درست سه روز مانده به بهار توی مرتع های کنار جاده پرستوها از بالای سرم رد می شوند و دستانم پر می شود از آب و باران و آینه و سیب و ماهی و برکت خداوند. رسیدم.» بیچاره روزی که داشت می مرد تازه فهمید اشتباه آمده است.



+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:34  توسط انسان ریخت  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تقصیر من نیست که هر وقت صدای لئونارد کوهن را می شنوم، یاد تو می افتم با آن شال سبز براق. آن وقت کف دست هایم عرق می کند به یاد تمام لحظه هایی که توی شلوغی سرک می کشیدم و فقط تو بودی که شال سبز انداخته بودی و من از هرچه سبز بود خوشم می آمد که ایتقدر توی چشم می زد. بعد نگاهم را می دوزم به نوشیدنی عرق کرده مشکوکی که توی لیوان حباب می زند و اعوجاج لطیف نور توی دیوار لیوان که می شد اندام تو باشد در رقصی مدام.


تقصیر تو هم نیست که هر وقت شال سبز براقت را می اندازی یاد صدای لئونارد کوهن می افتی و من با شلوار پارچه ای سیاهم که به زور قوزک هایم را می پوشاند. آن وقت جلوی آینه اخم می کنی و به فکر فرو می روی که آن روز چقدر زور زدی خودت را لای جمعیت طاق و جفت قایم کنی و نفرین کردی شال سبز براقت را که همیشه توی چشم می زد. بعد کف دستت عرق می کند به یاد تمام رقص هایی که می شد در آغوشم باشی و چرخش لطیفی که می شد رقص ما باشد.


تقصیر هیچ کس نیست اگر دست هایم عرق می کنند؛ اگر هیچ وقت رقصیدن بلد نبودی؛ یا حتی اگر از رنگ سبز خوشت نمی آید مثل من که از صدای کوهن خوشم نمی آید. انگشت هایم را می لغزانم روی بدنه یخ کرده لیوان انگار که از آب گرفته باشندت. با موهای تازه رسته شقیقه ات بازی می کنی. نور توی حباب های نوشیدنی یخ زده ام حبس می شود. کف دست هایم را با لبه تقویم رومیزی ام می خارانم.



پ.ن: با من برقص تا انتهای عشق...



+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1387ساعت 12:9  توسط انسان ریخت  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1- یک ساله شدی، چند روز کم یا زیاد. آن روزهای اول که نگاهت می کردم، مثل یک گلوله خمیر بودی. هر روز غسل می کردم توی باران واژه ها تا یک تراش کوچک روی تن گلی ات بدهم. می آفریدمت ذره ذره. انگشت هایم را زبری تنت می برید. خونم خاکت را خمیر می کرد. بزرگ می شدی و می مردم. یادت هست آن روز؟

2- خدایان آفریننده اند. خداییشان به ترکیب آب و زرنیخ و گوگرد و سوگند دانه و هزار هزار ذره بی آزار دیگر است تا آدمی تبر به دست بیافرینند و او تنشان را خرد کند. خدایان مجنونند. شراب نامیرایی اشان را جرعه جرعه به حلقت می ریزند تا در پشت زندگی ات آسوده بمیرند. خدایان آفریننده قاتلان خویشند.

3- یک ساله شدی. این روزها نگاهم که می کنی، درست مثل یک گلوله چربی بی حالت پر پیچ و خم شده ام. در برابرم می ایستی. خراش می دهی تن سفیدم را. ذهنم را بزرگی قامتت می ترکاند. در تنم رشد می کنی. بزرگ شده ای و مرده ام. مرده ام توی پیکره ای که دیگر تصویر من نیست. آن روزها من بودم و اکنون تو مانده ای. یک سالگی ات مبارک انسان ریخت کوچک من.



 

پ.ن: زنده خواهم ماند....


+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت 12:32  توسط انسان ریخت  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


(صرفا جواب یک دعوت به بازی)

ساعت 24: حالا حالا ها باید خواب باشم. چشمانم را روی هم فشار می دهم. دارم خواب می بینم – یعنی باید خواب ببینم. چیزی مثل صدای جیغ می آید، یا شاید صدای زاویه دار ترمز اضطراری قطار. انگار بچه شده ام. دارم توی خانه های گشاد ریل لی لی بازی می کنم. هنوز 6-7 ساعتی تا بیداری راه هست و کمی بیشترک تا خواب.

ساعت 18: می روم سقاخانه. سقاخانه قدیمی که همیشه بعد از تئاتر دیدن توی سنگلج می رفتیم. این بار نمی خواهم شمع روشن کنم. فقط آمده ام توی خاطراتم نفس بکشم. می روم پیش بقال سرکوچه. می خواهم بگویم شمع هایش را خیلی گران می فروشد.

