|
سال دارد تمام می شود و من هنوز تمام نشده ام. هر روز می روم توی دستگاه تکثیر، بی نیاز به خوش بینی داغ، با طعم هر روزه قهوه دانه های روی شمع. دارد نوروز می شود و من می دانم که برایم تازگی خواهد داشت رقم 87 بالای صد هزار نامه نو نویس توی سال نو. می روم ده روزی بخوابم شاید شکوفه شدم. پ.ن: همین روزها، درخت نو شده سرکوچه را مادر کشف کرد. به یک نوبل می ارزید. تکمله: اینجا کمی تاریک شده است. این روزهای آخر را بیدار می مانی تا خوابم ببرد؟ تکرار: خواهش می کنم توی سال نو، خودتان را و دلتان را نو نکنید. تازه عادت کرده ایم به این ...ی که شما باشید!
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:6 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
1) عادت داشت بچپد توی بیست و پنج سانتیمتر صندلی زل بزند به شیشه یک لا قبایی که بین او و دنیایش فاصله می انداخت. روی یک طرف تمام کاغهای سفید یک چشم کشیده بود؛ آن وقت تمام کاغذها را چپه می گذاشت تا خودش را از این همه نگاه فراری بدهد. در را می بست؛ آگراندیسمان قدیمی دایی جان – همان که فقط عکس های سیاه و سفید چاپ می کرد – را می گذاشت پشت سوراخ پنجره؛ چراغ ها را خاموش می کرد و زل می زد به شیشه چند اینچی مانیتور. حتی آن روز که بچه گربه نفهمش پرید زیر چرخ های یک راننده تاکسی، یا آن روز که فهمید باید خاطرات خوبش را مچاله کند توی چاه مستراح، باز هم همین کار را کرد. نشست روبروی مانیتور، پشت به دیوار نوشته ها. آن وقت تا دلش می خواست گریه کرد. 2) مهدی می گفت باید شبیه بوی خامه باشد با یک بغل توت فرنگی. کاوه یاد خزرشهر و دریا کنار می افتاد. قصاب سرکوچه فقط توله های تپل مپل را می دید. بقال سر سه راه که تازه شده بود سوپر دریانی می گفت رنگ و بو که ندارد، فقط پول می خواهد. آشپز یاد خردل می افتاد، کشاورز یاد خاک و سورچی یاد بوی پهن. اصغر آقای مکانیک عقیده داشت عین روغن سوخته است: بدبو و چسبناک (طفلی از روزی که زنش ولش کرده بود درست به گندیدگی چاله روغنش حرف می زد، مثل زهرمار)... من اما... فکر می کنم پیر شده ام؛ دیگر یاد چیزی نمی افتم. 3) چاقویش را برداشت. رگ هایش داشت ذق ذق می کرد. هرچه کشید نبرید... لعنت! این یکی گوسفند را چکار کنم؟ پ.ن: چرا برای رفتن هم گذرنامه می خواهند؟ |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:32 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
1) باد در تنم نطفه می بندد می چرخد میان دهلیز و بطن لنگر می زند بر ابرهای پنبه ای که ذهنم را گرفته اند روی سیم ها می چرخد می لولد و صدا می زند طوفان را در پژواک خالی چشم خانه ام. 2) حالم بد است ذرات داغ دارند اکسیدم می کنند رنگ ها می چرخند دستانم قفل می شود مرگ دارد تولدم را ضرب می گیرد روی طبل های بزرگ و رقص جاریست؛ می روم سر چاه آتش بالا می آورم. 3) ترک می خورم از حجم خشک خاک. شن دانه های گیر می کنند توی موهام خرد می شوم روی زمین. گردباد می چرخد بالا می روند ذره هایم؛ جمع می کنم تمام دانه های کوچک را دستانم می برد با لبه تیز شن دانه ها. 4) خشکی زده ام شوره شده است رد اشک هایم و عرق هایم. به پارمنید بگویید اینجا کسی آب ندارد؛ آفرینش هم اینجا سه بعدی است. |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت 13:53 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
