تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1. فرقی نمی کند فدراسیون روسیه بخواهد گرجستان را ببلعد یا اسراییل، غزه را. حتی مهم نیست سلاخ سیاه باشد یا سفید. آتش روی سر هر کسی که بریزی خونش سرخ است. فقط فرق می کند رنگ خون بچه ای که هنوز از زندگی چیزی نمی داند با تروریست چفیه پوشی که فقط از مرگ دم می زند.

2. کم اند آدم هایی که جلوتر از نوک دماغشان را می بینند. این روزها شرمنده ترم از بودن در جایی که هستم. آدم های دنیا سرهایشان را بالا می گیرند برای دفاع از خون؛ و من اینجا باید حساب پس بدهم که خدا می داند دست چه کسی از آستینم درآمده اگر از صلح بگویم.

3. آدم، آدم است. خونش را که بریزی بشریت را کشته ای. قاتل به هر لباسی قاتل است و مقتول به هر لباسی... دیگر نیست. خسته ام از آسمان های تکراری که بوی باروت می دهد.

4. می دانم که لیلا و عباس می آیند. امین هم که پیشتر آمده است. حسام و علی و ستاره و آینه و اهالی جزیره هم که بیایند می شویم ده نفر. وقت دعوت نامه نیست. هرکس صلح می خواهد باید بیاید.

 

* برای صلح

* حلاوت صلح

 * چند گردان؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:7  توسط انسان ریخت  | 

خط می زنم

روی پرچین های سیاه و سفید

مثل ستون های تشریع

سِفر رابع توی خم کوچه ها

هضم رابع توی معده گوساله

رقص چهاردانگه توی اضمحلال عاشقانه ها.

«هی فلانی کیسه سیبت پاره شده است؛

کهکشان دوزخ!»

نگاهم می کند

خط می کشم روی چشم هایش

پایان آفرینش.

قلاده هایشان را باز کرده اند

با نگاه های تلخ

با تلخی های خیره

با باتوم

با مرگ:

شهر دارد موج می زند.

من تن بدن تو نغمه ما آواز

من دارم خط می کشم؛

پاهایت بالاترک

دست هایم را بگیر

برای رقص آرام

شهبانوی شام انقلاب.

خط می کشم

روی من

روی تن

روی نفرین خواب

مثل چاه بابل.

صبح می شود

با خروس هایش

با بوی تند رختخواب

یا پنیر دودی با نان و شراب

یا دود آتش لاستیک گرفته.

ضرب می گیرم

با پاهایم

روی سنگفرش خیابان.

دارم خط می زنم

تمام لیست هر روزه را:

صلح

درود

خیال

عشق

هزار و یک افسانه که تاب می دهی

انگار خواب باشم

یا مرده به دست جلاد.

خط می خورم

توی کوچه باغی های مخروبه

«آقای عزیز

شما کمی رمانتیک هستی؛

یا می خواهی چه بگویی؟

باز هم دروغ...»

خط می کشم روی آسمان سوراخ سوراخ

دارد باران می بارد

دور از اینجا

شاید مثل سگ بلرزم از سرما:

دارد شب می شود،

وقت مرگ و دود و آتش.

ایست

بازرسی

«خانم محترم

من با خودم نسبتی دارم

توی این وانفسای بی هنگام؟»

توی چشم هایت باز منم؛

راستی

با چشمت همشهری بودیم

لباس هایمان روی یک افسوس پاره می شد؛

کجایی؟

منیژه گری گرفته من

برای بیژن چاه دریده

گیسوانی مانده است؟

دود می آید روی دهانه شهر

باز همه چیز آرام است

باز همه

باز هم؛

باز هم؟

 

 

پ.ن: آتشی بیفروز...

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 19:15  توسط انسان ریخت  | 

 

(1)

دارم عادت می کنم

به تمام بی خوابی های مرسوم

با تو

با هم بی خوابگی

با ترانه متین یک تغزل بی وقت.

دارم عادت می کنم

که نباشی

و نباشم

            حتی توی خواب.

اگر با طعم قهوه باشد،

داغ تنهایی صندلی هم می چسبد

-حتی با بوی کز نشیمنگاه-

باید عادت کرد...

 

(2)

خیابان های شهر را آسفالت کرده اند

و پیاده رو ها را

سنگفرش هایی به ستبری اکثریت،

مثل دلتای رود که رسوب می کند.

اینجا دریاست:

تهش خورشید غروب می کند،

سرش نهنگ خودکشی؛

وسطش را هم که بخواهی

فقط آرامش است..

با تمام کوه ها هم نمی شود پرش کرد

-خیالی هم نیست-

باید چاق شده باشی

در روزهای بی انقلاب؛

راستی،

آخرین مرگ ها برای که بود؟

 

(3)

کلاغ

            پر

بیچاره هنوز «پر»؟

»از همان روزی که با سنگ خانه اش را زدیم

درها را بستی امشب؟

کلید

            پر؛

»غول را که کشته ایم برادر

شیشه عمرش را شکستیم

عجالتا سنگ است که می پرد

یا شاید آجر

و بیشتر خیال.

هی!

نمکی کجاست؟



* از جنگ متنفرم.

پ.ن: می شنوی مردم را که می خوانند؟...

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1387ساعت 17:17  توسط انسان ریخت  | 


روز... شب... روز... شب... روز... شب... می شود سیاهه ای نوشت از تمام نبودنت هایت. می شود حتی روزهایی را که توی خمیازه ظهر آب می رفتی با آن جمع کرد. می شود شب هایی که از ترس قرص ماه کامل با عینک مهتابی توی کوچه ها لی لی می رفتم را در سی روز ماه ضرب کرد. می شود تمام زندگی ام را تقسیم کرد به دو یا چهار یا ده یا تمام آنچه که ان روزها می ارزیدی. روز... شب... روز... شب... فقط بی تو غروب که می شود، ریاضیات یادم می رود.


(ادامه مطلب: تجربه های ترجمه: با عشق تو در آرانخوئس)



پ.ن: با عشق تو در آرانخوئس (متن اصلی)...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارم دی 1387ساعت 12:11  توسط انسان ریخت  |