تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 





همه چیز از یک خواب بد آغاز شد؛ از همان خواب های لعنتی. بماند که صبح اول وقت، درست وقتی که بیدار شد تمام خانواده اش را برد توی حمام سلاخی کرد؛ بعد هم دوش گرفت و آمد بیرون، پاهای خونی اش را مالید روی جانماز نقش ضربی مادربزرگ؛ آن وقت لخ لخ کنان رفت توی اتاق و لباس پوشید. این هم بماند که توی راه، گوش سه تا دختر دبستانی را با دندان کند انداخت توی جوی آب تا مزخرفات توی کلاس را نشنوند. سرکار هم که رسید دیگر همان آدم خوب همیشگی نبود: بماند که با اردنگی رئیسش را از پنجره انداخت بیرون و تمام مانیتورهای شرکت را ترکاند. اخراج که شد برگشت خانه. توی راه دوتا دلستر نیم لیتری خرید با تمام روزنامه های روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی؛ ظرف غذایش را توی سگدانی غیر رسمی سرکوچه خالی کرد و زنگ تمام همسایه ها را زد. توی خانه نشست، دلستر ها را خورد، ظرف غذایش را شست، روزنامه ها را پهن کرد کف اتاق و شاشید به تمام صفحه های خبر. آخرش هم خودش را به چراغ بزرگ توی سرسرا آویزان کرد. البته وقتی آن بالا داشت می مرد، هنوز درست حسابی بیدار نشده بود. گفتم که؛ همه چیز از یک خواب بد شروع شد؛ از همان خواب های لعنتی...

 
پ.ن: من خواب دیده ام...


+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط انسان ریخت  | 


شنبه: باغچه های لوبیای کنار در ِ کوچک خیلی خوب رشد کرده اند. شنل سیاهم را که می پوشم می شوم شبیه کلاغ، یا شاید شبیه تر به گارگویل های روی سقف. می آیم روبرویت می نشینم، زانو می زنم مثل هر روز. امشب به یادت پای آن دیوار مست خواهم بود.

یکشنبه صبح: با لباس همیشگی این روزها زیبا تر می شوم. یکشنبه ها برایم سخت است؛ دق می کنم. با همه مهربان می شوی، بار عام می دهی. شاید حتی نمی بینی ام با لباس های زرد و سرخ و سفید. این یکشنبه اما گنجشک های کنار «لوار» زیبا تر از هر روز می خواندند. تازه کشف شده ام. تازه کشف کرده ام. مانند شارلمانی که از رم می آمد. روز تاجگذاری است.

یکشنبه عصر: گل ها پو سیده اند. دیگر لبخند نمی زنی. مانند هر یکشنبه عصر لبانت را می بوسم. سردند امروز؛ مثل سنگ شده ای، مرمر سفید شاید. کف دست هایم می سوزد. من یا تو؛ چیزی مرده است... مریم گمشده ام؛ اسمرالدا!

شنبه: از میانه های خیابان می گذرم. هیولاها تنوره می کشند از عمق زمین هرز. شک کرده ام به دوزخ: اینجا برزخ فراخ شده است... «آه پدر! چرا مرا تنها گذاشتی؟»





+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط انسان ریخت  | 

 

اگر آدم ها یک جور دیگر فکر می کردند؛

اگر فرقی نبود بین مو سیاه ها با مو قرمزها یا موطلایی ها؛

اگر می شد پری زاده ها موهای سیاه ژولیده داشته باشند با ته ریش؛

اگر مردها مثل زن ها بودند یا بالعکس؛

اگر مردها می توانستند جادوگر ِ بد باشند یا زن ها شمشیر زن و قهرمان؛

آن وقت من هم می توانستم زیبای خفته باشم (با کمی ارفاق!).

 



پ.ن: ماتم گرفته ای بر افسون خواب ناتنی ام؛ نفرین می کنم بر بیدار خوابی همیشگی ات.


+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:51  توسط انسان ریخت  | 

شورش را که در می آورد، زندگی ام تازه با نمک می شود. راه می افتد عین سایه می چسبد به من بودنم؛ قدم به قدم. پهن می شود روی آسفالت خیابان ولیعصر. می شود کلاغ روی چنار – از منیریه که بشماری درست صد و دهمین چنار – زل می زند به کرم های گرسنه توی روده هایم. گاهی خودش را چه گوارا جا می زند توی پوستر روی دیوار. آن وقت جوری خیره می شود توی چشم هام که دستانم از ترس کبره می بندند. گاهی مثل جبراییل که گیر شیطان افتاده باشد بال بال می زند؛ گاهی هم مثل شیطان، مثل خود ِ خود ِ شیطان که خسته شده باشد، چکمه هایش را در می آورد پاهایش را می اندازد روی میز ِ وسط اتاق، بین کتاب های نخوانده و لیوان چای. بماند که صبح ها، دقیقا هر روز صبح، چهار تا تخم مرغ نیمرو می کند با نان سنگک سق می زند که پولش را هم من باید بدهم. بیچاره تمام این کارها را می کند که یادم بماند اشتباه کرده ام. من که مشکلی ندارم؛ فقط کاش جوراب هایش را گاهی بشورد!

 



پ.ن: نباید خیلی مهم باشد که یک آمریکایی سرمایه دار چه حسی دارد از قدم زدن ِ تفریحی توی شانزالیزه. مهم هم نیست راه رفتن دو نفری، آن هم زیر نم نم باران بهاری بالای شالیزارهای ویتنام چه حالی دارد. حتی علاقه ای هم ندارم بدانم رسیدن بالای زیگورات مایاها توی مکزیک چقدر با شکوه است. فقط می دانم چاله های پیاده روی خیابان طالقانی واقعا اعصاب خرد کنند.


+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:32  توسط انسان ریخت  | 

 

افتاد. یعنی در حقیقت سقوط کرد. آن هم نه با کله. از نوک قله یک کوه که شاید پیرنه بود یا مون بلان یا حتی همین دنای خودمان با همه جوانیش، تا نوک صخره بزرگ. افتاد پایین تر شاید تا توی مسیل که با آن همه آب جاری شد لای تخته سنگ ها تا بالای شهر، یا حتی کمی پایین ترک روی نوک سیخ شده برج بزرگ یا روی پشت بام طبقه دوازدهم. لب بالکن سه چهار طبقه مانده به زمین نشست. از پنجره کره خرهایی را نگاه کرد که دیگر دم درآورده بودند برایش. از ذوق بازهم افتاد پایین تر کنار سقف، همان جایی که طناب را انداخته بود یا پایین تر روی تخت تا خورد زمین. بیچاره پیرمرد دندان هایش را هم جاگذاشته بود کنار آلبوم خاطراتش روی میز کوچک کنار تخت.

 

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1387ساعت 14:17  توسط انسان ریخت  | 

 

تمام زورش را جمع کرد. تمام وجودش تمرکز شده بود؛ فقط به دور آخر فکر می کرد. شکم گنده اش را تاب داد، خودش را کشید جلو، چرخید، قل خورد، رد شد از خط با صدای انفجار. تمام که شد، نفس راحتی کشید. شروع کرد تا یکسال دیگر بگردد دور خورشید.

 

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1387ساعت 14:32  توسط انسان ریخت  |