تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 




پیرمرد
چشم های شیشه ای اش را جا گذاشت.

خیابان
پر بود از دخترها:
آنارشیست هایی با پرچم طره های رنگ رنگ
که طغیان می خواستند
از شهوت نجیب بورژوایی من؛
و افتخار می کردند
که با کفش های عروسکی اشان
سرخوشانه
به توپ خیره خیره پسران
دخترانه
 لگد انداخته اند.

و من
و آغا محمدخان
سر دیوار شهر
 نظاره اشان می کردیم
 به کوری چشم شیشه ای هزار پیرمرد!


+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط انسان ریخت  | 

 

1)
باد، با برگ
پچ پچ کنان
از زیر دامن ابر می گفت!

 

2)
هوای شهر
امروز هم غلیظ است؛
درست مثل شیربرنج!

 

3)
(برای خورشید خانوم)
می توانی
کفشت را در بیاوری
سرما خورده ام!

 

4)
(برای آینه)
خیلی سخت نگیر
با برگ چنار هم
دلمه می شود پخت!

 

5)
حتی توی هایکوها
سیلاب هفدهم
بازهم تویی!

 

6)
می خواهم بخوابم
توی یک دشت پر گل
مثل زنبور.

 

7)
(برای آندرومدا)
زندگی سیبی است
لطفا گازش نرنید
کرم دارد!


+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:0  توسط انسان ریخت  | 

نقاش های زیادی را نمی شناسم. یعنی در حقیقت، به جز یکی دو نقاش پاره وقت که واقعا یا مجازا می شناسم، تمام سواد من ختم می شود به چهارتا کتاب تاریخ هنر که توی ایام بیکاری قرقره کرده ام. نهایت هنرم هم توی نقاشی، کشیدن چشم هایی است که دوستانم به اشان می گویند راسته گوزن. اما یک چیز نقاشی را دوست دارم. توی بعضی از نقاشی ها، یک چیز مبهمی هست که تا ته حلقت فرو می رود؛ چیزی درست شبیه مزه آب طالبی های میدان انقلاب توی یک ظهر تابستان. چیزی مثل زندگی که از توی نگاه ها یا رنگ ها می زند بیرون و آدم گنگ می شود موقع تعریف کردنش.

توی دنیا آدم ها را می شود روی همین گنگی اشان قسمت کرد. آدم ها می شوند کسانی که زندگی را تصویر می کنند، به اضافه گنگ هایی که خودشان را توی قاب تصویر جا می کنند و می شوند سیاهی لشکر هایی که حتی یک خط دیالوگ ندارند. اصلا شاید فرق هنرمند با آدمی مثل من همین یک قلم باشد: تصویر کردن یا تصویر شدن. مساله فقط نقاشی کردن نیست؛ حقیقتا چیزی است در حد بزرگترین سوال های فلسفی؛ یا حتی در حد بودن و نبودن.

گنگی مادرزاد من هم توی تعریف کردن خط خطی های شور و شیرین زندگی، فقط مربوط به نقاشی نیست. توی حرف زدن، نوشتن، نگاه کردن و حتی گاهی توی خود زندگی کردن گنگ می شوم. با دست و پاهایم ادا در می آورم و تمام این تلاش هایم می شود تتمه شوری که می شود برای یک زندگی بی نمک داشت. می شود من که نشسته ام و زور می زنم (البته نه از اون لحاظ!) تا بلکه یک کلمه از حلقم بپرد بیرون. چیزی مثل «چه روز خوبی است امروز.»

حتما این مقدمه نه چندان کوتاه، روشن می کند دلیل گنگی ام را وقتی لی لی اسلامی از من می خواهد دوست داشتنی هایم را بنویسم. دوست داشتن هایم آنقدر زیادند که جایشان نمی شود توی متن، و آنقدر کوچکند که گاهی خجالت می کشم از نوشتن. اما چاره نیست. آدم که یک نیمچه فرصت پیدا می کند برای تصویر کردن، نهایت بی نمکی است که ولش کند. این تذکره دوست داشتن من است. تحریر شد:

دوست داشتم:

دوست داشتم توی خانه ام یک گلدان داشتم که وقتی آبش می دادم پژمرده نمی شد. دوست داشتم یک اسب داشتم و ضمنا سوارکاری هم بلد بودم. دوست داشتم توی یک جمع مهم از من تقدیر می کردند. دوست داشتم قهرمان تنیس بشوم یا بدمینتون. دوست داشتم توی یک برج زندگی می کردم. دوست داشتم در پاریس به دنیا آمده بودم...

دوست دارم:

دوست دارم یک آهنگ ساز بشوم یا یک رهبر ارکستر یا لااقل یک نوازنده بهتر از اینی که هستم. دوست دارم نوشته هایم را چاپ کنم و کسی باشد که بخرد و بخواهد برایش امضایشان کنم. دوست دارم هرماه بروم ماموریت اداری: هم فال است و هم تماشا! دوست دارم رانندگی تریلی یاد بگیرم. دوست دارم بروم کنار یک دریاچه طبیعی، صبح اول وقت و یک عالمه مرغابی هم باشد...

دوستشان دارم:

از آدم ها، خودم و خانواده ام به کنار (گراکوس عزیز را هم اینجا حساب کرده ام)، امیر و مهدی، تیم برتون، استیون جرارد، آینه، افسانه خانوم و بهاره، حمید امجد و محمد رحمانیان، انجمن علی های کرمانی مقیم مرکز و خانواده های وابسته، بچه های قدیمی کانون، محمد صالح علا و چند نفر دیگر را دوست دارم. از کتاب ها، هرچی کالوینو یا پاوزه یا بریکو یا بارگاس یوسا یا بورخس بنویسد، با یک عالمه کتاب دیگر! از فیلم ها اگر کارگردانش برتون یا کیشلوفسکی یا کوبریک یا کمال تبریزی یا عباس کیارستمی یا کریستوفر نولان یا مارتین اسکورسیزی (آن هم آخرین وسوسه مسیح) یا تورناتوره یا دسیکا باشد، من هم آنجا هستم! موسیقی تقریبا همه جورش را خریدارم: از کارهای باروک باخ و ویوالدی، تا رومانس های شوپن و شوبرت و تارگا؛ از کلاسیک های موتزارت و هایدن تا جاودانه های راک کویین و آئورسمیث؛ از حسین علیزاده تا پیتر گابریل و از ناظری تا دومینگو. آخر لیست هم می شود لازانیا، همه جور خوراک ماهی، نان و پنیر و لیمو و روغن زیتون با آویشن اضافه، گاهی اوقات نیمرو با نان سنگک یا جو، خورش کدوی شیرین مادر فرزین و بقیه خوردنی ها!...

 

پ.ن: من هم دعوت می کنم از آندرومدا، خورشیدخانوم، جوانه، مهدی، مرد آرام، علی و ستایش

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط انسان ریخت  |