|
«خدای عزیز! لااقل
پیش تو برای من جایی هست؛ نیست؟» «مسلما فرزند؛ اما شرط دارد...» |
||
|
+
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 15:57 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
آخرش مجبوری قبول کنی. حتی اگر صبح لج کنی و خواب بمانی،
صورتت را اصلاح نکنی، جوراب هایت را لنگه به لنگه پا کنی، سر صبحانه پیراهنت را به
گند بکشی، بند کفشت را بدهی خواهرت گره بزند، اداره را دودر کنی به جایش بروی پارک
بستنی قیفی لیس بزنی، جواب تلفن های رئیس و دوست و همکار و فامیل را ندهی، حتی
پیامک های شادشان را نخوانده پاک کنی، ظهر توی ایستگاه اتوبوس میدان انقلاب نارنجک
گاز بزنی و کتاب داستان بخوانی، توی اتوبوس کنار در عقب بایستی و به دختر مدرسه ای
ها چشمک بزنی، خودت را برای مادرت لوس کنی، گریه زاری راه بیاندازی و از دیدن صحنه
های ترسناک فیلم جیغ بزنی، هرکاری که بکنی فردا درست سر ظهر یک سال دیگر از زندگیت
تمام می شود. پیر شدی اخوی! 1. تولدم مبارک! 2. ممنون از عباس و لیلا و هرکس دیگری که برای صلح همراه شد.
پ.ن: رویا بپرداز... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:40 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
فکر می کنم یک پست به نام صلح، کمترین کاری است که می شود کرد. هر کسی همراه است یک پست صرف کند. ![]() |
||
|
+
نوشته شده در بیستم مرداد 1387ساعت 9:53 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
در را باز کرد. خودش را انداخت روی صندلی راحتی مرحوم
پدربزرگش. مادرش از لای در نیمه باز خانه نگاهش کرد و زیر لب لندید. از توی کیسه
خرید، قوطی نوشیدنی اش را برداشت و گذاشت روی صورت گل انداخته اش. جای باتوم ها
داشت آماس می کرد. نگاهش را انداخت روی نقطه سفید وسط صفحه تلویزیون. خیره شد به
غذاهای خوشرنگی که توی تصویر مشغول جفت گیری بودند و صدای مردی که داشت غزل می
خواند. مردمک چشم هایش چرخید. چشم هایش به داخل مکیده شدند. چیزی مثل یک گیاه عجول
بین پوست و عضلاتش رشد می کرد. لب هایش محو شدند. قوطی نوشیدنی توی صورت بدون چشمش
ترکید. پوستش ترک برداشت. بخار شد. جایش چیز بدهیبت سبزی به جا ماند توی تی شرت
سیاه با نقش جای پای کبوتر. مادرش راست می گفت، از آنجا حتی نمی شد صدای «جنگ» را
شنید.
پ.ن: تقه به در بهشت... |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
ته ته داستان، مرد. درست بیست و نه دقیقه بعد از آن که دور
دهانش را با پشت دستش پاک کرد و ظرف خالی شیر برنج را با صدا گذاشت روی میز؛ درست
بیست دقیقه بعد از آن که توی هال، درست روی ترنج وسط قالی لاکی ایستاد و با صدای
نخراشیده اش زد زیر آواز؛ درست شانزده دقیقه و نیم بعد از آن که کف دست هایش را
کوبید به دیوار چرک اتاق و فریاد زد؛ درست پانزده دقیقه بعد از آن که نشست بیخ
همان دیوار و زل زد به قاب آینه قدیمی؛ درست یازده دقیقه بعد از آن که شروع کرد به
گریه؛ درست دو دقیقه بعد از آن که به عکس مچاله شده تو که توی دستش له شده بود
نگاه کرد؛ و احتمالا کمتر از یک ثانیه بعد از چکاندن ماشه هفت تیر پدربزرگ توی
مغزش. مرگ همیشه سر وقت می رسد. |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:55 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
این را می توانی از تمام لحظه هایت بپرسی. شک کنی به قدم هایت، حتی مثل نا مطمئن ترین قدم هایی که می شود روی دیواره یک فضا پیما برداشت. همین است که وقتی، استادی از آدم می پرسد هی فلانی راستی چرا می نویسی؛ و چرا توی این دنیای بی سر و صاحب نسبتا مجازی که دارد از خودت هم واقعی تر می شود با ریخت انسانی اش می نویسی؛ شک می کنم به چرخیدن های گاه و بیگاه چرخ و فلک. بازی از همین جا شروع می شود. «چرا وبلاگ می نویسی؟» خانواده ام همگی از بیماری کهنی رنج می برند. شاید ژن معیوبی که آدم را توی تاریکی و تنهایی اش حبس می کند و دستان تشنه اش را وا می دارد که روی پوست آرام کلام بلغزد. شهوتی که زیبا ترین معشوق دنیا را با کلمات می شناسد و مثل بالا آوردن قلم روی کاغذ یا هر جوشش دیگری کام می گیرد. ما همگی «ور» می زنیم تا «ارضا» شویم! بزرگ که می شوی، بیماری شدید تر می شود. پسر بچه ای که تا دیروز مثل لبو سرخ می شد وقتی گوشه براق پوستی را می دید، دستش را قلاب می کند لای انگشت های کشیده دختری زیبا رو که آفریده است. تمام تنش را واژه می کند و مثل خروس فاتح هزار رنگ، تندیس زنده به کمالش را نشان می دهد. خطیب، نویسنده، واعظ، مردک بی جربزه دائم الخمر، مجسمه ساز و یا خانه داری که عادت دارد با فلفل و آبلیمو و تمبر هندی و نمک و تلخون و هفت قلم دیگر چهار برگ کاهوی خرد شده را تزیین کند، همگی از خانواده منند. من می نویسم، اینجا می نویسم و معبود مغرورم را برایت خلق می کنم. به نمایشش می گذارم، با او عشق بازی می کنم و از او، و از من، و از این همه غرور ارضاء می شوم. آن بالا توی چرخ و فلک، بازی و رنگ بسیار است. بالایش را درست به اندازه پایینش می شود دوست داشت. شک می کنم و لذتم دو چندان می شود از خوشی های مشکوک. به این بازی بکر امین، بیژن، علی، لیمو، ستاره و لیلا را دعوت می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت 20:58 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
خودش را با آن همه تور و پارچه و مروارید قلابی و عطر و گل
انداخت توی بغلم. با خنده موذیانه همیشگی اش گفت: «بالاخره امشب.» لباس سفید چین
دارش و تمام رنگ و لعاب بزک کرده اش؛ با کت سیاه براق و چهره رنگ پریده ام کنتراست
عجیبی داشت. گونه های داغ کرده اش را بوسیدم، با همان بی خیالی قلابی ام. «خوشبخت
می شوی... قول می دهم.» و برای حفظ ظاهر هم که بود، با لبخند، برای داماد متعجب دست
تکان دادم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکم مرداد 1387ساعت 15:47 توسط انسان ریخت
|
|
||