تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت: شما جماعت روشنفکر، عشقتون هم زردک زده. خیر امواتتون انگار تاویل آلت رجولیت باشه توی ساختار رومانتیک بی فرم. مثل تموم نالیدن های وقت و بیوقت از مرگ و جنگ و خط و نشون. بخارتون که به خونه بگیره فقط ته رنگ قهوه داره و ته طعم شعار؛ گاهی با دود اضافه.

گفتم: ما جماعت، اگه فکرمون ته نوری داشت که می دیدیم فرق چاله و چاه رو. ما که تو نبرد سکوت و صدا پیرهنمون خط خطی سیاه و سفید هست، توی این وانفسا تو هم دودی ترش کن. ما جماعت شکست خورده ایم. نشستیم تنگ غروب فکر صلح و آزادی می کنیم خیر سر مرده و زنده. بی انصاف، لااقل مزه اش از حلوای خیرات دم قبرستون که شیرین تره. زیگزاگ آواز معده هم اگه بذاره، شک نکن می شینیم به قوادی واژه؛ کلمه شوهر می دیم توی این بلبشوی بی عشقی. به سنت حسنه، به مهر معلوم، به شرط چاقو.

گفت: همین قورباغه جای کفتر انداختنت من رو عمری پاسوز ترقص گل و بلبلت کرد. وگرنه ما که عاقله قومی بودیم به بیداری. ما رو چه به معاشقه ناشتا اونم تو هول انقلاب؟ واژه بزک می کنی منتظر کفتر جلد؟ بهونه نیار. تو که وجود نداشتی واسه سه تا و لتی آدم که تموم خوشبختیشون عصر پنج شنبه بادبادک پروندن بود روی بوم، خوشبختی تو آستر کدوم تنبونت مخفی کرده بودی واسه خلق الله؟

گفتم: من و خوشبختی؟ اونم تو آستر تنبون؟ هه... تو که هفت چاک پیرن بی پیر منو پی رد طلسمات و مخدرات و بعضا بوی عطر و رژ لب گشتی، ردی از خوشی ماسیده بود به جاییم؟ منم و یه دونه قفس از ته زدن هزار و یک امید بی سر و ته. یادته می خندیدی به این همه قانون و ایمان و باور؟ می دونم، نشد که شاه ماهی بشم توی حوض بلور. می دونم که ته این همه خاک و دولاخ ردی از غول نبسته بودن به خیک این چراغ وامونده. می دونم آتیش شدم به مزرعه آروم ذرتت. ولی بگو که تو هم دوست داشتی بوی بلال دم غروب رو. من رو تنها نذار با این همه بوی گرگ که انگار قصه یوسف رو من نوشتم ته تموم کتاب ها. وگرنه صدای قورباغه کجا، نغمه قناری کجا؟ من نقاشم، نه جادوگر. من دورم از بوی تموم خوشبختی های توی قصه. من و دیو گردن شیکسته یه عمره هم خونه ایم...

پ.ن: بوی گل و بوته و بارون بهونه است، وگرنه کی بهتر از بهار واسه کشتن یکی. اونم کسی که عمری تو جونت لولیده بی پدر. ته کشید. هرچی بود رو کشیدم بیرون تو این نقش آخری. بیچاره ببم. بچه بارون ستاره بود و پهنای کویر. نمرد؛ منقرض شد تتمه بودن انسان ریخت کوچولوی من.


