تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1)

واژه ها رگبار می شود؛

روی چشم هایم

روی موهایت

باران می زند.

باید کسی آنجا باشد.

من

توی باران خواهم رفت

با آدم هایی که از روی پل می گذرند

تا مشایعتم کنند

با بارانی همیشگی ام.

سگ ها

خیابان را بو می کشند؛

پارس می کنند پشت جمعیت عزا دار

-اگر جمعیتی باشد-

و واژه ها یکریز می بارد.

من باز هم مرده ام.

شاید از تو باشد

که بوی حرامی می دهی

و گل های هنوز جوان.

شاید از تو باشد...

 

2)

آنجا

من خوابیده ام

روی دوش آدم هایی که می گذرند.

آنجا

من همیشه می خوابم.

چشم هایم

توی بیداری

می ترساندشان.

چشم هایم سگ داشت.

تو چشم هایت گربه ای است.

توی بازی

سگ ها می میرند

گربه ها از آسمان می بارند

با واژه ها.

آدم ها روی پل

بی انعکاس تصویر در آب....

 

3)

دست هایم

که همیشه عطش داشت؛

عطش نوشتن

از تو نوشتن

روی دوش مردم آرام گرفته اند.

داستان ها

همیشه به همینجا می رسند.

توی خیابانی که باران می آید

و سگ هایش پارس می کنند.

داستان تمام می شود

و آخرین خط را من نخواهم نوشت؛

حتی آخرین خط را...

 

4)

تو را توی خطوط می شناختم:

خطوطی که از انحنای چانه ات می ریخت

تا دستانت که بوی شاهدانه می داد

و زهدانی که انقباض جوانی اش را فریاد می کرد.

تو را

در تناقض دایمی ات می شناختم

که چشمانت آزادی ام بود

و اسارتم در نگاهت.

حالا هم انگار از تو مرده ام

که بی تو می مردم.

هنوز تناقضی انگار

حتی روی دوش آدم هایی که می گذرند...

 

5)

قرارمان این نبود.

قرارمان این نبود؟

قرارمان هرچه بود

یا هرچه نبود،

همین است.

نقطه ها می افتند

و دیگر خطی نو آغاز نخواهد شد.

کتاب را می بندم،

و تو تازه در آغاز فصلی دیگری...

 

6)

واژه ها باریده اند،

سگ پیر

لای خاک ها

استخوانی را می جوید.

آدم ها رفته اند

از روی پل،

بی من.

و من

بدون آنها

و حتی بی تو

از روی پل خواهم گذشت.

ماه کامل است

بازهم.

 

 

پ.ن: باران...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت 2:44  توسط انسان ریخت  | 

(این بخش دوم است که می شود مقداری از فصل اول. لطفا زود حکم به بی ربطی ورودیه داستان با این فصل ندهید!)

۱)

مردان خانواده ما، همگی تابع یک قانون هستند: اینرسی. مثل سنگی که یا از دره می افتد یا بالای آن می ماند. اگر تصمیمش به افتادن باشد، قاعدتا تا ته راه را یکسره می رود. اما اگر بخواهد بماند، لااقل در تئوری، می تواند قرن ها سر جایش خشکش بزند تا وقتی یک نیرو از جایی بیاید و او را به تکان خوردن وادارد. این خاصیت به جز مردان خانواده من، بیشتر توی سنگ ها و سیب زمینی های نیم پز دیده می شود. همان چیزی که ما توی خانواده به آن «حدی بود» می گوییم؛ و مردهای خانواده من همگی حدی هستند. مخصوصا آنهایی که با من همنامند: رضا اسکندری.

مثلا پنج یا شش نسل پیش تر از من، گویا رضا اسکندری نام مردی بوده است که توی کوه ها و دره های کردستان، راهزنی می کرده است. هرچند مورخین بزرگوار خانوادگی شغل شریف نیای مشترکمان را به عیاری تغییر داده اند؛ اما واقعیت آن است که هنوز آه و ناله فقیر و غنی پشت سر خانواده ما می دود. آن قدر شجاعت و قدرت در وجود این مرد قلمبه شده بود که وقتی او را همراه با تفنگدارهایش دستگیر کردند، حاضر نشد مجازاتی کمتر از اعدام را بپزیرد. آن هم نه یک اعدام معمولی: سرش را با اره بریدند! حالا تصور کنید دو نسل بعد از یک همچه مردی، رضا اسکندری زمان مردک کوتوله سبیل کلفتی بود که بعد از حبس و اعدام پدربزرگ کار بهتری جز فراشی و اصطبل داری توی قریه ای اطراف کرج پیدا نکرد. بیچاره تا اواخر عمرش از نا به کاری تقدیر گلایه می کرد که اگر سبیل و زور بازو و هیبت ملاک بود، خلاصه اگر پای مردانگی در میان می بود، چیزی از رضا خان میرپنج کم نداشت. هرچند پای عمل که می رسید، بیچاره از کشتن یک مرغ هم عاجز بود.