ساعت 16: می آیم سرکار. همین یک چیز می تواند کمی دلخوشم کند. تازه آدم می فهمد این نفس نفس زدن های سراسیمه که آدم توی آمدنشان فقط ناله زده است؛ این زندگی کوچولو که کوله بارش پر از لعنت های روشنفکرانه ماست؛ این یک ذره وقت خالی بین دو قیلوله؛ واقعا همان قدر که به نظر می آید دوست داشتنی است و مزخرف. امروز لیاقت چند ساعت مرخصی را دارم. کارهای نیمه تمام را کامل می کنم. نظرات وبلاگم را می خوانم، توی وبلاگ همه نظر می گذارم و می روم.

ساعت 12: می آیم می نشینم روبرویتان. آنقدر زل می زنم توی چشم هاتان ، آنقدر ابلهانه می خندم، آنقدر سکوت می کنم تا مطمئن شوید دیوانه شده ام. پر می شوم از بودنتان. توی چشم های همه اتان می خوانم که اشک های تمام رسمی اتان را برای فردا و فرداهای دیگر ذخیره کرده اید. حالم بد می شود.

ساعت 11: دارم ناهار می خورم.

ساعت 9: دستتان را می گیرم. با هم می رویم توی خیابان. توی داغی آفتاب با هم بستنی می خوریم. برای تمام روزهایی که بغض شدم نشستم توی چشم هاتان، حالا می خندم. کف دست هایم و پوست سرم می خارند.

ساعت 7: می روم توی اتاق. روی شکم دراز می کشم. دست هایم را جمع می کنم زیر صورتم. چیزی نیست که حسرتش را بخورم. از چیزی پشیمان نیستم. چیزی توی شکمم حرکت می کند. گریه ام می گیرد. تو می آیی و من باز اشک هایم را پنهان می کنم. می رویم با هم چای سبز بنوشیم.

ساعت 5: تلفن بازی ام شروع می شود. وجدانم آسوده است. اولین باری است که هزینه تلفن ناراحتم نمی کند. به قبض بعدی نخواهم رسید. به همه زنگ می زنم. هنوز هم نمی خواهم حرف های خودم را بزنم. هنوز هم آخر هر تماس می گویم دوستت دارم. حس می کنم حتی مرگ هم خنده اش می گیرد. به او لبخند می زنم.

ساعت 4: می روم سرکوچه. از باجه تلفن عمومی شماره ات را می گیرم. شماره ام را نمی شناسی. صدایم را فراموش کرده ای. می گذارم اشتباه بگیری ام. می گویم دوستت دارم. قطع می کنی. نفسم را با صدا بیرون می دهم. شانه هایم را بالا می اندازم. سعی می کنم کسی لرزش زانوانم را نبیند.

ساعت 3: همه چیز باید منظم پیش برود. دارم وصیت نامه می نویسم. هرچه پول دارم یا هر چیزی که ارزش مالی اش توی ذوق می زند برای پراسکویا فیودورونا. MP3 پلیرم را هنوز لازم دارم. کتاب هایم توی خانه بماند. هرچه لوح و جایزه و تندیس دارم را تقسیم کنید بین عمه زاده ها و عمو زاده ها و دایی زاده ها؛ بیشتر به درد آنها می خورد. کفش هایم را بگذارید توی جعبه هایشان توی کمد دیواری اتاق، درست روی کتاب های مرجوعی مادر بزرگ. عکس هایم، خاطراتم، ادکلن هایم و جوراب هایم برای خانواده بماند. دست نویس هایم برسد به برادرم. کلاه کلمبیایی ام هم مال تو. زبانش را بهتر می فهمی.

ساعت 1: دراز کشیده ام. حس می کنم جایی درست کف پاهایم سوراخ شده است. دارم شره می کنم. روی بافت زبر موکت پخش می شوم. از اتاق خواب جاری می شوم توی هال. درست کنار پله های پشت در حیاط جمع می شوم. در با صدا باز می شود. از خواب می پرم. رختخواب خیس است.

ساعت صفر: دارم موسیقی گوش می دهم – یعنی باید موسیقی گوش بدهم. فرانک سیناترا دارد می خواند. روی ریل راه می روم. دستانم را باز می کنم. توهم قطار با من تصادف می کند.




پ.ن: بازی این است: 24 ساعت مانده تا مرگ. چکار می کنی؟

پ.ن: دعوت نامه: امین، ستایش، ستاره، مهدی، زهرا، لی لی


+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط انسان ریخت  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin