تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بشمار...یک، دو، سه...شک داری هنوز؟

می ترسم. می ترسم از روزگار گنجشک. می آید توی سرم جیرجیر می زند. دارد در می آید از تخم، می شکند توی چشم هام. درد می کشم. گرگ هایم دارند به هوا فرار می کنند؛ نگاه کن. شک برم می دارد از این همه مهیب. آن بالا کسی هستم ... هستی ...

پنج...ده...پانزده...بشمار هنوز

شک دارم خانم. شک دارم به ادرار سعدی در نظامیه، من اینجا در کلاس... چشم ها دارند به زمین می خندند با این همه لک روی شلوار.

بیست و پنج...شصت...هشتاد

شک دارم هنوز. بحث کلام نیست؛ در علوم هم همیشه از جبر نمره کم می آورم. اختیار هم خانواده خیار است؟ اختیار هم تهش تلخ است؟ مثل بوی اکسید شدن؟ خانم معلم! چوب معلم چه ربط دارد به عقده رجولیت؟

صد...دویست...پانصد...بیشترک

حمومک مورچه داره، بشین و پاشو خنده داره. می خندند هنوز؛ دارند می میرند بدبخت ها. نحس است این همه ستاره. کرم هایت دارند توی معده ام عشقبازی می کنند. بو می دهی: بوی تقاعد می زند بیرون از هفت چاک نگاهت.

...

هزار را که می گویی، شهوت مارپیچ سرخی کف دستم حک می کند: یقین!

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:48  توسط انسان ریخت  | 

 

1)     این روزها خیلی دارم روزمرگی می کنم: «همینجا هستن» که صرف می شود، آرام می گویم همینجا هستم. می بالم به بودن. از پله ها که بالا می آمدم، رویا می زد توی چشم هام. نمی شد از در روشن پیش رو گذشت. می دویدم دو تا یکی این پله ها را. هر پله برایم «شدن» بود، اما پشت در ... آنگاه ... ته داستان، من بودم.

 

2)     می گویم: برف که می زند آدم دلش پر می خواهد. دنبال می گردد که عاشق بشود. اصلا رد رد که می زند این همه سفید، آدم می خواهد بدود روی این همه سرسره، لیز بخورد، بیفتد. می گویم: برف که می آید آدم یک دوست می خواهد که بشود سفید کیشلوفسکی. به درخت نگاه می کند؛ می گوید: بیچاره گنجشک.

 

3)     تصمیم می گیریم ... انقلاب می شود ... عادت می کنیم ... تصمیم ......... (تبصره: این رمانتیسم مدهوش هم اول انقلابی بود!)

 

4)     داشت از پیری می مرد. دندان نداشت دیگر. تمام محبتش را قلمبه کرد تا سیب رنده شده را بدهد پایین. بیچاره معده اش هم خراب بود پیرمرد.

 

5)     دیشب توی یخ ها، از پیرزن چهار قوطی کبریت خرید. می خواست تمام عاطفه متورمش را شب آتش بزند.

 

6)     این روزها خیلی دارم روزمرگی .....

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 11:23  توسط انسان ریخت  | 

 

گمشده پیدا شد. از آب گرفتندش. مانند دلفین ها به گل نشسته بود انگار. آمده بود ماه را بکند از تخته بند این همه شب. پرید... افتاد صاف توی گل ها. پف کرده بود از این همه آب، این همه جلبک بی سبزینه.

1: دوبار جا ماندن از قطار در یک سفر عجیب نیست وقتی بوی گل مستت می دارد.

2: زندگی می گوید اما...

3: راست می گوید، «رفتن همیشه پر غمه»!

4: من آب های جنوب را ترجیح می دهم لطفا.

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 13:40  توسط انسان ریخت  | 

 

...صلیبش را گذاشت روی کولش، رفت توی خیابان و داد زد: «همه جور لعنت خریداریم»...

 

پ.ن: کریسمس مبارک!

 

+ نوشته شده در  چهارم دی 1386ساعت 15:35  توسط انسان ریخت  | 

 

روز پایان یافته است

چشمانم بسته می شود

هرچند ماجراجویی ها پیشتر به خواب رفته اند.

بدرود دوستان!

بانگی می شنوم

کشتی بر لنگرگاه سنگی ایستاده است.

کف های سفید،

موج های خاکستری،

و آنسو تر، غروب که راهنمای من است.

حباب های شور،

باد آزاد،

طلوع دریا را می شنوم.

 

بدرود دوستان!

بادبان ها باز شده اند،

باد شرق می وزد

و لنگرها بی تابند.

سایه ها دیر زمانی است خفته اند

زیر روانداز آسمان.

و جزایر در پس هور در خوابند

که طلوعش را خواهم دید

پیش از آنکه همه چیز پایان گیرد.

در سرزمینی غربی تر از غرب

آنجا که شب هاش آرام است

و خفتن خستگی را می زداید.

 

با نور تک ستاره،

آنجا، بالاتر از تیرک های بندرگاه،

مینوی شور و آزادی را خواهم یافت

بر کناره های دریای  ستاره باران شده.

بر کشتی خود می رانم!

جویای غرب

و دشت ها و کوه های خجسته اش.

سرانجام تو را بدرود می گویم

ای سرزمین میانه!

آنک ستاره ها

بالای دکل بادبان کشتی من.

 

+ نوشته شده در  چهارم دی 1386ساعت 12:26  توسط انسان ریخت  | 

 

این روزها مشکوکم میان «آیا اصلا» و «چگونه آن وقت».

 

پ.ن: زندگی چیز عجیبی است!

 

+ نوشته شده در  یکم دی 1386ساعت 9:44  توسط انسان ریخت  |