حکایت حدی بودن مردان این خاندان فقط به شجاعت و عزت نفس ختم نمی شود. توی عشق و عاشقی هم مردان خانواده ما همین قدر حدی هستند. می گویند مرحوم رضا بیک سارق، تا اواخر زندگیش درگیر هیچ عاشقیتی نشد. سفت چسبیده بود به تفنگ حسن موسای ارثی و اسب پا کوتاه قره کهرش. آخر سر هم، شاید به اجبار طبیعت و برای بقای مثل یا شاید به اجبار والده مربوطه بی سر و صدا عروسی کرد و همان شب زفاف پدر رضا خان فراش باشی را پس انداخت. فردا یا پس فردای ازدواجش هم گیر کاروان دولت افتاد و اعدام شد. همین است که بعضی ها توی چند و چون نسب بردن این رضا از آن رضا هم شک دارند. از آن طرف داستان، رضا خان فراش باشی اگر به قدرت و شوکت هیچ دخلی به سلطنت نداشت، اما در بحث زن و حرمسرا دست دوره ناصری را هم از پشت می بست. یک قلم آن که توی هفت آبادی از هر طرف، کسی نبود که با او قرابت نزدیک سببی نداشته باشد. اگر بگویم شجاعت من به قاعده رضا خان فراش باشی است و حرارت عشقم درست عین نیای بزرگ تر عیار، چندان بیراه نگفته ام.

من چهل و سومین رضا اسکندری تاریخ این خاندان محسوب می شوم که به سیاق تمام رضا اسکندری های پیشین، توی نسل خودش بزرگترین پسر است. میراث خانوادگی، یا اگر بهتر بگویم باقی مانده میراث خانوادگی را هم من نگهداری می کنم. یک سنجاق سر برنزی قدیمی زنگار بسته، یک تکه نمد قرمز که کمی از کف یک دست بزرگتر است، یک تکه پارچه سفید خونی که تار و  پودش دارد وا می رود، یک تفنگ حسن موسای قدیمی و یک انفیه دان تمام چیزی است که از میراث خانوادگی به جا مانده است. من قرار است تا آخرین دم زندگیم حافظ میراث خانواده باشم و مهم تر از آن نگهبان سنت های آن. یکی از این سنت ها هم قانون اینرسی است! ...

 

 

+ نوشته شده در  نهم دی 1388ساعت 14:31  توسط انسان ریخت  | 

(سرزمین پدران ممکن است داستانی طولانی باشد. اگر حوصله ام بگذارد. آن وقت این می شود قسمت نخست!)

ورود

گوشه آینه دستشویی ما، تصویری از کلیسای جامع «دومن دو پوازانس» جا خوش کرده است. با همان دیوارهای سفید معروف که پیچک های ارغوانی جبهه شرقی اش را تسخیر کرده است و هر صبحگاه، برگ هاشان نور خورشید را با متانتی خاص روی مجسمه مریم باکره می اندازد. کلیسا شیروانی های سرخ و قهوه ای دارد و هرچند سال ها از عمرش می گذرد، اما هنوز تمیز و استوار است. با دشت سبز پهناوری که تمام دره «وله دو سالوپ» را می پوشاند و تا گور پشته های باستانی اش پیش می رود. می گویند معماران کهنسال فرانک، درختان تناور صنوبر و راش جنگلی را از دامنه های پوشیده از درخت «منشن والد» تا خود دره کشیده اند تا مناره مشهور کلیسا را سرپا کنند. وقتی هم که چوب ها را رطوبت کوهستان و موریانه های وحشی ناکار کردند، پدران و برادران روحانی دیواری آجری به استحکام باورهایشان به دور آن کشیدند تا مناره بلندشان را از خطر سقوط و فراموشی نگاهدارند. مناره ای که تمام حرمت کلیسا به آنهاست.

