تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گردان

مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر

مانند چرخی درون چرخی دیگر

بی انجام و آغاز

در مارپیچی ابدی؛

مانند گلوله برفی در سقوط از کهسار

یا بادکنک یک کارناوال؛

مانند چرخ و فلکی در کار

که حلقه ها به دور ماه می تند؛

 

چون ساعتی که عقربه هاش

گذر دقایق را از صورتش می روبند

و چونان دنیا که سیبی را ماند

در سماعی خاموش؛

مانند دایره هایی

که آسیاب های بادی ذهنت می سازد.

 

مانند نقبی که از آن می گذری

به سوی نقبی دیگر:

فرو از چاله ای، حفره ای

به مغاکی که خورشید آنجا رخ نمی نماید؛

چون دری که می چرخد مدام

بر رویایی نیمه تاریک؛

یا امواجی خرد

که با سنگ کسی در نهر نقش می بندد؛

 

چون ساعتی که عقربه هاش

گذر دقایق را از صورتش می روبند

و چون دنیا که به سیبی ماند

در سماعی خاموش؛

مانند دایره هایی می یابی

در آسیاب های بادی ذهنت.

 

کلیدها مترنمند در جیبت

و واژگان در سر:

چرا تابستان زود گذشت؟

این چیزی بود که من گفتم؟

عاشقان بر ساحل می گذرند

و رد پاهاشان می افتد بر تن شن؛

آیا صدای طبل های دوردست

تنها از انگشتان دست تو بر می خاست؟


تصاویر بر دیوارهای تالار آویزانند

و بر تکه های این غزل:

چهره ها و نام هایی نیمه به یاد مانده

که نمی دانی از آن کیست.

دیر درمی یابی،

جایی می فهمی

که دیگر برگ های پاییز

به رنگ موهایش درآمده اند.

 

مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر

مانند چرخی درون چرخی دیگر

بی انجام و آغاز

در مارپیچی ابدی؛

مانند تصاویری متلاشی؛

چونان دایره هایی که می یابی

در آسیاب های بادی ذهنت.


تصاویر بر دیوارهای تالار آویزانند

و بر تکه های این غزل:

چهره ها و نام هایی نیمه به یاد مانده

که نمی دانی از آن کیست.

دیر درمی یابی،

جایی می فهمی

که دیگر برگ های پاییز

به رنگ موهایش درآمده اند.

 

مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر

مانند چرخی درون چرخی دیگر

بی انجام و آغاز

در مارپیچی ابدی؛

مانند تصاویری خاموش؛

چونان دایره ها

که آسیاب های بادی ذهنت می سازد.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:23  توسط انسان ریخت  | 

 

جنگلی است در نگاهت انگار!

باران که می زند

بالا می آید

پیچک قالی می پیچد

با دستانم؛

می افتم

پایین

و چشمه قل می زند روی سنگ ها؛

می خندد با بازی نور.

 

جنگلی است در تنت !

بوی کاج

بوی وحشی سبز؛

خواب آلود می شوم.

صبح که خورشید می زند

آفتاب می بارد بر تنم؛

شکوفه می زند

بوی خاک می دهم

وقتی اشک می شود.

 

باد می شوم در نور

می پیچم در تنت؛

بویناک می شویم من و شب.

بالا می روم

نور می دمد ماه

می پاشم روی انگشتانت

این همه نور؛

روشن می شویم من و شب.

می گریم:

قطره شبنم

صبح می شود اما

                بر جنگل.

 

خورشید می شوم این بار

تن می زنم از نور

نگاهم خون می شود غروب.

ببین که غرق می شوم!

می چرخم

آبی خاک می شوم

فرو می روم

با زمان می گذرم

و جنگل

آنجاست

هنوز.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:2  توسط انسان ریخت  | 

 

اختصاصی هفته نامه بام کویر

1) تقویم چیز خوبی است. خیلی جیزها را به یاد آدم می آورد. باعث می شود فراموش نکنیم هر روز زندگیمان چه خبر است یا چه خبر باید باشد. این هم فقط مال آن افرادی نیست که عادت دارند همه چیز را توی تقویمشان علامت بزنند؛ حتی ما آدم های شلخته هم می توانیم از این ویژگی استفاده کنیم. تقویم ها معمولا خودشان به آدم می گویند که هر روزی به چه درد می خورد. پرند از علامت و اسم و خبر. یکی از این علامت های رنگ و وارنگ هم درست خورده روی شانزدهم آذر و زیرش نوشته روز دانشجو؛ و این شروع یک داستان است.

