|
گفتم: «چکار می کنی؟» سرش را کمی بالا گرفت. از توی شیشه های کلفت عینک ته استکانی اش خیره شد توی چشم هام. با دو انگشت لبه یقه اش را گرفت و آن را صاف کرد. سرش را دوباره پایین انداخت. با پشت دستش لکه های قرمز کنار لبش را پاک کرد. دست های درازش را توی آستین های سورمه ای تاب داد. بند شلوارش را محکم کرد. دسته های ابزارش را محکم گرفت و دوباره مشغول شد.
پ.ن: پاره کاغذها... |
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم آبان 1387ساعت 11:8 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
سلام. خوبی؟ من افتضاحم. این یعنی حالم واقعا خوب نیست و بیشتر یعنی که این نامه
اصلا دلش نمی خواهد – دست من هم نیست که بخواهد یا نخواهد – که هیچ شباهتی و
قرابتی با نامه های فدایت شوم داشته باشد. هرچند می دانم و [احتمالا] می دانی که
این اخلاق مسخره نسبتا متمدنانه من، آخر نامه را می کشد توی مسیر لعنت شده فدایت
شوم های روزمره. آن وقت باز هم من می مانم و تو می مانی این همه سوء تفاهم تکراری
که ما همه خوبیم و انگار می خواهیم دسته جمعی فدای خودمان بشویم. آن وقت باز هم
نامه می نویسی که خوبی و من خوبم و من بازهم جواب می دهم که انگار... هرچه باشد
عجالتا من خوب نیستم...
|
||
|
+
نوشته شده در هشتم آبان 1387ساعت 16:28 توسط انسان ریخت
|
|
||