کلیسا بیش از حد متبرک است. بوی تبرکش را می شود حتی از لای صفحات تاریخ شنید. مخصوصا آنجا که دشت به تپه ماهورهای سیاهی می رسد که روزگاری صحنه نبرد بوده است. همانجا که مادران بیرحم طبیعت را پدران مقدس شکست دادند و خاکسترهایشان را توی گور پشته ها مهر و موم کردند. هرچند احترام کلیسا بیشتر به خاطر مناره اش است. آن گونه که در تاریخ نوشته است، مناره را درست همان روزی ساختند که آخرین عفریته را یکی از راهبان صومعه – که نامش در تاریخ نمانده است – به بند کشید. می گویند او را در بشکه ای از آب مقدس فرو کردند و وقتی روحش داشت از سوراخ روی در بشکه فرار می کرد، آن را در پایه های مجسمه مریم باکره به بند کشیدند. گراورهایی که توی صفحات تاریخ مانده است، او را در هیئت زنی خوش اندام نشان می دهد که موهایی بلند و چشمانی درشت داشته است.

ناقوس های کلیسا بیش از اندازه بزرگند. آن قدر بزرگ که مناره آجری هم زیر وزن آن شکم داده است. هنوز آخرین پدران روحانی را می شود دید که توی راهروهای خالی صومعه گاه و بیگاه آواز می خوانند و شب ها خودشان را از ترس انتقام شیاطین مادینه با شلاق «تهذیب» می کنند. می گویند روح عفریته ای با موهای شرابی، هر شب پیکرش را از لای در سنگین محرابه بیرون می کشد، خودش را بیصدا توی خوابگاه راهبان و پدران روحانی جا می کند و پاکدامنی اشان را از میان می برد. راهبان کلیسا علاوه بر شلاق های پرگرهی که با آن تن های خسته خودشان را آش و لاش می کنند، مخمل سیاه بزرگی هم زیر بالش هایشان دارند تا روح عفریته را در جولان های شبانه اش به دام بیندازند. هرچند آنطور که تاریخ می نویسد، هرگاه موجودی را در زیر چادرهای مخملی راهبان یافته اند، آنقدر زنده و مجسم بوده است که انگار زنی واقعی به راهروها وارد شده است.

تصویر گوشه آینه هم به اندازه تاریخ کلیسا متبرک است. مشحون از نمناکی آب مقدس، بوی کافور و گل های ختمی ریز، صدای آوازهای گروهی کودکانی که نیامده مرده اند و طعم گس خاکستر زنان جادوگر. بعضی ها معتقدند تصویر کلیسا توی آینه تمام دستشویی ها هست، اما هیچ زنی نمی تواند آن را ببیند. انگار قداستی پدرانه آن را از دیدها پنهان می کند. من که باور می کنم. برای دیدن مناره ای به قدمت تاریخ، آن هم گوشه آینه دستشویی، باید مرد بود...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:44  توسط انسان ریخت  | 

نمایشنامه در یک پرده

(صحنه شبیه یک باغ وحش است. با درخت هایی که برگ های بزرگی دارند. برگ های رنگ و وارنگ. یک فیل دارد وسط صحنه کتاب می خواند. پشه وارد می شود.)

پشه: سلام آقا فیله.

فیل: سلام پشه خانوم. (آخر فقط پشه های ماده نیش و چیزهای دیگر دارند.)

پشه: آقا فیله! من اگه بپرم رو کمرت تو چیزیت میشه؟

فیل: نه... فکر نکنم.

پشه: اگه جف پا بپرم چی؟

فیل: بازم بعید می دونم چیزیم بشه.

پشه: اگه اون بالا اینجوری کنم چی؟ (دوتا از دست/پا هایش را بالا می برد، دوتای دیگر را به کمر می زند و روی دوتای دیگر می ایستد و کمرش را تاب می دهد.)

فیل: (پوزخند می زند) نه، چیزیم نمی شه.

پشه: اینجوری کنم چی؟ (جفت اول دست/پاهایش را باز بالا می برد، با جفت دوم دست می زند و روی جفت سوم این پا و آن پا می پرد.)

فیل: خیالت راحت رفیق. هیچیم نمی شه.