2) روز دانشجو که اسمش می آید، همه ما یک جوریمان می شود. می خواهیم از یک دیوار راست بالا برویم، بعد بزنیم شاخ دیو قصه را بشکنیم، آواز بخوانیم و پا بکوبیم؛ شاید هم برویم کره ماه و برگردیم. می خواهیم تمام جدول عناصر را از اول کشف کنیم، تازه شاید چند تا عنصر هم بیشتر کشف کردیم! می خواهیم همه این کارها را انجام بدهیم تا به همه اثبات کنیم این همه رنگی که خرج نوشتن روز دانشجو روی تقویم ها شده الکی نیست. ثابت کنیم هستیم و می توانیم. ثابت کنیم که ... که ... حیف که ثابت نمی شود. اصولا تقویم، همیشه با این دم مبارک خروس تضاد دارد!

3) دانشجو اسم غلط اندازی است. همه فکر می کنند پشت این اسم، حتما باید یک خبری باشد. همه می خواهند هرجور شده خودشان را پشت این اسم جا بدهند. از دانش آموزان پشت کنکوری و فارغ التحصیلان مشتاق تحصیلات تکمیلی بگیر تا این همه دانشجو نمای رنگ به رنگ (که بعضا با تعریف آرمانی دانشجو هم مو نمی زنند). به هرکس که می گویی دانشجو هستی، یک جور دیگری نگاهت می کند، خوب و بدش را نمی دانم ولی انگار این کلمه آدم ها را مسخ می کند. ما خودمان هم کلی زور زدیم تا اسممان شد دانشجو. اما واقعا چه فرقی هست بین دانشجو و دیگران؟

4) دانشجو کسی است که دانش می جوید. این را به هر بچه دبستانی که بگویی می داند. ولی آدم ها که دانشجو می شوند، درس های دبستان را فراموش می کنند. یادشان می رود چون به دردشان نمی خورد. آنها دیگر بزرگ شده اند. دانشجو دیگر کسی است که مدرک می گیرد. دانشجو کسی است که کلاس دارد. دانشجو کسی است که می خواهد، اما فکر می کند نمی تواند. دانشجو یک قاب عکس است که کوبیده شده به دیوار، کنار دیپلم خیاطی مادر یا گواهی سیکل پدربزرگ. دانشجو یک دانش آموز ریش دار است که هنوز هم از آقای ناظم می ترسد.

5) آموزش تمام نمی شود. یعنی قرار نیست تمام بشود. از بچگی که می روی مهدکودک شروع می شود تا وقتی با عزراییل مشق مردن را می نویسی. قرار است یاد بگیریم. دانشگاه هم که به راستی خوب یاد می دهد. به آدم یاد می دهد چطور باید نمره گرفت؛ یاد می دهد که حضرت استاد چگونه موجودی است، نامه نگاری ادرای را یادمان می دهد با همه اطوار و تعارف هایش. کلا زندگی کردن را یاد می دهد. دانشجویان هم که همگی نمره اول شده اند. شاید روش تحقیق بلد نباشند، اما گرفتن نمره اش را خوب یاد گرفته اند. فردا هم باید آقای رییس را بشناسند، نه کتاب و قانون و وظیفه را.

6) نمی دانم چرا همیشه به دانشجوها تهمت می زنند. دانشجوها شده اند مظنونین همیشگی. هرجا شلوغ می شود، هرجا کسی به دنبال تغییر است، هر وقت انتقادی به کسی می شود، نام دانشجو هم می آید. اصولا دانشجو را چه به تغییر؟ برای گرفتن لیسانس باید کمی هم سیاست داشت. همین سیاست هم نمی گذارد بیشتر از این کش بدهم. اما هرچه هست زیر سر این تک و توک دانشجو نماست. آخر نام دانشجو جذابیت دارد.

