|
نوشیدن آبجو، توی خیابان های تهران، آن هم با بطری ، خودش نوعی «عصیان» است؛ حتی اگر الکلش صفر درصد باشد!
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:28 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
شب نیم سرد پاییز/ گم شدن در وهم یک پیاده روی/ خارجی عادت کرده ام به قدم زدن های شبانه که اگر یک عصر معمولی باشد، سارا هم پا به پایم می دهد و اگر از آن روزهای غیر معمول باشد، موسیقی توی جانم یورتمه می آغازد. چیزی مثل جاری شدن روی شیب ملایم شهر –که شب ها زیبا تر از روز می شود- برای خزنده چاقی که هنوز زیبایی را باور دارد مراسم شکوهمندی است. شب که شروع می کند، نور قرمز گردان شهر، مثل رقص لامپ های نئون – با بوی خوش کباب ترکی- یا حرکت گسیخته ماشین های پلیس – با هراس گنگ طغیان- توی چشم های نیم بازت می پیچد. آدم ها توی تاریک و روشن مرهون ادیسون انگار یادشان می رود که باید نقاب زده باشند. آن وقت می شود نفس به نفس سارا داد؛ از عالم و آدم گفت و بی خیال نگاه های آجان زده آدم ها از ته دل خندید. پشت شیشه خیس ماشین/ شب نیم بارانی آذر/ داخلی گاهی دلت موسیقی نمی خواهد. گاهی دوست داری روی صندلی شاگرد لم بدهی. راننده رادیوی قدیمی پیکان قدیمی ترش را روشن کند، با سبیل و ته ریش یکدست سفیدش ور برود و بعد با لبخند بگوید... نه، خیلی هم مهم نیست چه بگوید؛ شاید از سی و هشتمین سال رانندگی اش و اینکه دنده و بوق و البته سیگار وینستون را با هم کشف کرده است. بعد هم مسیر مستقیم را ول کند دور شهر بچرخاندت که از اینطرف ترافیک کمتر است؛ و تو بدانی که فقط می خواهد راهش را طولانی تر کند و بیشترک گپ بزند. آن وقت تو هم پاکت وینستون توی جیبت را لمس کنی و خوشحال شوی که پدرت هم لبخند خواهد زد وقتی آن را «هدیه» بگیرد. آسمان هم که دارد گاه و بیگاه می بارد. باطری MP3 پلیرت را بگذار برای بعد. شب/ ایستگاه اتوبوس خیابان طالقانی/ داخلی یا خارجی مهم نیست در تمام مسیرت چه اتفاق می افتد. به وزارت نفت که می رسی رویاهایت تازه شروع می شود. ساختمان نیم ساخته را که دور می زنی، ایستگاه آنجاست. هر ساعت شب که می رسی، حتی توی باران های تند، باز هم آدم هایی هستند که نشسته باشند – سارا می گوید آدم ها، باران که می آید به سایه می روند- گاهی هم پلیس تنهایی دارد همان کنارها قدم می زند؛ با کفش هایی بزرگ، کلاهی که برای سرش گشاد است و باتومی که او را شبیه تر می کند به ولگرد چاپلین. دلت می خواهد صدای موسیقی ات را بلندتر کنی، بدون وزن بجهی روی جدول کنار پیاده رو، کمی هم باران ببارد و فکر کنی تمام آدم ها دارند همراهت می رقصند. وزارت نفت هم آنجاست؛ با تمام درخت ها و کلاغ هایش. می ایستم روی خطوط موازی باران؛ بالا می روم.
پ.ن: تصور کن... |
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم آذر 1387ساعت 10:22 توسط انسان ریخت
|
|
||