تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 


(صرفا جواب یک دعوت به بازی)

ساعت 24: حالا حالا ها باید خواب باشم. چشمانم را روی هم فشار می دهم. دارم خواب می بینم – یعنی باید خواب ببینم. چیزی مثل صدای جیغ می آید، یا شاید صدای زاویه دار ترمز اضطراری قطار. انگار بچه شده ام. دارم توی خانه های گشاد ریل لی لی بازی می کنم. هنوز 6-7 ساعتی تا بیداری راه هست و کمی بیشترک تا خواب.

ساعت 18: می روم سقاخانه. سقاخانه قدیمی که همیشه بعد از تئاتر دیدن توی سنگلج می رفتیم. این بار نمی خواهم شمع روشن کنم. فقط آمده ام توی خاطراتم نفس بکشم. می روم پیش بقال سرکوچه. می خواهم بگویم شمع هایش را خیلی گران می فروشد.

ساعت 16: می آیم سرکار. همین یک چیز می تواند کمی دلخوشم کند. تازه آدم می فهمد این نفس نفس زدن های سراسیمه که آدم توی آمدنشان فقط ناله زده است؛ این زندگی کوچولو که کوله بارش پر از لعنت های روشنفکرانه ماست؛ این یک ذره وقت خالی بین دو قیلوله؛ واقعا همان قدر که به نظر می آید دوست داشتنی است و مزخرف. امروز لیاقت چند ساعت مرخصی را دارم. کارهای نیمه تمام را کامل می کنم. نظرات وبلاگم را می خوانم، توی وبلاگ همه نظر می گذارم و می روم.

ساعت 12: می آیم می نشینم روبرویتان. آنقدر زل می زنم توی چشم هاتان ، آنقدر ابلهانه می خندم، آنقدر سکوت می کنم تا مطمئن شوید دیوانه شده ام. پر می شوم از بودنتان. توی چشم های همه اتان می خوانم که اشک های تمام رسمی اتان را برای فردا و فرداهای دیگر ذخیره کرده اید. حالم بد می شود.

ساعت 11: دارم ناهار می خورم.

ساعت 9: دستتان را می گیرم. با هم می رویم توی خیابان. توی داغی آفتاب با هم بستنی می خوریم. برای تمام روزهایی که بغض شدم نشستم توی چشم هاتان، حالا می خندم. کف دست هایم و پوست سرم می خارند.

ساعت 7: می روم توی اتاق. روی شکم دراز می کشم. دست هایم را جمع می کنم زیر صورتم. چیزی نیست که حسرتش را بخورم. از چیزی پشیمان نیستم. چیزی توی شکمم حرکت می کند. گریه ام می گیرد. تو می آیی و من باز اشک هایم را پنهان می کنم. می رویم با هم چای سبز بنوشیم.

ساعت 5: تلفن بازی ام شروع می شود. وجدانم آسوده است. اولین باری است که هزینه تلفن ناراحتم نمی کند. به قبض بعدی نخواهم رسید. به همه زنگ می زنم. هنوز هم نمی خواهم حرف های خودم را بزنم. هنوز هم آخر هر تماس می گویم دوستت دارم. حس می کنم حتی مرگ هم خنده اش می گیرد. به او لبخند می زنم.

ساعت 4: می روم سرکوچه. از باجه تلفن عمومی شماره ات را می گیرم. شماره ام را نمی شناسی. صدایم را فراموش کرده ای. می گذارم اشتباه بگیری ام. می گویم دوستت دارم. قطع می کنی. نفسم را با صدا بیرون می دهم. شانه هایم را بالا می اندازم. سعی می کنم کسی لرزش زانوانم را نبیند.

ساعت 3: همه چیز باید منظم پیش برود. دارم وصیت نامه می نویسم. هرچه پول دارم یا هر چیزی که ارزش مالی اش توی ذوق می زند برای پراسکویا فیودورونا. MP3 پلیرم را هنوز لازم دارم. کتاب هایم توی خانه بماند. هرچه لوح و جایزه و تندیس دارم را تقسیم کنید بین عمه زاده ها و عمو زاده ها و دایی زاده ها؛ بیشتر به درد آنها می خورد. کفش هایم را بگذارید توی جعبه هایشان توی کمد دیواری اتاق، درست روی کتاب های مرجوعی مادر بزرگ. عکس هایم، خاطراتم، ادکلن هایم و جوراب هایم برای خانواده بماند. دست نویس هایم برسد به برادرم. کلاه کلمبیایی ام هم مال تو. زبانش را بهتر می فهمی.

ساعت 1: دراز کشیده ام. حس می کنم جایی درست کف پاهایم سوراخ شده است. دارم شره می کنم. روی بافت زبر موکت پخش می شوم. از اتاق خواب جاری می شوم توی هال. درست کنار پله های پشت در حیاط جمع می شوم. در با صدا باز می شود. از خواب می پرم. رختخواب خیس است.

ساعت صفر: دارم موسیقی گوش می دهم – یعنی باید موسیقی گوش بدهم. فرانک سیناترا دارد می خواند. روی ریل راه می روم. دستانم را باز می کنم. توهم قطار با من تصادف می کند.