لیموی عزیز دعوت کرده بود برای شرکت در بازی جان درآرها: معرفی کتاب هایی که جانمان درآمد تا تمام شوند؛ و یا جانمان درآمد تا بفهمیم تمام شدنی نیستند (شاید توصیه هایی کاربردی برا خود انفجاری فرهنگی!) هرچند هرکتاب، بالقوه می تواند مخ خواننده را بترکاند، اما بعضی از آنها انگار بلوغ سادیستی نویسنده را ارضا کرده باشند، فقط به همین منظور نوشته می شوند. حکایت عشقبازی است؛ بعضی از کتاب ها مخ آدم را عاشق خود می کنند، بعضی مخ آدم را می زنند و بعضی هم به مخ آدم تجاوز می کنند. این فهرست، در برگیرنده بعضی از متجاوزینی است که ذهن من را بله! 1. مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت اثر جاودان میگل آنخل آستوریاس با ترجمه درخشان لیلی گلستان کتابی است که خوب مغزم را منفجر کرد. هر چند در این لیست، شاید این تنها کتابی باشد که خودش خوب است و ترجمه اش بهتر؛ اما برای ما که تازه داریم زور می زنیم مارکز را با آن رئالیسم جادویی اش بفهمیم، سوررئالیسم آستوریاس لقمه بزرگی است. 2. روی ماه خداوند را ببوس و حجم زیاد از دیگر کتب فارسی (حقیقتا هرچه خوانده ام به جز هیس و یکلیا) که من را نا امید کرد از شکر شکنی زبان فارسی در حوزه داستان. 3. هرمنوتیک مدرن مجموعه ای تالیف و ترجمه بابک احمدی و دوستان زبل! تک تک مقالات را که به زبان اصلی (انگلیسی به کمک خورشید خانوم، آلمانی به کمک آندرومدا و فرانسوی به کمک خدا!) که بخوانی، به زور ده-بیست درصدش را می فهمی؛ ولی فارسی اشان را که می خوانی به راحتی هیچ چیز نمی فهمی! خدا خیرشان بدهد با این ترجمه کردنشان! 4. پاردایان ها یک مجموعه داستان است که سرجمع 15-16 جلدی می شود. انگار آدم یک فیلم هنگ کنگی را بخواهد برای نصف عمرش هر روز تماشا کند. آقا ما اینکاره نیستیم به خدا! 5. اوضاع و احوال در آخرالزمان با نام انگلیسی About Imam Mahdi یک جشنواره کامل از طنز و متون مزخرف است. صرف نظر از آیات و روایات توی کتاب، بقیه اش را می شود بدون نگرانی ریخت توی میکسر جهت تهیه خمیر کاغذ اعلا! هر چند یکبار خواندنش می ارزد: خوب می خندی! 6. جهالت میلان کوندرا هرچند شروع درخشانی داشت، اما هرچه رفتم جلوتر حال بدی که مخم داشت بیشتر شد. از اواسط کتاب بوی سوختنش تابلو بلند شده بود. 7 الی 10. کلا پائولو کوئلیو! نیازی به توضیح نیست احتمالا! 11. 60 نوع غذای چینی! کتاب بدی نبود ولی ترجمه اش شاهکاری بود. مثلا: روغن را اضافه می کنیم تا 75 درصد داغ شود و بعد مابقی مواد را به میزان لازم می ریزیم تا به انداز لازم بپزد. ادویه مورد نیاز را هم به اندازه لازم می زنیم تا این جوری شود؟!؟! حیف شد چون من عاشق کتاب های آشپزی ام! 12. فراتر از بودن و موتزارت در باران از کریستین بوبن که حالم بد شد از این همه لطافت. انگار آدم دارد راحت الحلقوم وارفته ای را با چابستیک جابجا می کند. آن قدر سیال بود که از گوش هایم ریخت بیرون! 13. گزیده اشعار سیلویا پلات. همین. خوب خوشم نیامد، مگر جرم است؟! من هم برای ادامه بازی، حسام/ پرستو/ بیژن/ گراکوس شکارچی و آندرومدا/ علی را صدا می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 11:2 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
1) چشمانتان را -آدمیان- ای زادگان خیانت ظلمت دوست می دارم. رنگ هایتان نیرنگ هایتان و لبخندهای پیروزیتان را از لذت شوم فتح دوست می دارم. می ستایم اشک هاتان را که از فرط اندوه بی نانی کودک همسایه شتک می زند روی دستمال های حریر رنگ رنگ. دوستتان می دارم با هرچه حرف با هرچه بلوا با هرچه زندگی است. 2) سرشارم امروز و تهی می شوم. مانند ورزایان سرخ والنسیا که در پیچ پیچ سرخ دست هاتان می طپند؛ و در آخرین لغزش آواز شادانه غرور را در چشمان شوقتان حجله می بندند. سرشارم امروز و تهی می شوم. با هزار و چهار سوراخ که زندگی را خواهند مکید و بر تختی که خدایان هرگز بر آن نخواهند خفت؛ پیش چشمان پدران خوب -گوسپندان همیشه رام بیشه خواب- که تنهایمان و تنهایتان خواهند گذاشت. آه ای آدمیان! دوستتان می دارم با هرچه می توان از آن متنفر بود. 3) می کشید به آتش می کشید دوباره می سازید گریه می کنید ... این داستان ادامه دارد میان شما و المپ!
پ.ن: خلف وعده نکردم لیمو جان. این پست پیشترها آماده بود. همین روز جان درآرم را می نویسم!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجم اسفند 1386ساعت 10:59 توسط انسان ریخت
|
|
||