تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال ها بود که پرواز نکرده بودم. هواپیما سواری آن قدر تفریح گرانی شده است که آدم مانند اجداد نخستینش باید حسرت پرواز را با خودش این طرف و آن طرف ببرد. شاید این ناتوانی ما در پریدن هم به دلیل سنگینی کوله بار حسرت هایمان باشد (آدمی که حسرت نداشته باشد آدم نیست!). اما وقتی عازم یک سفر کاری باشی وضع فرق می کند. کلی پول به آدم می دهند تا با هواپیما برود سفر و بیاید. بد نیست، خوش می گذرد.

هواپیما درست در ساعتی می پرید که من همیشه آن را به فتح افق های بالشم می گذراندم. این بد ترین قسمت سفر بود! وقتی خواب و بیدار روی صندلی لمیدم تازه یادم آمد که من برای پرواز عذر دیگری هم جز بی پولی داشته ام: من از بلندی می ترسم! به هر حال سفر کاری این چیز ها را هم دارد! ایران به نظرم کشور منحصر به فردی است. 2 ساعت روی هوا حرکت می کنی و فقط یکی دوتا شهر را می توانی ببینی. تا دلت بخواهد زمین خالی و تپه ماهورهای پیچ در پیچ. بیخود نیست که می گویند تا 300 میلیون نفر جا داریم! هواپیما که نشست، نماز جماعتی به پا بود. همه شکر می کردند که سالم آمدیم پایین. هواپیما هم خسته بود. با این سن و سال این همه راه را آمده بود بی نوا.

اقامتمان را در هتل آتیلار هماهنگ کرده بودند. هتل خوبی است. اگر روزی گذارتان به بندر عباس افتاد حتما سری بزنید (البته اول به حساب بانکی اتان!). مردم بندر خیلی گرم بودند. شاید اثر آفتاب است، اما از این در و آن در برایت کلی حرف می زنند و هر وقت بشود لبخند تحویلت می دهند. ما کلی باورمان شد که چقدر مهمیم. اینجا در تهران کسی وقت ندارد حرف بزند. اگر هم داشته باشد ترجیح می دهد آن را با موبایلش قسمت کند!

بندرعباس شهر دو پاره ای است. ماشین های شیک، هتل های مجلل و بازارهای مدرن دارد با سیستم فاضلاب روباز و بوی ماهی گندیده و گداهای سمج. مردانش اکثرا مثل شهرنشینان صنعتی می پوشند و بسیاری از زنانش هنوز حنای سنت برایشان رنگی دارد. یک ورش شهر بندری عمده ای است با دود و بخار، یک طرفش لنج های چوبی و ماهی های رنگارنگ مشغول بازی اند. اما بیشتر از همه، غیربندری هایش توی ذوق می زند با بوی هوا. اطراف اسکله حقانی که دیگر بو غوغا می کند. شهر جالبی است اما فکر نمی کنم بخواهم در آن زندگی کنم. به نظرم این احساس باید متقابل باشد. بندر عباس هم از ما غیر بندری ها شاکی به نظر می رسید.

پ.ن: این داستان ادامه دارد.

پ.ن 2: این چند وقت که نبودم، به نقطه ای نخورده بودم حقیقتا. می خواستم ببینم ننویسم چه می شود که شکر خدا آب هم از آب تکان نخورد. نشد کسی از سر عادت هم شده خطی بنویسد که کجایی برادر، دلمان تنگ شد. باز هم مرام رفقای حسنک!

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:18  توسط انسان ریخت  | 

 

بگو جنت آباد!

اولی پر شده است

دومی در آستانه.

«من ستاری پیاده می شوم»

فرمان می پیچد

«شاپور جان! به جای من داد بزن جنت آباد!»

 

پ.ن: بعد عمری تاملات را هم به روز کردم.

 

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1386ساعت 10:53  توسط انسان ریخت  | 

 

 

ترانه اتوبوس 1

آقای روغن حیوانی دارد چشم می چراند

حاج خانم می گوید:

« ما جوانی هایمان عدسی می خوردیم آآآآآه... »

دخترک خودش را به خواب زده است.

اقای روغن حیوانی ته ریشش را می خاراند

گری گرفته است.

راننده نفرین کنان ترمز می زند

حاج خانم می افتد با عدس هایش

روغن ها می ریزند

دختر می خندد.

 

 ترانه اتوبوس 2

دخترک تسلیم می شود

حاج خانم می نشیند

روی لمبرهای روغن حیوانی اش.

