|
نشستن و نوشتن در كافيشاپ از معدود ژستهاي روشنفكري است كه به آن اعتياد دارم! تاريك و روشن يك كافيشاپ بخصوص اگر شيشههاي آن دودي باشد، به آدم حالي خدايگونه ميدهد. هرچند ناز پروردگي ريههايم اجازه ورود به هر كافيشاپي را نميدهد، اما اگر فرصتي باشد از كافههاي بدون دود بدم نميآيد. هر وقت در كافيشاپي مينشينم به نوشتن، تمام توان جستجوگر ذهنم به يكباره آتش ميكند. اصلا انگار نبوغ از كافيشاپ ميتراود نه از پردازنده مغز خود آدم. نوشتن در كافه اما سختي هايي هم دارد . شايد پايان تراوش ذهنت كه ميفهمي چقدر بايد بهاي اين آرامش مدرن را بپردازي بزرگترين اين سختيها باشد. البته نوشتن در كافيشاپ، علاوه بر يك خزانه غيبي، ملزومات ديگري هم دارد. نوشيدن هر چيز مايع داغ قهوهاي رنگ كه ريشه در قهوه داشته باشد؛ و البته تلخ! اين نخستين آزمون ضريب خردمندي و روشنفكري است. اگر اينكاره باشي، كشيدن سيگار هم پر بدك نيست. هرچند ضعف ريه و قوت عقل مرا از اين يك سنت باز ميدارد! اگر جايي را پيدا كني كه برايت آهنگهاي ملايمي مانند Leonard Cohen يا Dead can dance يا Buddha bar هم بگذارد كه ديگر نور علي نور است. دراينچنين محيطي اگر نتواني بنويسي يا فيلسوفبازي مختصري در دستگاه پست مدرن ساز كني، الحق كه كژطبع جانوري!سالها پيش بود كه كافيشاپ نشيني من آغازيد . در آن روزگار با دوستاني – جملگي نرينه و سبيل از بناگوش دررفته (!) – مينشستيم و آن چنان امر قدسي را به بوته نقد ميكشيديم كه لسينگ و فويرباخ هم به عمرشان چنان نكرده بودند. اوج شاهكارمان هم اين بود كه خود را ميراثدار كافه نشينيهاي ژان پل سارتر ميديديم و زوج هاي پيرامونمان – كه به نشخوار عشق مشغول بودند – را به ديده تحقير مينگريستسم. براي يك فيلسوف اجتماعي كه ميخواهد مصلح بشريت هم باشد، سوء استفاده اين ناآگاهان نظام سرمايهداري از معبد مقدسي چون كافي شاپ – اگر نه توهين آميز – غير قابل تحمل بود.اما بازي نغز روزگار – زماني كه ما را عاشق كرد – تمامي حرفهامان را به صورتمان كوبيد. بهراستي كافه نشيني با كسي كه دوستش ميداري حلق ذهنت را بيشتر قلقلك ميدهد؛ تا واژگان هوشمندانهتري بالا بياوري! شايد بخت من بود كه همراهم در كافه ها چيزي كم از دوبوار ندارد براي اين سارتر عقب افتاده! شايد اگر دوبوار هم زنانگياش را در سنگلاخ راست كيشي اگزيستانسياليستياش جا نگذاشته بود، سارتر يك فيلسوف رمانتيك ميشد؛ يا حتي يك شاعر، يك شعور ناب. اما اگر از "كافه - پيادهروها" ي دلگير و فيلسوفپرور پاريس بگذريم، باز هم ميتوان در گوشهاي، جايي، كوچهاي؛ كافهاي پيدا كني كه يكي از كنجهايش براي تو، عزيزت و سايههايتان جا داشته باشد.زماني با شكوفايي ذهن نمادكاوم، ميخواستم بفهمم آسياب بادي در داستان دن كيشوت استعاره از چيست . در آن سالها هنوز گيدنز و بورديو را نميشناختم و آسياب بادي برايم مفهومي جز تكرار گريزناپذير ساختارها نداشت؛ كه روشنضمير ديوانهنماي داستان مي خواهد آنها را در هم بشكند. تمام اين مقدمهها براي بازگويي اين جمله بود كه آن روزها گفته بودم: «آسياب بادي حقيقتي است در گستره زمان!» اما اينبار، اينگونه خوانشي (!) مناسب تر است: «كافي شاپ حقيقتي است در گستره زمان!»ميآيم و مينويسم . كاپوچينو سرد ميشود. جرعهاي مينوشم؛ به سلامتي سارتر، و بيشتر دوبوار اگر زن ميبود! |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم تیر 1386ساعت 17:24 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