7) داستان دارد تمام می شود. کرکره ها را باید کشید. اگر واقعیت با تعریف ها هماهنگ نیست، واقعیات را که نباید تغییر داد؛ تعریف ها را عوض می کنیم! می گوییم به زودی غول کنکور را نفله می کنیم. تولید علممان هم که کلی زده بالا. دیگر دانش آموزان از دانشگاه نرفتن نگران نمی شوند چون از هر ده نفر، نه تایشان قرار است دانشجو بشوند. در تمام مناسبات فرهنگی و اقتصادی و علمی هم که دانشجویان تاثیرگذارند. دیگر چه چیزی برای اثبات باقی می ماند! فقط کافی است این صفحه تقویم را هم بکنیم بیاندازیم روی این پرهای رنگ و وارنگ تا دیگر دمی هم از خروس باقی نماند. تازه می توانیم برویم از جناب خروس هم تقاضا کنیم تا دمش را از توی دست و پا جمع کند. ما که ید طولایی در التماس به استاد داریم؛ این هم روش!

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1386ساعت 9:30  توسط انسان ریخت  | 

 

شب/ خارجی/ پای فانوس

چراغش را روشن می کنم، طوفان در راه است. های تو! برگرد توی لانه ات توله سگ. نمی خواهم مغزت را از توی هزار سوراخ بکشم بیرون. دستش را می کشد روی چمن ها. اینجا زنجیر شده ام به این دیوار. بو می کشم لعنت طوفان را. این دماغم هم شده نفرین با لکنت این همه سگ ... بکش، باز، باز، باز از نو! می خواستی سگ نباشی؟ بکش! بو بکش! برو مست کن توی اتاقک فانوس، نفت بریز روی زندگی سگیت. آن پایین سگ دانی است و من می ایستم تا طوفان گه نزند به زندگی همه اشان. آنها می روند سوسیس آلمانی اشان را می بلعند و توله پس می اندازند، آن وقت من اینجا بسته شده ام. لعنت به آتش! طوفان در راه است.

 

شب / داخلی/ سگدانی

اینجا طوفان خیز است. شب به شب می زند بالا. دریا قهرش گرفته است. نگاهش که کنی رویش نمی شود بزند به هیکلت؛ اما فانوس دریایی کور شده انگار. شب ها که می شود، انگار مست می کند. رو می کند به خانه ها. آن وقت موج بالا می آید. دریا می آید در می زند دم در خانه ات. حباب می شوی؛ نفست می رود. تازه مستی که پرید از سر فانوس، آن وقت بر می گردد پایین تا بشود نعشت را لای لجن ها قایم کرد. هوا دارد سرد می شود. آتش هم نمی آید بالا. هوا نیست. لعنت به آتش! طوفان در راه است.

 

شب/ خارجی/ کوه

من اینجا گیر افتاده ام. فانوس که روشن می شود، بغضم می ترکد. روزها آن بالا آتش روشن می کردم. سرود خوان آتش را بردند بالا، حالا من را برگردانده اند به کوه. شب ها که طوفان می شود، آب تا بالای کوه می آید. هوا نیست؛ اما خفه نمی شوم. آنجا عمو نگاهم می کند با چشم های دریده اش. نعش ها نفرین کنان می خورند به صورتم. فانوس را من ساختم آن روزها که دریا خدایی داشت. خدایان را من کشتم. حالا خدا شده ام روی کوه در دنیایی که خدایان را زنجیر می کنند... و دریای بی خدا غولسان است... و فانوس غولسان است... و سگ ها فانیان اند. باید خودشان را آتش می زدم. فانوس باز روشن شده! لعنت به آتش! طوفان در راه است.

 

شب/خارجی/دشت

طوفان بالا آمده است. همه مرده اند. فانوس مانده بی فانوس بان. در کوه کسی می گرید.

 

پ.ن: اگر کسی فهمید به من هم بگوید چی نوشته ام!

  

             

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1386ساعت 15:55  توسط انسان ریخت  |