تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر روی نقشه، این پایین را نگاه کنی، جایی هست که آب نفسش را حبس می کند تا توی این تنبانی که خدا برایش دوخته جا بشود. آنقدر دو سر خشکی به هم نزدیک می شود که می توانی نبض آب را حس کنی. حتی می توانی نبض دنیا را هم بگیری که انگار تب دارد. تند تند می زند و نگاه می کند که چندتا نفت کش دارند از این آب باریکه عبور می کنند. اینجا را می گویند تنگه هرمز. آخرین مقصد ما هم وسط این تنگه است: جزیره هرمز.

آدم ها یک جوری اند، اما نکته اینجاست که من یک جور دیگری ام! قل و دل: آدم نیستم! هرقدر بالا و پایین می روم نمی توانم قشم را دوست داشته باشم؛ آن وقت عاشق هرمز می شوم! خیلی خیلی ها قشم رفته اند، خیلی ها کیش رفته اند، بعضی ها می دانند هرمز هم داریم! اما هرمز ککش هم نمی گزد. گور بابای خشکی نشین ها . توی جزیره فکر می کنی خدا بازیش گرفته وقتی این جزیره را خلق می کرده: یک هنر انقلابی است. زمین قرمز است، دریا آبی پررنگ است، درختان سبزند و دیوار ها سفید. کنتراست را می شود اینجا حس کرد. موندریانی است خدا با این خلقتش!

از بندر عباس تا هرمز تقریبا هم اندازه قشم راه است اما اینجا از اتوبوس دریایی خبری نیست. دریا از قایق های موتوری هل من مبارز می طلبد و الحق که پوریای ولی است با این حریفان پیزوری. از دور که هرمز دیده می شود به یاد عکس های جبل الطارق می افتم. بیخود نیست که حضرات پرتغالی این همه سال اینجا لنگر انداخته بودند؛ برایشان بوی وطن می داده. فقط خبری از دخترکان سبزه اندلسی نیست. اینجا لبخند محجوب کودکان هرمزی می کشدت.

از قایق که پیاده می شوی، خبر دهان به دهان پیچیده: غریبه ها آمده اند! جزیره می آید به استقبال. کودکان نمی شناسندت ولی با مهربانی دستت را می فشارند. اگر ازشان عکس بگیری هم که دیگر دنیای کودکانه اشان را زیر و زبر کرده ای. این بچه ها که به سر آمده اند استقبال، هیچ کدامشان کفش به پا ندارند؛ نیازیشان هم نیست. مادر پایشان را نمی آزارد وقتی راه می روند. اینجا تنها جاییست که می توانی شن را مجانی ببینی. دلت می خواهد بدوی تا ته جزیره، پابرهنه، روی شن ها.

هرمز یک نوک دارد. یک مثلث که چسبیده روی یک دایره. آن نوک یک جایی است که به آن می گویند قلعه پرتغالی ها. هرچند که تقریبا هیچ چیز از آن باقی نمانده، اما همین تک و توک دیوار ایستاده هم کلی دیدن دارد. توی قلعه آسمان و زمان به هم نزدیک تر شده اند. راهنمای افتخاری می گوید اثر فرسایش است و جنگ؛ اما من فکر می کنم کشش دریاست. فرماندهی را تصور می کنم که آن بالا نشسته، دارد دریا را از بالای هرمز نگاه می کند. یک مرغ دریایی می پرد و فرمانده پیغام دلتنگی اش را می فرستد به ایبری دور دست. فکر می کنم حال اشغال گر باید بدتر از اشغال شده باشد: دلش خاک خودش را می خواهد منطقا.

اینجا، در قلعه کلیسایی است که در دنیا بی نظیر است. یک کلیسای مرجانی با نیم دوجین ستون هشت ضلعی که امروز دیگر گرد شده اند. می گویند امامقلی خان که این قلعه را گرفت، دستور داد آن را آب ببندند تا خدشه ای به حرمت اسلام صفوی وارد نشود. ساختمان ها هر چه می گذرد فرسوده تر می شوند و زاویه هایشان به گردی متمایل تر، اما آدم ها و افکارشان هرچه می گذرد بیشتر می شکنند و زاویه هایشان نیز تیزتر می شود. بدم نمی آمد در این کلیسا خدا را نگاه می کردم، همان طور که در وانک کرده بودم، و در میدان نقش جهان، و در کویر، و در دریا. اما کلیسا دیگر نیست.

