|
بچه که بود، می رفت روی پشت بام خانه درندشت آقا جان، قاطی برگ های زرد شده درخت های بلند می لولید. باران که می زد، زندگی را نفس نفس می بلعید توی بوی پوسیدن برگ: مثل تولد یا شاید مرگ. مثل این همه اتفاق که شاید فقط نصفشان را می شد دید، مثل زندگی. مثل شب هایی که باید می آمد توی نور مهتاب، و باید آهنگ یکنواختی را توی کوچه پس کوچه های شهر سوت می زد تا ترسش بریزد. یا شاید مثل لیسه هایی که روی تنه درخت شاتوت زنده بودند تا وقتی که دستان حسرت زده این همه بچه قد و نیم قد آنها را با تنه درخت یکی می کرد. مثل خودش حتی، که توی آن ظهر داغ تابستان آمده بود بیرون، وسط یک مشت فرفره و بستنی فروش و کودک علاف؛ شده بود یک از همان ها. مثل گل کلم یا آفتابگردان پیر یا حتی یک ستاره. توی همین روزها، روی پشت بام، با همان دو تا چشمش زل زده بود توی دو تا چشم سگ همسایه که آمده بود پشت بام مراقب دختر همسایه باشد که روی بام درس می خواند! با عموی مرده اش آمده بود آن بالا. لای برگ های باران خورده دنبال کرم های خاکی می گشت که هیچ وقت نمی شود روی بام دیدشان. کلاغ ها نزدیک نمی آمدند و عمو داشت سقوط خودش را توی لوله دودکش رصد می کرد. از زیر پنجره ها داشت بوی آبگوشت مادربزرگ می آمد. بیچاره پیرزن تا سال ها بعد از مرگش هنوز ناراحت شور شدن غذایش بود آن روز که آقا جان از غصه بی غذایی به ناچار نان و پنیر خورده بود. توی آن خانه درندشت، یا هر خانه درندشت دیگری که بروی هنوز صدای هق هق اش را می شنوی. از وقتی آقا جان هم مرده بود، دیگر دلیل نداشت گریه کند، مگر آنکه آن بالا هم میزان نمک از دستش در رفته باشد. وگرنه آقا جان از آن مردهایی نبود که یک حوری خوش رنگ و لعاب را به مادربزرگ ترجیح دهد. هنوز از آن سبیل نصه و نیمه اش توی عکس روی طاقچه مردانگی می زند بیرون. توی آن خانه درندشت، غیر از آقاجان و مادر بزرگ و عموی مرده، هزار کلاغ زندگی می کردند، با یک درخت شاتوت و لیسه هایش، و یک مشت بچه قد و نیم قد که میهمان تعطیلات آقا جان بودند... و همه آن روز آمده بودند، وقتی چشم دوخت توی چشم های سگ. دخترک با آن قیافه معصوم، با آن لباس عجیب، با کتاب فارسی دبستان توی دستش و با طنابی که سرش را به گردن سگ بسته بود؛ لای برگ هایی که روی بام آنها بیشتر ریخته بود، انگار از اعماق یک تابلوی باروک در آمده باشد. هیچ چیز نمی درخشید اما خورشید شده بود انگار. مثل ردیف دندان های مادر که کنار هم زیبا می شود. روی برگ ها خشکش زده بود، با آن همه کرم خاکی که از پاهایش بالا می رفتند، آنهم روی بام. دخترک که برگشت، سگ رها شده بود، پسرک داشت پله های نردبان چوبی را دو تا یکی پایین می رفت و بعد، زیر میز آشپزخانه خودش را خیس کرد. داغ شده بود با دوتا لپ گلی. انگار فقط می گفت: «به خدا آن بالا هم کرم دارد.» پ.ن: من هنوز هم می ترسم از بلندی، از سگ و از کرم خاکی! |
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:49 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
... دنگ. زندگی، راند دوم. ![]() پ.ن: دان عزیز! من اینجا، هنوز، هر روز، می رقصم تا فراموش کنم. امضاء |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:2 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
عکس: من اینجا ایستاده ام. درست این وسط، کنار آدم برفی؛ توی این همه سفید. دماغ آدم برفی هویجی است، کلاهش قهوه ای، مثل شال گردن من. پشت، پایین تمبر: سلام. نبودنت دارد خیلی گنده می شود کنار من و آدم برفی. به جای تو می بوسمش، به جای تو می بوسدم. هرچند فردا او را هم نخواهم داشت، توده هوای گرم که بیاید. پ.ن: گریه که می زند، دلش پر است، صدای فرهاد بهانه است.
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:30 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
یک روز خوب: اول صبح است. خورشید تازه دارد سرک می کشد از تور پشت پنجره. هوا از آن آبی سفید های قشنگی است که آدم می خواهد تویش نفس چاق کند: مثل سیگار قبل از صبحانه پدر. از رختخواب که می زنی بیرون هوای سرد، عاشقانه بغلت می کند. پر می شوی از حجم یخ زده صبح پا به ماه. تلفن را برمی داری، شماره اش را می گیری. صدایش خواب است هنوز، اما برایت عاشقانه می گوید. پر می شوی. خودت را ول می کنی روی تخت. انگار مرده ای، افتاده ای توی بهشت. یک روز بد: اول صبح است. خورشید تازه بیدار شده است انگار، دارد خمیازه می کشد. هوا هنوز یادش نیامده که آبی آبی است: مثل وقتی پدر سیگار می کشد اول صبح. از رختخواب که می زنی بیرون، هوای سرد مثل بختک می افتد به جانت. تنت منقبض می شود از برخورد با حجم یخ زده صبح پا به ماه. تلفنت زنگ می خورد. گوشی را بر می داری. خودش است. خوابت می آید، ولی باید برایش عاشقانه بگویی. تهی می شوی. خودت را ول می کنی روی تخت. انگار مرده ای... |
||
|
+
نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت 17:6 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
آمدند بیرون. از توی همین دیوار شیشه ای آمدند بیرون. خسته شده بودند انگار از این همه سال تقلید. توی چشم هایت که نگاه می کردند خشکت می زد. خودت بودی؛ یک باره معوج می شدی؛ تلخ نگاه می کردی و بعد... تمام شده بود. آمدند بیرون. توی هر خانه ای بودند. گاهی از آب بیرون می پریدند، مثل تمساح. گردنت را می گرفتند می بردندت پایین. خفه ات می کردند. ما را می شناختند؛ بهتر از خودمان ما را می شناختند. همه را کشتند جز کوران و زیبارویان. آمدند بیرون. خدایان قهر کرده بودند با ما. دیوهای قدرتمند را کشته بودیم. خدایان خجول طبیعت را کرده بودیم روسپیان وقیح مادرشهر. باد شمال و جنوب داشتند جنس قاچاق حمل می کردند. آنها که آمدند، ما تنها بودیم... تنهای تنها. جنگ را باختیم. دنیا ماند برای یک مشت کور. دیگر ما راست قامتان دنیای زبرین نیستیم. ما دیگر تقلیدیم. اکنون ما تصویر شده ایم برای مردمان شهر آینه.
پ.ن: تقدیم شد به کتاب موجودات خیالی
|
||
|
+
نوشته شده در سوم بهمن 1386ساعت 10:29 توسط انسان ریخت
|
|
||