|
دیروز، توی حمام نه چندان تمیز خانه
پدر، توی آینه قناسی که به در آویزان کرده بود، به شهود رسیدم. حالا دیگر ایمان
دارم جایی روی تن همه امان، شاید زیر موها روی پوست سر، شاید روی ماتحتمان کنار
کشاله ران، شاید پشت شبکیه چشممان، یک جایی حک شده است: BETA VERSION
پ.ن: مردم غریبه اند... |
||
|
+
نوشته شده در سی ام شهریور 1387ساعت 13:53 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
چشم هایم را می بندم توی شصت ثانیه ای که برایم گذاشته ای تا آرزو کنم. زمان توی گوشم جیغ می زند. آرزو هایم یکی یکی می آیند: می خواهم آرام باشم. بدون تیک و تاک دایمی که آهسته آهسته می کشدم. شاید روی یک صندلی، یا روی یک تخت یا حتی چهار زانو نوک تیز یک کوه. فرقی نمی کند. بی صدا، بی تصویر و بدون فکر. آرامش که کش می آید، می خواهم روی یک زمین پهن باشم که نور گاه و بیگاهی رو یا کنارش می افتد و او هم باشد و یک آهنگ ملایم بخواند و خیال کنم دارم سرخوشانه می رقصم. فکر کنم حتی می توانم والس را غلط برقصم و خیالم هم نباشد که قدم شماریم به گند کشیده شده است. وسط رقص، شاید درست وسط چرخ یک گراند والتز، دلم می خواهد تمام شود؛ چیزی شبیه مرگ، کمی آرام تر؛ شاید چیزی شبیه عروج. تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:28 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
هی فلانی... حقیقت این است که ما تنهاییم. صدسال هم زمان نمی برد؛ دو روزه داستانمان را همه خوانده اند! |
||
|
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
1. روزنامه را ورق می زنم. کلمات ِ مدام می پرند توی صورتم.
می گوید داری از روی بیهودگی می نویسی. می گوید تهش انگار پوچی خوابیده است. تصویر
توی روزنامه دارد ناقوس می زند. گوش هایم را می گیرم. 2. از آینه می ترسد، از غریبه ها هم. سرش را می کند لای
کتاب های پر برگ. نگاهم هم نمی کند. زیر لب می لندد که فوبیاست. با دستش پشت چشم
هایش را پاک می کند. بوی باروت می دهد. 3. داریم به هم فحش فلسفی می دهیم، کمی بدتر از حرف های
ناموسی. برایمان شمع می آورند. تازه می بینمش. خیره می شوم که یعنی چشم هایت چه
زیبا. پوزخند می زد که یعنی نفتی نشوی برادر...! 4. ته چشم هایم یک در کوچک است. بازش که بکنی می رسی به یک
هزار توی بی حاصل که چهار گله مینوتور تویش رم کرده اند. پشتش یک کتابخانه خاک
گرفته است که سالی، ماهی یک خاطره از لای بایگانی اش در می آید. از در عقبی اش که
بیرون بزنی، ته تهش... پوچی نیست مطمئنا. شاید مجسمه ای باشد که انگار دارد فکر می
کند ولی نشسته است سر چاه مستراح دارد به همه پوزخند می زند.
پ.ن: آوازهای رهایی...
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1387ساعت 11:13 توسط انسان ریخت
|
|
||