انسان تنها موجودی است که به خود زیان میزند. گویا ما، ابناء آدم ابوالبشر، از تمام آنچه او داشت و نداشت تنها همین یک حماقت را به ارث برده ایم. سال هاست که ما موجودات برتر این کره ی خاکیم. سال ها می گذرد از آن زمان که پدرمان تصمیم گرفت آن سیب جذاب را گاز بزند! اگر انصاف بدهیم هیچ موجودی به قدر انسان این خدای طفلک را به دردسر نیانداخته است. اینها همه مقدمه است. افزوده ی اجباری حجم یک نوشته که باید خواننده را ملتفت کند که هی ... فلانی ... من دارم یک روایت دیگر می گویم از مشتی از نوع بشر که باز هم حماقت کرده اند. شاید توی خواننده من را متهم کنی که ای بابا ! نه که تو از همین موجودات دو پا نیستی؟ و من خواهم گفت چرا، هستم؛ و سند حماقتم همین بس که به جای حمام آفتاب گرفتن در زیر نور مهتابی یا حمام آب سرد در طبقه ی پنجم یک ساختمان، نشسته ام و مقدمه می نویسم. تا اینجای مقدمه هیچ چیزی که دردی از دنیای کسی درمان کند ننوشتم. اما توی خواننده – اگر کتاب را تا الآن جایی پرت نکرده باشی – هنوز به خواندن مشغولی. چه لذتی دارد که این انسان ها تا بدین حد به وقتشان بی تفاوتند! من اینجا نشسته ام و به جای دیدن لبخند قشنگ ستاره ام به مانیتور زل زده ام و تو آن سو تر میز شام را معطل خواندن این اراجیف کرده ای، یا بازی جدیدی که خریده ای را نیمه کاره رها کرده ای یا خواب شبت را دقایقی به تعویق انداخته ای؛ و من هنوز در مقدمه ام! می گویند خداوند در شش روز کائنات را خلق کرد و تازه در روز هفتم بود که به اصل ماجرا رسید. کمی تن کشید و برای اولین بار روی تخت خدائیش لم داد. انگار تمام شش روز کار سخت خلق کردن یک مشت موجود کج و کوج – نمونه اش همین بابای عشق میوه ی ما – تنها مقدمه ای بوده است برای یک چرت خدایگونه ! توی خواننده را دارم می بینم که جیغ می زنی خدا که چرت نمی زند. اما حواست نیست که این یک اعلام خطر است. این یعنی شاید خدایگونگی من هم گل کرده است و می خواهم شش روز تمام اینجا بنشینم و مقدمه بنویسم! حالا با خیال راحت جیغ بزن!... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:56 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
واگویه هایم را با خلاصه برداری دایره المعارف هنر نوشته رویین پاکباز آغاز می کنم با قید چند نکته:
اول سپاسگذارم از خانم افسانه بهلولی که همیشه مرجع مطمئنی برای خواندن و شنیدن و فهمیدن هنر است. دوم آنکه این خلاصه برداری ها آن بخشی از اثر را شامل می شود که برایم مهمتر و جالب تر بوده است. وگرنه کتاب بسیار جامع تر و جالب تر از این چند خط است سوم آنکه خلاصه کردن چنین کتابی شاید سالی طول بکشد و این تنها آغاز کار است. بنابراین منتظر ادام های این پست می توانید بمانید! ----------------------------- ابليسك Obelisk : ستون سنگي چهار وجهي بلند با نوك تيز شبيه هرم. نماد خورشيد. اپ آرت Op Art ( Optical art ) : از گونههاي انتزاعي مشتق از آثار هنرمنداني چون وازارلي. در اين مكتب مجموعهاي از خطها، شكل هاي خرد و سطح هاي رنگي درخشان را به طريق متقارن و متمركز تحت نظم