|
3) امیر می گوید: توی ذهن هر آدمی، پر است از آنچه که هیچ کس دیگر نمی تواند بویش کند. چیزی فراتر از عشق، پر رنگ تر از بودن و موهوم تر از امید. چیزی مثل نگاه گمشده من توی تیغ درخشش ستاره ها. چیزی مثل شبح درون تهی سرما، که شب ها از زمین می تراود، می خزد، خودش را از پایه های تخت بالا می کشد، در حجم خالی گرما می لولد و خودش را توی قلبم جا می کند. چیزی مثل بی خواب خفتن. مثل پدر که سرخ می پوشید با تازیانه سیاه یا مثل من که دستانم بوی گندم می داد. تقدیر امارت است که گرم خوابی هایت هرچه باشد؛ هزار و یک شب است برای لحظه ای. ستاره ات که گم شد می مانی با قدرت که توی دست هات شعله می کشد و افسوس که شراب می شود توی جام های طلایی یا بخار وهم از روی آتشدان. مبهوت مانده ام با خزانه لباس های سرخ و بوی گمشده نان و بخار سحرانگیز دجله. بی قصه مانده ام در این شب چندهزار و چندم...
پ.ن: اینک که را... |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت 10:20 توسط انسان ریخت
|
|
||