اين از ويژگيهاي خاص روزمرگيهاست كه تكرار ميشوند. شايد اين تكرارها، برخلاف نامشان هر روزي نباشد؛ اما هيچكدام از روزمرگيها نميتواند تنها يك بار رخ بدهد. اگر اين چنين باشد كه ديگر نامش روزمرگي نخواهد بود. سقوط جسمي ناشناخته در صحراي گبي يا تولد گوسالهاي با هشت دست و پا، بهقول دوستان مطبوعاتي، آنقدر ارزش شگفتي و استثنا دارد كه ديگر نتوان به آن روزمره گفت. اما اگر پيرمردي بي توجه به قند و چربي و هزار فشار مخصوص بالاي پنجاه، طعم خاطرهانگيز كودكي را در پيشخوان حلوا فروش دورهگردي جستجو كند، بيشك به دنبال تداعي روزمرگي گمگشتهاي است. هرچند اين يك بار، با هر بار ديگرش متفاوت باشد و حتي كولهبار جسمي پيرمرد را از دوش كهنسالي اش برگيرد. اما به هر حال اين قاعدهي جذاب تكرار است كه اين مرگ را در قالب روزمرگي بازتعريف ميكند: يك روزمرگي استثنايي!

راديو هم براي من حكايت همان حلواي معطر است براي يك پيرمرد. ميداني كه برايت چيزي، حديثي يا حتي طعمي ندارد؛ اما كشش روزمرگي اختيار از كفت ميربايد. سالها از همنشيني من و مادر و راديوي سياه آشپزخانه ميگذرد؛ از روزگاري كه هنوز وزن من براي نشستن روي پاهاي مادر سبك مينمود. هرچند در آن سرخوشيهاي كودكانه، لذت من از راديو به چند سرود انقلابي، صداي قرآن و البته خندههاي جمعه صبحها خلاصه ميشد، اما برايم راديو، با لبخند مادر، مرباي آلبالو و صداي مخملين فرهاد از يك جنس بود.
بعدها قداست تعليم با رنگهاي تازه بهدوران رسيدهي سيما در هم آميخت تا پيوند دوباره با خاطرات، مجموعهاي از خطرات را به تصوير كشد. ديگر طعم مرباي آلبالو برايم مفهومي نداشت و داستانكهاي موش و گربه برايم زندهتر از شب مهتاب بود. فرهاد هنوز ممنوع بود و ما در برابر ويديو سجده ميكرديم! راديوي سياه داشت ميمرد و جايش را ضبط سفيدي ميگرفت كه از انتشار دوباره تك آلبومهاي مردمي در پوست كائوچويياش نميگنجيد. من هم سنگين تر شده بودم. ديگر حتي روي فريزر سفيد خوابيدهامان هم جايم نميشد!
از روزهاي خودكشي فرهنگي كه بگذريم، به روزگار غفلت سايبر ميرسيم! ما كه از سيماي يكنواخت ميگريختيم، باز هم عشوهگري هاي پير زال راديو را نديده گرفتيم تا خود را با دنياي فتنه انگيز رايانه عياق كنيم.
اما وسوسه روزمرگيها اين بار با توفيقي اجباري گريبان ما را گرفتهاست. اين شبها در تنهايي مسخرهاي گير افتادهام. رخوت جالبي است بودن در خانهاي كه حتي يك سوسك هم در كنارت زندگي نميكند. تنها كسي كه ميتواني صدايش را بشنوي راديوي سياهي است كه از دوستان رفته به ارث مانده است؛ و نواي شبانههاي راديو پيام!
هرچند غذايم اين روزها انواع سوياهاي گوشت نمايي است كه كارخانهها به خورد ما ميدهند، و هرچند زندگي نيمه متاهلي (!) افزايش وزن به همراه داشته است؛ اما هنوز دهانم و نگاهم مرباي آلبالو و لبخند مادرم را جستجو ميكند. اين هم از اعجاز روزمرگيهاست. پيرمرد حلوا به دستي را تجسم كن كه ميخواهد لي لي مختصري هم بازي كند، آن هم با روماتيسم غليظ! من هم از آن خرسهاي گندهام كه هنوز از راديو به ياد كودكي ميافتم.
از تمام اين اراجيف پراكنده كه گذر كنيم، باز هم راديوي كهنه روي طاقچه دارد نگاهمان ميكند. شايد شبانهها آغاز خوبي براي آشتي ما باشد. ميخواهد شبانه را راديوي سياه تقرير كند يا صداي مخملين فرهاد؛ اما ماه يك شب خواهد آمد.