در ميآورند. كه لرزنده، پيش آينده و پس رونده جلوه كنند. بزرگان مكتب: آلبرس، وازارلي، آگام، رايلي. اتلانت Atlant : مجسمهي مرد بار بر دوش. مشتق از اطلس بهعنوان ستون در معماري. اثر التقاطي Pastiche : كار با استفاده از عناصر عاريتي كه اصيل به نظر آيد. اخوت پيشارافائلي Pre-Raphaelites : مكتب مبارزه با هنر آكادميك عصر ملكه ويكتوريا با تكيه بر آموزهي راسكين مبني بر وفاداري بهطبيعت، با رنگها و خطوط واضح و موضوع هاي ساده و بي آلايش. مكتب آدا Ada School : تا حدود نيم قرن پيش در مورد مجموعهاي از كتابهاي مصور و عاج هاي كندهكاري شده به كار ميرفت. با الگوهاي صدر مسيحيت و بيزانسي. آرايهي زنجيرهاي Fret : نوعي نقش يا طرح زينتي با خطوط زاويه دار در هم بافته و زنجير مانند. هنر ناچيز Arte Povera : اصطلاحي ايتاليايي براي توصيف آثار مينيمال آرت. ارزش رنگي Color Value : درجهي نسبي تيرگي و روشني يك رنگ فامدار است و با صفت درخشندگي ارتباط دارد. ارزش لمسي Tactile Value : جلوهي مادي و ملموس اشيا يا جانداران در بازنمايي آنه بر روي يك سطح دوبعدي. حجم و بافت، بيش از رنگ اهميت دارند. اُرفيسم Orphism : تركيبي تغزلي از دايرهها، پارهسطحها و ريتمهاي رنگي با شالودههاي هندسي كوبيستي. بزرگان مكتب: دلنه، لژه، دوشان. آركاييك Archaic : در تاريخ هنر يونان بهدورهاي اطلاق ميشود كه حدودا از 700 تا 480 ق.م ادامه داشتهاست. مجسمههاي آكروپليس، سفالينههاي كرنتي، سفالينههاي سياه نقش آتني و قديمترين سفالينههاي سرخنقش. آرماني Ideal : با دو معنا در تاريخ هنر كاربرد دارد: 1) به هنري اطلاق ميشود كه در روند زيباگزيني از طبيعت صورت كاملي از آن را ارايه ميكند. 2) بنا به نظر افلاطون هر چيز محسوس تحقق ناكامل نمونهي مثالي خود است. به اعتقاد نوافلاطونيان با اثر هنري راستين ميتوان مثال را بهطور مستقيم منعكس كرد. آرنوو Art Noveau : سبكي از تزيين و معماري كه در دههي 1890 م و اوايل دههي 1900 م رواج داشت. اين سبك در آلمان «يوگنت اشتيل» و در ايتاليا «فلورئاله» يا «ليبرتي» ناميده ميشد. صور نباتي پرپيچ و خم ويژگي اين سبك است. بزرگان مكتب: بيردزلي، اميل گاله، مكاينتاش، گائودي. اريانتاليستها Orientalists : عنوانياست كه به شماري از نقاشان آكادميك اروپايي سده نوزدهم دادهاند كه با برداشتهاي رومانتيك موضوعهاي شرقي مآب را تصوير ميكنند. اسطوره در هنر Myth in art : اسطوره در هنر به چهارگونه ديده ميشود: الف) صورت اصلي و كامل كه خود دو نوع است: 1) اسطورهي بدوي – 2) اسطورهي هنر . ب) صورت اقتباسي كه شامل دو نوع است: 1) اسطورهي نمادين ( تمثيلها، حكايات و قصهها ) – 2) دگرگوني اساطيري ( در بر گيرندهي مواد اساطيري نومايه ) اسليمي Arabesque : نقوش گياهي درهم بافته و طوماري. از طرحهاي بسيار قديم است. در دورهي هلنيستي نيز ديده ميشود. در آثار هلنيستي صور گياهي طبيعتگرايانه بوده است اما در هنر اسلامي آغشته به تخيل، انتزاعي و عموما متقارن است.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:51 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
خواندن کار خوبی است. لذت بخش ترین کار اگر نباشد اما باز بی اندازه لذت بخش است. ذهن مرا ولی چیزی می آزارد. این همه خواندن و هیچ به یاد نداشتن!
