تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 


(برای ستاره)

روزها

که ستاره های رنگ رنگ را قاب می زدیم؛

یادمان نبود

شب

چه سیاه است

و چه گود.

 

بانو!

کودکم تیرباران شده است.

ضرب کفش هایش هنوز

روی خطوط موازی خاطرات

می دود:

گاهی سیاه

گاهی سفید

بیشتر سکوت؛

ترانه کودکانگی

با ضرب کامل،

چهار از چهار؛

مارش ِ نظام.

 

بانو!

اینجا

قلبی است که هنوز

گاه و بیگاه ِ تپیدن

می لغزد

و من

- و حتی من اینبار-

سرما زده ام.

دیگر

سبزه صورتم از آفتاب ِ دریا نیست.

سواحلی ها خفته اند

در کشاکش زار.

رد مردانگی

جای شلاق بوران است.

 

بانو!

با گچ سفید

روی تن تفته آسفالت سیاه

-یادت می آید-

نقشه راه ارض موعود را

که باید لی لی می رفتیم؟

بانو!

نقشه راه همانجاست

سربازها رویش رژه می روند؛

ارض موعود اشغال شده است.

 

بانو!

بیرون دروازه های قلبم

زنان و کودکان،

تمام مردم شهر،

سوختن باروهای برجای مانده را

نظاره می کنند.

کودکم روی دیوار می دود.

و من،

اینجا توی قصر

تن می زنم.

می پیچم در بخار مرگ.

و قلبم که دیگر

جای کسی نخواهد بود؛

جز خون

و شهر

و مرگ

و دیوارها که می سوزد.

 

بانو!

کودکی مرده است

کودکانی مرده اند

من دیگر پدر نخواهم بود

شهرزاد قصه ها

هزار و یک شب دیگر

تا صبح

همخوابه خیال خواهد شد؛

و من

شب میلادت را

با هزار و یک شمع

نورانی خواهم کرد،

مانند تمام ستاره های شب

که روی دیوار خاطرات اتاق

می رقصند.




پ.ن: از زندگی سپاسگزارم...


+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:17  توسط انسان ریخت  | 


مانده ایم جنونمان را گردن کی بیاندازیم در این قحطی لیلی!

 
+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1387ساعت 12:20  توسط انسان ریخت  | 


بعضی از روزها مثل بخار می چسبند به لباس پلوخوری ات. انگار بودنشان کلا شرجی است. تویشان غرق می شوی ولی خفه ات نمی کنند. بعضی از روزها هم تو مثل بخار می شوی، می چسبی به بودنت انگار کلا بودنت شرجی است. از روز بیرون می زنی ولی نمی میری. ما هم که مدتی است بوی گوش ماهی فراموشمان شده است. مثل بخار چسبیده ایم به بودن شرجی ات. غرق می شویم، خفه می شویم، می میریم؛ حتی اگر ککت هم نگزد.



 

پ.ن: روز ِ تنها....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم مهر 1387ساعت 14:34  توسط انسان ریخت  |