 

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1386ساعت 13:38  توسط انسان ریخت  | 

ما خودمان را امتداد می دهیم. مانند سایه هایمان که غروب می شود، پهن و دراز می شویم روی زندگی. ما قبیله آدم های محترمیم.

می گویند زندگی هرچه بتواند را هم که سر آدم بیاورد، باز جای شکرش را می گذارد. راست می گویند. شاهدش هم همین دوستمان سارکوزی!

هر نفسی که فرو می رود ولو به زور ممد حیات است و چون بر می آید حتی به سرفه مفرح جان. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و دو زجر؛ و بر هر نعمت و زجری جمیعا شکری واجب. این شکرانه آسم و برونشیت و آنفلوانزای همزمان ماست. شکر که سارس نداریم فعلا!

پ.ن: حکایت من و مهدی شده است حکایت دو نانوای همسایه! نان به هم قرض ندهیم، تجلیل که می شود از هم کرد!

پ.ن مجددا: گویا حرف ها بسیار است با فرزندان هنوز دنیا نیامده! اما وقتی به ما می گویند والدین، تمامشان یادمان می روند. پرستو خانم عزیز؛ این کتاب ها را بنویس و گرنه بچه که آمد یادت می رود، آن وقت خدای ناکرده می شود یک چیزی مثل خودمان!

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1386ساعت 12:5  توسط انسان ریخت  | 

 

نمی دانم چند ساله بودم زمانی که حقیقت را مانند پتک کوبیدند توی صورتم! خبر ساده بود اما تکان دهنده. حتی جمله هایش هم کمابیش یادم  مانده است. فکر کن یکی از آن بچه های حال به هم زن باشی که خواندن را ابزار دانایی می داند و از هیچ کتابی لذت نمی برد، مگر کتب علمی کودکانه. (البته این قدر حال به هم زن بودن، اصالتی می خواهد که من نداشتم؛ ولی سعی می کردم همین قدر شریف و حال به هم زن باشم!) به زور هم که شده لبخند می زدم از خواندن نام نخستین کسی که با دوچرخه می خواست عرض اقیانوس آرام را طی کند؛ و خوب طبیعتا نمی توانست! در این حال آرزوی خواندن حسن کچل را هم تا گور کودکی ام با خود می کشاندم. ( حتی داستان خواندنم هم برمی گشت به دیکنز و ژول ورن و هرچه نویسنده رسمی دیگر بود که می شد با نامش به خود غره بود. ) خبر هم در یکی از همین کتب علمی آمده بود، با خطوطی نه درشت تر از بقیه کتاب. نوشته بود: «شاید باورش سخت باشد، اما هیچ ماهی ای به نام ساردین وجود ندارد!»

توهین بود این خبر. رسما و مستقیما توهین بود به شعور جمعی این همه آدم که سال ها با این ماهی معلوم الحال همذات پنداری کرده بودند! توحش بود این حرف. اگر ساردین هم در این کره آبکی وجود ندارد، پس ما تنهاییم؟ آه... تصور کن! ما تنها موجودات فشرده شده دنیاییم. شوق زندگی در من زبانه می کشید، اما بوی انقراض را می شد از اوضاع زمانه شنید. ما داشتیم منقرض می شدیم! اما خودمانیم، کولی بازی بیهوده ای بود. منقرض نشدیم هیچ، فشرده ترمان هم کردند! این روزها بیشتر احساس ساردینی می کنم.

 

 

صبح را اگر بگیریم یک تولد، ما با قنداق هایمان می افتیم وسط بلبشوی اقیانوس. از نهنگ و کوسه به ما تنه می زنند تا جلبک و پلانکتون. می آییم و زور می زنیم خورده نشویم. کلی برگ و صدف و لجن می پیچیم دور خودمان تا کوسه ها نبینندمان. خودمان هم که شکر خدا زورمان فقط به یک مشت پلانکتون می رسد برای خوردن ( که مضایقه ای هم نیست! ). بعد هم که خسته می شویم، می چپیم توی روزمرگیانه ترین ساخته دست بشر. خانه را نمی گویم هنوز؛ اتوبوس را می گویم. قوطی کنسرو متحرک. انتزاع تهوع آور سلطه در قاموس حیات شهری! ( این را برای بیژن عزیرم گفتم که دلم برایش تنگ شده زیاد! )