وقت دارد می گذرد. اگر دیرکنیم شب مهمان پیاده روهای هرمزیم. هتل ندارد و بدبینی ما نمی گذارد مهمان کرم بومیان شویم. باید رفت. بندر عباس که می رسیم انگار از یک خواب افتادیم بیرون. بیدار تر که می شویم یاد پروازمان می افتیم، و یاد تهران با خیابان هایش، و یاد کار و دوستی و زندگی هایمان در دیوارهای یک رنگ. در هرمز اما زندگی ایستاده است؛ پرشکوه، زیبا و مغموم. مانند فرمانده پرتغالی دور از ایبری دور دست.

پ.ن: تمام شد!

پ.ن.2: ما بزغاله ایم لطفا!

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1386ساعت 16:53  توسط انسان ریخت  | 

 

می گویند دوسر یک کمربند، اکثرا به هم می رسد. اصولا این از ویژگی های ثابت دایره هاست که اول و آخرشان یک نقطه است. همین ویژگی هم اثبات می کند سلیقه من دایره است! دیگر همه دور و بری ها می دانند که من حتی با بوی کویر عشقبازی می کنم. همه خاکی بودن کرم هایم را می شناسند. اما کمتر کسی می داند آدمی که شنا بلد نیست و مطابق معمول از آب هم می ترسد، می تواند عاشق دریا باشد.

روزهای خوش تابستان کودکی ام معمولا به زیارت آب می گذشت. دریاچه خزر برای شن بازی های کودکانه ام حکم اقیانوس داشت. ولی حالا می فهمم آب نیلگون یعنی چه! دریای شمال آبیش گاهی توی ذوق می زند. مخصوصا وقتی می خواهد نشان بدهد چقدر عصبانی است؛ آن وقت کف می کند و سفید می شود. هرچند روز روزش هم خیلی آبی نیست. بیشتر از آنکه آبی باشد آبکی است!

دریای جنوب اما آبی غلیظی دارد. گاهی گمان می کنی که آبش را غلیظ کرده اند، شده کنسانتره آب. آبیش در عین حال خیلی دوستانه تر است. حتی وقتی کف قایق فایبرگلاس را می بینی که دارد می شکند، باز هم لحظه ای فکر غرق شدن را نمی کنی. خیلی نشاط دارد این رنگ. نمی دانم چطور می شود اینجا دلتنگ شد و بیشتر نمی فهمم دلفین ها چرا اینجا خودکشی کرده اند.

مقصد بعدی جزیره قشم است. باید خلیج را طی کنی و بروی آن طرف. هنوز درست نفهمیده ام دعوای خلیج فارس سر چی است. شاید اگر از خود دریا بپرسی ترجیح بدهد اسمش خلیج آبی باشد، یا چیزی شبیه این. وقتی این را می گویم همه به بی غیرتی ام ایمان می آورند، ولی ناموس من آدم هایی هستند که دارند زندگی می کنند، نه نام هایی که آنها به آب ها می دهند. اگر اینقدر بد است شرمنده...

مرغ دریایی این جا کم نیست. نشسته اند روی آب دارند چرت می زنند. یاد پروازشان می افتم، دلم می لرزد. آیا واقعا اوج را به نشستن روی آب ترجیح می دهند؟ دوستی دارم که گاه و بیکاه سواد فیزیکی اش را با این جمله نشان می دهد: سطح مقطع هرچه بیشتر باشد، ثبات، انرژی کمتری می خواهد. او آدم ثابت و با شخصیتی است؛ اما خودش هم اعتراف می کند که هر چه سطح مقطعت جمع تر باشد راحت تر تغییر می کنی!