(پشه با لبخند دور خیز می کند و صاف می پرد روی کمر فیل. چشمان فیل کمی گشاد می شود. بعد خانم پشه رقص احمقانه اش را شروع می کند. فیل رنگ به رنگ می شود. آخر سر وقتی پشه روی دست/پاهایش بپر پبر می کند، با صدای چندش آوری کمر فیل می شکند.)

فیل: (درحالیکه رد محوی از خون دارد از گوشه لبش راه می افتد) فکرشو... نمی...

پرده می افتد.

 

 

ته نوشت: گاوان نر و مردان کهن

پ.ن: دنیای وحشی...

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1388ساعت 15:31  توسط انسان ریخت  | 

وقتی هنوز نطفه ام در شکم مادر بسته نشده بود، مادرم عاشق ماهی تازه بود. با پدرم و خرسی که توی سیرک محله امان کار می کرد، می رفتند ماهیگیری. پدرم استاد صید قزل آلاهای صورتی بود. آن سال ها هنوز می شد یک قزل آلای صورتی را توی رودخانه هایی که از پشت شهر می گذشتند دید. قزل آلاهای صورتی امروز، فقط اگر دم غروب و از روی تپه های رسی کنار رودخانه نقطه های پشتشان را ببینی کمی به صورتی می زنند. اما آن روزها قزل آلاهای صورتی درست از پشت آبششان تا دم صورتی خوشرنگ بودند؛ با دم و خال های آبی تیره. ماده هایشان هم یک پاپیون زرد راه راه به گردن های کوچکشان می بستند. مادرم عاشق قزل آلای صورتی تازه بود.

اما درست روزی که شبش قرار بود نطفه من توی رحم مادرم بسته شود، آقای خرس دوان دوان خودش را به در خانه ما رساند تا شاهِ ماهی ها را که صید کرده بود به مادرم نشان بدهد. شاهِ ماهی ها، با یک تاج ساده طلا و یک لباس بلند نیمه رسمی باید شکوه خاصی داشته باشد. اینطور که برایم تعریف کرده اند تمام تنش پر از زخم هایی بوده که توی سه ساعت جدال با آقای خرس برداشته بود. هنوز نفس نفس میزد وقتی مادرم تصمیم نهایی را در موردش گرفت. بعید است در یک مراسم معمولی خورده باشندش. شاید جور خاصی توی حیاط پشتی کبابش کرده باشند. آن وقت سه تایی به سلامتی هم گیلاس هایشان را بالا برده یاشند. حتی شاید گروه موزیک سیرک به افتخارش مارش عزای جانانه ای نواخته باشد. هرچه باشد او شاهِ ماهی ها بوده و برای هضمش موسیقی با شکوهی لازم است.

هرچه بود، همان شب از لای ستاره های آسمان یکی کم شد. همان ستاره ای را می گویم که از پنجره اتاق زیر شیروانی تو آمد و صاف رفت توی آشپزخانه. کنار سطل زباله ای که از بوی ماهی موج می زد نشست. آن قدر گریه کرد تا کف آشپزخانه و کاشی های قرمزش یکسره نقره ای شرمگینی شدند که گاهی به کف کفش آدم می چسبد. آن وقت خودش را از پله ها بالا کشید و رفت توی اتاق خواب. با تمام وجودش نعره کشید. آنقدر نعره زد تا تمام شهر بیدار شدند. بعد آرام آرام آب شد، از پله های تخت بالا رفت و رد نمناکی توی تمام ملافه ها باقی گذاشت. از همان شب بالای تخت خواب سلطنتی خانه ما نقش یک ماهی را می شود دید که دارد به سمت آسمان بال می زند.

همان شب نطفه من بسته شد. هیچکس نمی داند آیا تولد من ربطی به نعره های آن شب یا نقش و نگارهای نقره ای توی آشپزخانه دارد یا نه. حتی کسی توضیحی برای زخم های روی سینه ام که از همان تولدم با من می آیند ندارد. فقط مطمئنم طلسمی در من است که هر بهار باید تمام خیابان ها را درست برخلاف جهت حرکت آدم ها بال بزنم و شب های بی ماه، به هیات یک خرس پشت پنجره ها نعره بزنم.

 

پ.ن: اگر مقدر بود...

+ نوشته شده در  سوم آذر 1388ساعت 9:19  توسط انسان ریخت  |