می خواهم از این پس از هر چه خواندم فصلی روایتی خطری خاطره ای چیزی بنویسم شاید فراموشی مرا چاره کند. خوشحال می شوم اگر واگویی های من هم برای کسی لذت خواندن داشته باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:44 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
... گفتم: در ابتداء حالت چون مصور به حقیقت خواست کی نیست مرا پدید کند مرا در صورت بازی آفرید و در آن ولایت که من بودم دیگر بازان بودند، ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدگر فهم می کردیم. گفت: آنگه حال بدین مقام چگونه رسید؟ گفتم: روزی صیادان قضا و قدر دام تقدیر بازگستردند و دانه ارادت در آنجا تعبیه کردند و مرا بدین طریق اسیر گردانیدند. پس از آن ولایت که آشیان ما بود به ولایتی دیگر بردند، آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و ده کس را بر من موکل کردند. پنج را روی سوی من و پشت بیرون و پنج را پشت سوی من. این پنج را که روی سوی من داشتند و پشت ایشان بیرون، آنگه مرا در عالم تحیر بداشتند چندانک آشیان خویش و آن ولایت و هرچ معلوم من بود فراموش کردم. می پنداشتم که خود من پیوسته چنین بوده ام. چون مدتی بر این برآمد قدری از چشم من باز گشودند. بدان قدر چشم می نگریستم. چیز ها می دیدم که دیگر ندیده بودم و آن عجب می داشتم تا هر روز بتدریج قدری چشم من زیادت باز می کردند و من چیزها می دیدم که در آن شگفت می ماندم. عاقبت تمام چشم من باز کردند و جهانرا بدین صفت که هست به من نمودند. من در بند می نگریستم که بر من نهاده بودند و در موکلان، با خود می گفتم که گویی هرگز بود که این چهار بند مختلف از من بردارند و این موکلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنانک لحظه ای در هوا طیران کنم و از قید فارغ شوم؟... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:8 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
اختصاصي بامكوير |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:55 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
3) انتخاب، حيات است. هرگاه چالش هاي ذهنت را، آن قدر تقليل دهي كه تو را از تصميم منصرف سازد؛ و يا آن قدر كلان نگر شوي كه قدم هايت را بر آسمان برداري؛ حياتت چون ساق پژمرده پيچكي خواهد بود. انتخاب كن هر لحظه ات را. زندگي جمعي كشمكش كساني است كه هر يك مي خواهد تصميم خود را به جهان و تماميت جهان تعميم دهد. آدم فرزند آدم! تو يگانه پيامبر حيات خويشي. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:54 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
اول) امروز ديگر چندان دور از ذهن نيست روزي كه نوع بشر بتواند سرانجام بر هراس ريشه دار خود فايق آيد و بگذارد تا دم خروس بي اعتباري هر نوع قسم را تاييد كند. رفته رفته ابناء آدم دارند ياد مي گيرند كه با افتخار اعلام كنند قصد به نابودي فرهنگ و تمدن بشري كرده اند. گويا عاقبت به پرده فاجعه آميز اين نمايش كشدار مي رسيم. مگر كره آبي كوچك ما چنر زعيم نادان مي خواهد تا بتركد؟! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:52 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
اینک زمانه ی نیکبختی ! آستان هیکل رفته است و بوته ی خار آغشته به خون! اینک زمانه ی نیکبختی ! دستان درخت زبان گنجشک قائمه می ایستند و کبوتران محرم حریم معبد می شوند! اینک زمانه ی نیکبختی ! یهوه، شکوهمند بخشش خود را نثار می کند به باراباس و خشم خود را به نجار ناصری ! ... مسیح ! ای حماسه ی تعمید یافته ! بیفکن شولای اعدام را. بزن با تبر سرخ قامت صلیب را. مگذار سماع کوبه ای ها را همگونی چکش و میخ تقریر کنند. ای آخرین امید ! آه ای مسیح ! فریاد کن ترانه را واژه ای را که هماره به رمز خوانده ای. زمین زنده است و آدمیان؛ بخوانشان تنها بخوان تنها بخواه. بهل این کهن پیوند چوبین را تو آخرین امیدی نمیر فقط نمیر ... تو بر صلیب آواز می خوانی و چشمانی به آسمان بلند است " آه ای پدر! چرا مرا تنها گذاشتی ؟!!!!!!!" |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:48 توسط انسان ریخت
|
|
||