می آییم و خودمان را به زور جا می دهیم در قوطی کنسرو تا برسیم به خانه هایمان. ازدحام می شود، می چسبیم به هم، از جوراب تا شب کلاه هم را می چشیم؛ و وقتی جانمان به حد کفایت در رفت می افتیم جلوی در خانه. حتی از خودمان هم نمی پرسیم چرا؟ عمر ما همین یک روز است؟ تازه خانه هایمان هم اتوبوسی شده اند. زندگیمان شده است اتوبوس. راه می افتیم، فشرده می شویم، له می شویم و آخرش پرتمان می کنند بیرون. دردناکش هم این است که اگر می خواهیم توی این یک وجب سفر، آدم حسابمان کنند باید بلیط هم بدهیم! گرفتی؟

هرچند می شود به راحتی از حق گذشت؛ اما بهتر است گاهی این کار را نکنیم! این اتوبوس بی صاحب مانده هنر هایی هم دارد. اگر این زمان کوتاه و بلند اتوبوس نشینی هم نمی بود، چطور می فهمیدیم دیگرانی هم وجود دارند؟ ما که شیشه جلوی اتوبوس زندگیمان یا تلویزیون است یا مانیتور. ما که داریم خودمان این انقراض را حس می کنیم دایم! تازه گاهی هم بد نیست آدم فرمان زندگیش، دست یکی دیگر باشد. تصور کن سر مطهری سوار اتوبوس ولیعصر بشوی و سر از کابل یا پاریس در بیاوری! خوش می گذرد. تازه اگر سپرت گرفت به سپر یکی دیگر افسر جریمه ات نمی کند!

حالا هرکسی هرچیزی می خواهد بگوید، چندان مهم نیست. تاریخ را و واقعیات تاریخی را تنها با اجماع و هم رایی می سازند. من فرزندانی خواهم داشت و تو هم فرزندانی. من که به آنها خواهم گفت تنها نیستند. شاید اگر تو هم این کار را بکنی دیگر نیازی به اتوبوس نباشد تا ببینند تنها نیستند. شاید بشود این حس نامربوط انقراض را از بین برد. هرکسی هرچیز می خواهد بنویسد: ما ساردین ها وجود داریم!

 

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1386ساعت 14:33  توسط انسان ریخت  | 

اول) از کسی پرسیدند فرق کلاغ چیست؟ گفت کلاغ که فرق ندارد، این بالش از آن بالش مساوی تر است! اما اگر از کرمان دیده ای بپرسند فرق کرمان چیست می تواند در جوابش طومارها بنویسد: کرمان فرق دارد! بگذریم از خیابان شریعتی که شهر را به دو قسمت کچل تر و مودارتر تقسیم می کند! کرمان ذاتا فرق دارد. حتی اگر عرق ریختن ظهر و لرزیدن شب را هم ندیده بگیریم، کرمان باز هم فرق دارد. گل های کوچک شیپوری کنار پارک نشاط  را در نظر بگیر، مخصوصا وقتی صدای خنده های آخر تابستان کودکان را هم انعکاس می دهند. آن هم چسبیده به ازدحام عباسعلی... حالا چشمانت را ببند و سکوت خاک را حس کن. جنب و جوشی است انگار در این همه سکوت که تو را با خودش به سفر می برد تا جوانگی؛ هرچند خاک کویر نسبتی با رویش ندارد. بعضی لحظات آن قدر ساکت است که می شود صدای تکان های قلب یک دانه را هم شنید در دل خاک. نور ماه هم که می زند، جیرجیرک ها شاعر می شوند همه. مانند آوازه خوانان دوره گرد لاابلی دور می افتند با نوای کولیشان. شاید برای ساکن طبقه پنجم روبروی یخدان مویدی، دیدنی تر باشد فرق کرمان؛ از پارک پیش رو تا کاهگل خشکیده سقف های پشت سر. کرمان واقعا فرق دارد!

دوم) در روزهای کودکی، بیابان برایم جای بامزه ای بود که آدم در آن از تشنگی آن قدر می مرد تا بیفتد کنار جمجمه خشکیده یک گاو، زیر سایه کج و معوج یک کاکتوس! فانتزی ترش هم این بود که در اوج ناامیدی، بانوی مو سیاه سرخپوستی بیاید و ترا از ادامه مردنت بیرون بکشد و شیفته چشمان روشنت شود. آن وقت تو بودی و غیرت مردان نیمه عریان سرخ، که موهایشان را در زیر یک عقاب درسته مخفی می کردند! قدم که بزرگ ترک شد، دیگر نه زیر سایه کاکتوس جایم می شد و نه از سرخپوست ها می ترسیدم. عزمم جزم شده بود به زیارت صحرا. اما آنچه دیدم بیش از توانم بود. این سرخپوست ها چه ها که نمی کنند با تشنگان گم شده! شاهدم هم این عقاب درسته ای که روی سرمان نشسته است! نه می توان نوشت و نه می توان خواند!...