پ.ن: بازی این است: 24 ساعت مانده تا مرگ. چکار می کنی؟

پ.ن: دعوت نامه: امین، ستایش، ستاره، مهدی، زهرا، لی لی


+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط انسان ریخت  | 




آن قدر به جانش نق زد تا آدم شد؛ یک مرد معمولی. صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. سر صبحانه تمام حواسش به خانواده بود و طعم گس چای جوشیده. وقت رفتن، صورت بچه هایش را بوسید، کتاب هایش را از کیفش درآورد، کفش هایش را با پشت پاچه هایش پاک کرد و دوید تا به اتوبوس پکیده ساعت 8 صبح برسد. توی اداره جواب سلام منشی را با لبخند ناشیانه ای داد و سر تا پایش را خریدارانه برانداز کرد. پشت میزش نشست و کفش هایش را با دمپایی های چرمی مارک «نادر» اصل عوض کرد – بدون اینکه از کثیفی جوراب هایش خجالت بکشد – و مشغول خوردن چای شرکتی با قند فراوان شد. آن روز هیچ کار خاصی نکرد؛ صرف نظر از خواندن روزنامه و خوردن چهار لیوان چای دیگر و هشت بار بلند شدن پیش پای این و آن و چشمک زدن های بچه گانه به خانم منشی. تمام تماس هایش را با تلفن اداره گرفت و با همکارهایش از فوتبال و خورش قورمه سبزی و زن ها گفت و شنید. با اتوبوس شب برگشت خانه تا پول بیشتری برای روز مبادا پس انداز کند. کمی با بچه هایش بازی کرد. شامش را نجویده قورت داد. موقع مسواک زدن به آقای غریبه ای که توی آینه برایش شکلک در می آورد سلام کرد و روز خوش معمولی اش را با یک شب عاشقانه معمولی تمام کرد. صبح زود تر از همیشه از خواب بیدار شد. سر صبحانه تمام حواسش به خانواده بود و طعم گس چای جوشیده و صورت بچه ها و کتاب های دور ریخته و کفش های کثیف و اتوبوس پکیده ساعت 8 صبح و باسن خانم منشی و دمپایی های مارک نادر اصل و ...


+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:53  توسط انسان ریخت  | 




دارم نگاهت می کنم. زل زده ام توی چشم هات. با همین دو تا چشم گشاد لعنتی ام. مثل همان روزها که زور می زدی از نگاهم فرار کنی و زور می زدم نگاهم را بدوزم لای خطوط نانوشته کتاب. هنوز هم می ترسی از نگاهم. دستت دارد روی ماوس می لرزد. می خواهی صفحه را ببندی اما باورت نمی شود که منم، که با توام. یک قطره عرق راهش را از لای موهای رنگ شده ات باز می کند. از کنار شقیقه چپ رد می شود و می چسبد به لبه مقنعه سیاهت. شوره می شود. باور نکردی هنوز. دستت را می بری لای صورت و مقنعه ات که هنوز نم دارد. بخار می شوی. خودت را روی صندلی جابجا می کنی. عذاب می کشی که توی اداره هم ولت نمی کنم. مثل همان روز معتدل آخرهای زمستان شده ای. همان بار آخری که ندیدمت. خاطره اش براق می شود توی صورتت. شقیقه هایت جفتک می اندازند. صفحه را بسته ای اما هنوز چشم هایم خیره مانده اند. نگاهم را روی پوست صورتت حس می کنی. بلند می شوی. گه زده ام به روزت. تیره پشتت خیس عرق شده است. داری می روی. بازهم فرار می کنی. مثل همین چند روز پیش که گوشی ات را انداختی توی سطل آشغال. دو هفته شد؟ می خواهی بروی توی مستراح، در را قفل کنی و عق بزنی. به همکارت می گویی گرمت است اما دروغ می گویی. داغ کرده ای. خودت را می کشی توی دستشویی. رنگت شده مثل گچ. گیر می کنی توی آینه. دارم نگاهت می کنم. زل زده ام توی چشم هات. با همین دوتا چشم گشاد لعنتی ام...


+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1387ساعت 11:18  توسط انسان ریخت  | 

بخواب
آرام بخواب
روی تلاطم این همه موج.

آرام بخواب که دیگر
هیچ چیز،
هیچ کس،
حتی خردترین نگاه خستگی های این هم چشم،
خوابت را نخواهد آشفت
کودکم.

پ.ن: خیلی سخت است انسان ریخت بودن توی این همه انسان. دارم منقرض می شوم مثل تکرار پایان گرفته واژه الاغ توی قافیه سرخوشانه بازی هایمان. یک چیزی این وسط خالی است. حفره شده ام، مثل صفر. شاید چند وقتی نیایم. خسته ام. لالایی هم نمی خواهم، فقط سکوت کنید لطفا.


 

پ.ن: از شایدهای روبرو...
+ نوشته شده در  یکم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط انسان ریخت  |