تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 


وقتی به دنیا آمد، درست همان لحظه ای که سرش را از هر آنچه نه بدتر مادرش کشید بیرون، قبل از آن که دکتر یا پرستار یا هر ننه و قابله دیگری بخواهد راه تنفسش را باز کند، با همان چشم های بسته، ریه هایش را از بوی خون و چربی و الکل و فرمالین و هر بوی دیگری که می شد توی اتاق زایمان شنید پر و خالی کرد و گفت: «رسیدم. سیاره آبی قلمبه ای که تویش آدم های جوراجور زندگی می کنند و توی ساحلش بوی گوش ماهی می آید و باران که می زند کوه هایش مثل زندگی می شود و درست سه روز مانده به بهار توی مرتع های کنار جاده پرستوها از بالای سرم رد می شوند و دستانم پر می شود از آب و باران و آینه و سیب و ماهی و برکت خداوند. رسیدم.» بیچاره روزی که داشت می مرد تازه فهمید اشتباه آمده است.



+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:34  توسط انسان ریخت  | 

تقصیر من نیست که هر وقت صدای لئونارد کوهن را می شنوم، یاد تو می افتم با آن شال سبز براق. آن وقت کف دست هایم عرق می کند به یاد تمام لحظه هایی که توی شلوغی سرک می کشیدم و فقط تو بودی که شال سبز انداخته بودی و من از هرچه سبز بود خوشم می آمد که ایتقدر توی چشم می زد. بعد نگاهم را می دوزم به نوشیدنی عرق کرده مشکوکی که توی لیوان حباب می زند و اعوجاج لطیف نور توی دیوار لیوان که می شد اندام تو باشد در رقصی مدام.


تقصیر تو هم نیست که هر وقت شال سبز براقت را می اندازی یاد صدای لئونارد کوهن می افتی و من با شلوار پارچه ای سیاهم که به زور قوزک هایم را می پوشاند. آن وقت جلوی آینه اخم می کنی و به فکر فرو می روی که آن روز چقدر زور زدی خودت را لای جمعیت طاق و جفت قایم کنی و نفرین کردی شال سبز براقت را که همیشه توی چشم می زد. بعد کف دستت عرق می کند به یاد تمام رقص هایی که می شد در آغوشم باشی و چرخش لطیفی که می شد رقص ما باشد.


تقصیر هیچ کس نیست اگر دست هایم عرق می کنند؛ اگر هیچ وقت رقصیدن بلد نبودی؛ یا حتی اگر از رنگ سبز خوشت نمی آید مثل من که از صدای کوهن خوشم نمی آید. انگشت هایم را می لغزانم روی بدنه یخ کرده لیوان انگار که از آب گرفته باشندت. با موهای تازه رسته شقیقه ات بازی می کنی. نور توی حباب های نوشیدنی یخ زده ام حبس می شود. کف دست هایم را با لبه تقویم رومیزی ام می خارانم.



پ.ن: با من برقص تا انتهای عشق...



+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1387ساعت 12:9  توسط انسان ریخت  | 

1- یک ساله شدی، چند روز کم یا زیاد. آن روزهای اول که نگاهت می کردم، مثل یک گلوله خمیر بودی. هر روز غسل می کردم توی باران واژه ها تا یک تراش کوچک روی تن گلی ات بدهم. می آفریدمت ذره ذره. انگشت هایم را زبری تنت می برید. خونم خاکت را خمیر می کرد. بزرگ می شدی و می مردم. یادت هست آن روز؟

2- خدایان آفریننده اند. خداییشان به ترکیب آب و زرنیخ و گوگرد و سوگند دانه و هزار هزار ذره بی آزار دیگر است تا آدمی تبر به دست بیافرینند و او تنشان را خرد کند. خدایان مجنونند. شراب نامیرایی اشان را جرعه جرعه به حلقت می ریزند تا در پشت زندگی ات آسوده بمیرند. خدایان آفریننده قاتلان خویشند.

3- یک ساله شدی. این روزها نگاهم که می کنی، درست مثل یک گلوله چربی بی حالت پر پیچ و خم شده ام. در برابرم می ایستی. خراش می دهی تن سفیدم را. ذهنم را بزرگی قامتت می ترکاند. در تنم رشد می کنی. بزرگ شده ای و مرده ام. مرده ام توی پیکره ای که دیگر تصویر من نیست. آن روزها من بودم و اکنون تو مانده ای. یک سالگی ات مبارک انسان ریخت کوچک من.



 

پ.ن: زنده خواهم ماند....


+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت 12:32  توسط انسان ریخت  |