+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:26  توسط انسان ریخت  | 


3) امیر می گوید:

توی ذهن هر آدمی، پر است از آنچه که هیچ کس دیگر نمی تواند بویش کند. چیزی فراتر از عشق، پر رنگ تر از بودن و موهوم تر از امید. چیزی مثل نگاه گمشده من توی تیغ درخشش ستاره ها. چیزی مثل شبح درون تهی سرما، که شب ها از زمین می تراود، می خزد، خودش را از پایه های تخت بالا می کشد، در حجم خالی گرما می لولد و خودش را توی قلبم جا می کند. چیزی مثل بی خواب خفتن. مثل پدر که سرخ می پوشید با تازیانه سیاه یا مثل من که دستانم بوی گندم می داد. تقدیر امارت است که گرم خوابی هایت هرچه باشد؛ هزار و یک شب است برای لحظه ای. ستاره ات که گم شد می مانی با قدرت که توی دست هات شعله می کشد و افسوس که شراب می شود توی جام های طلایی یا بخار وهم از روی آتشدان. مبهوت مانده ام با خزانه لباس های سرخ و بوی گمشده نان و بخار سحرانگیز دجله. بی قصه مانده ام در این شب چندهزار و چندم...

 



پ.ن: اینک که را...

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1387ساعت 10:20  توسط انسان ریخت  | 

 

1)

پای آتشدان

میان سحر دود بخور

روبروی برج

برفراز قامت مخروب کفر

اینک من

خادم نیایش های امیر

ایستاده ام

افسون زده

بی خواب؛

امیر

گیرای مسخ دجله دور

در لای شاخه های فراگیر بید

می خواند ستاره ای را

برای شبی دیگر

برای آخرین شب بی رحم

به ترانه شمشیر...

 

 

پ.ن: تو را می خواهند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 11:52  توسط انسان ریخت  | 

 

موسیقی باخ

نگاه های خیره شوپنهاور

تلاقی سخت عرضه و تقاضا

اندام متبلور زنانگی

            در قامت تراشیده خیابان

صدای کلاغ

حجم خالی دوست داشتن

لکه سفید مجهول روی کیف سیاه برزنتی

ویروس، عفونت، تزریق

حجم ملتهب ساختار

            روی شانه عامل

کرم ها

توی چشمخانه روشن مارکس

            و در جمجه خالی روسو

و بیماری فانتوم در بینی مفقود منتسکیو

اثبات واجب الوجود

            در اسمان پرستاره خیال انگیز

-اعدام خیال در آستان باور-

ایمان به طعم گندیده موز

قدم زدن روی آسفالت خیس

            با نوای آلبینونی مرحوم

لمس شهوتناک فیش حقوق

شدت ناباور آخر ماه

فریاد زنده باد مرگ

            یا مرگ بر زندگی

یا هرچه مرگ و زندگی است

جوشاندن پیله ابریشم

چلاندن زنبور

خزیدن زیر چتر

حس بخار ذرت مکزیکی

...

هنوز باور نمی کنم

ممکن است زنده باشم.

 

پ.ن: قهرمان...

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط انسان ریخت  | 

 

1. فرقی نمی کند فدراسیون روسیه بخواهد گرجستان را ببلعد یا اسراییل، غزه را. حتی مهم نیست سلاخ سیاه باشد یا سفید. آتش روی سر هر کسی که بریزی خونش سرخ است. فقط فرق می کند رنگ خون بچه ای که هنوز از زندگی چیزی نمی داند با تروریست چفیه پوشی که فقط از مرگ دم می زند.

2. کم اند آدم هایی که جلوتر از نوک دماغشان را می بینند. این روزها شرمنده ترم از بودن در جایی که هستم. آدم های دنیا سرهایشان را بالا می گیرند برای دفاع از خون؛ و من اینجا باید حساب پس بدهم که خدا می داند دست چه کسی از آستینم درآمده اگر از صلح بگویم.

3. آدم، آدم است. خونش را که بریزی بشریت را کشته ای. قاتل به هر لباسی قاتل است و مقتول به هر لباسی... دیگر نیست. خسته ام از آسمان های تکراری که بوی باروت می دهد.

4. می دانم که لیلا و عباس می آیند. امین هم که پیشتر آمده است. حسام و علی و ستاره و آینه و اهالی جزیره هم که بیایند می شویم ده نفر. وقت دعوت نامه نیست. هرکس صلح می خواهد باید بیاید.

 

* برای صلح

* حلاوت صلح

 * چند گردان؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:7  توسط انسان ریخت  |