چهارم) سوم همان سه نقطه بود که دیدی! حکایت در همان سه نقطه است. این نقطه هاست که برای من کرمان می شود. کرمان بودنش و شهربودنش هم با همدیگر فرق می کند. شهریت (!) کرمان را تنها نام ها نشان می دهند: کرمان چیزی ندارد که با شهر بودن به اشتراک بگذارد! اما بودن کرمان در گرو هزاران سه نقطه است که رنگ های کویر را برای برخی سیاه می کند، برای برخی سفید و برای من هزار رنگ.

مهم) اگر از خود کرمان خوسته باشی، ملالی نیست جز گاهی ملالت شهر. مردمان کرمان آدمند بیش تر از آنکه شهروند باشند! گاهی نسبت شهر و آدم ها، نسبت ظرف و مظروف می شود. آن وقت این مایعات، شل می شوند و می افتند ته ظرف، در خانه هایشان. اما من دیده ام کرمان را وقت دلتنگ شهر بودگیش می شود. کرمان را برای نجابتش دوست دارم: نمی گوید بمان، اما در ایستگاه آنچنان می گرید که نتوانی بروی!

آخر) آن روزها پدر در گرگان می زیست. الان آمده است خانه. اما ما را هم گاهی می طلبید. جنگل های زیبایی دارد آن جهنم سبز! اما من خاکی ترم. دوست دارم در شن ها بلولم نه بالای درخت ها! از بلندی می ترسم! اصولا گل را چه رسد که در برابر خاک قد علم کند! هرچند کویر کرمان وقتی در آن بیفتی، برایت گلستان می شود. از آتش که سرسخت تر نیست! فقط ابراهیم می خواهد!

+ نوشته شده در  دوم مهر 1386ساعت 13:26  توسط انسان ریخت  | 

 

اول) کویر را زیاد دوست دارم. آن قدر با دنیای معمولیمان اختلاف بعد دارد که می توان همه چیز را دوباره تعریف کرد؛ از آغاز. آنجا که می روی یک باره عوض می شوی. اصلا کج و معوج می شوی انگار. یاد سینا می افتم. می خواهم کفش هایم را درآورم. باید پابرهنه رفت.

دوم) سال هایی که گذشت، من با کویر زنده بودم. اما وقتی با چیزی زندگی می کنی، دیگر نمی بینی اش، برایت مثل هوا می شود. یک چیز معمولی که گاهی می توانی چند لحظه ای در سینه ات حبسش کنی: یک وجود مجهول! مثل نفسی که می آید و می رود – اغلب اوقات! ولی این بار فرق داشت. من نگاهم را در چارچوب پنجره ها قالب گرفته بودم و کویر داشت از سرم سر می رفت! شدم کرم خاکی؛ تبریک نمی گویی؟

چندم) در کویر رنگ هم تعریف دیگری دارد. انگار کن که آدمیان باز هم دارند خودشان را به طبیعتشان تحمیل می کنند. هر آنچه کویر قهوه ای است و یک دست، مردم کویر زندگی را پر رنگ کرده اند. نمی دانم کویر هم از روی نجابتش است که تکان نمی خورد یا او هم تشنه رنگ بوده است در سال های بی شمار بی انسان! اما تصویر رنگ ها در قالی و لباس و نگاه مردمان کویر، غربت شادانه ای را برای کویر رقم می زند. شاید این هم از ذات کویر است؛ هم چنان سترگ، هم چنان تنها.

بعدا) اما از همه چیز کویر شهره تر، ستاره بارانش است در شب ها. نور باران است آن بالا، بالای سر کویر. می گویند شب که می شود، کویر بالا تر می آید و آسمان پایین تر: می شود ستاره ها را چید. اما اگر دلت کویر باشد، ستاره را در روز هم می شود دید. می توانی در روز هم جزر و مد قلبت را ببینی. من هم انجا در کویر ستاره ای دارم. آمدم، دیدمش و باز تکانه های قلبم؛ نمی دانم آیا کویر هم ستاره هایش را این قدر دوست دارد؟

آخر) نمی شود به درستی تخمین زد چند بلبل در سراسر گیتی دارند آواز می خوانند. نمی شود گفت آیا واقعا آنها عاشقند بر روی گل یا نه. اما فریاد بی قراری ما از بستان نیست؛ کویر حالی به حالیمان می کند. "فاخلع نعلیک" می زند آسمان. باید پابرهنه رفت!

 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1386ساعت 10:4  توسط انسان ریخت  |