از قشم چیز زیادی نمی توان گفت. خیلی بزکش کرده اند تا شده این چیزی که هست. هیچ چیزی اینجا خودش نیست؛ حتی بازارها، حتی خریدارها. تنها اتفاق جالب قشم این بود که نماز را در مسجد سنی ها خواندیم. حتی برنگشتند چپ چپ نگاهمان کنند. مرامی گذاشتند که ما تازه یادمان آمد مسلمانیم. این هم از آن دعوا هاست. فقط اینجا آدم را فحش نمی دهند، می زنند! خیلی دلم می خواست سنی ها هم اینقدر راحت در مسجد ما نماز می خواندند. کور که نیستیم، می بینیم.

پ.ن: هم چنان ادامه دارد

پ.ن 2: بعضی ها می گویند من کمی درباره کرمان پارتی بازی کرده ام. به جان خودم اینجور نیست؛ من خیلی برای کرمان پارتی بازی کرده ام. حقش است، لیاقتش را دارد!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1386ساعت 14:41  توسط انسان ریخت  | 

 

سال ها بود که پرواز نکرده بودم. هواپیما سواری آن قدر تفریح گرانی شده است که آدم مانند اجداد نخستینش باید حسرت پرواز را با خودش این طرف و آن طرف ببرد. شاید این ناتوانی ما در پریدن هم به دلیل سنگینی کوله بار حسرت هایمان باشد (آدمی که حسرت نداشته باشد آدم نیست!). اما وقتی عازم یک سفر کاری باشی وضع فرق می کند. کلی پول به آدم می دهند تا با هواپیما برود سفر و بیاید. بد نیست، خوش می گذرد.

هواپیما درست در ساعتی می پرید که من همیشه آن را به فتح افق های بالشم می گذراندم. این بد ترین قسمت سفر بود! وقتی خواب و بیدار روی صندلی لمیدم تازه یادم آمد که من برای پرواز عذر دیگری هم جز بی پولی داشته ام: من از بلندی می ترسم! به هر حال سفر کاری این چیز ها را هم دارد! ایران به نظرم کشور منحصر به فردی است. 2 ساعت روی هوا حرکت می کنی و فقط یکی دوتا شهر را می توانی ببینی. تا دلت بخواهد زمین خالی و تپه ماهورهای پیچ در پیچ. بیخود نیست که می گویند تا 300 میلیون نفر جا داریم! هواپیما که نشست، نماز جماعتی به پا بود. همه شکر می کردند که سالم آمدیم پایین. هواپیما هم خسته بود. با این سن و سال این همه راه را آمده بود بی نوا.

اقامتمان را در هتل آتیلار هماهنگ کرده بودند. هتل خوبی است. اگر روزی گذارتان به بندر عباس افتاد حتما سری بزنید (البته اول به حساب بانکی اتان!). مردم بندر خیلی گرم بودند. شاید اثر آفتاب است، اما از این در و آن در برایت کلی حرف می زنند و هر وقت بشود لبخند تحویلت می دهند. ما کلی باورمان شد که چقدر مهمیم. اینجا در تهران کسی وقت ندارد حرف بزند. اگر هم داشته باشد ترجیح می دهد آن را با موبایلش قسمت کند!

بندرعباس شهر دو پاره ای است. ماشین های شیک، هتل های مجلل و بازارهای مدرن دارد با سیستم فاضلاب روباز و بوی ماهی گندیده و گداهای سمج. مردانش اکثرا مثل شهرنشینان صنعتی می پوشند و بسیاری از زنانش هنوز حنای سنت برایشان رنگی دارد. یک ورش شهر بندری عمده ای است با دود و بخار، یک طرفش لنج های چوبی و ماهی های رنگارنگ مشغول بازی اند. اما بیشتر از همه، غیربندری هایش توی ذوق می زند با بوی هوا. اطراف اسکله حقانی که دیگر بو غوغا می کند. شهر جالبی است اما فکر نمی کنم بخواهم در آن زندگی کنم. به نظرم این احساس باید متقابل باشد. بندر عباس هم از ما غیر بندری ها شاکی به نظر می رسید.

پ.ن: این داستان ادامه دارد.

پ.ن 2: این چند وقت که نبودم، به نقطه ای نخورده بودم حقیقتا. می خواستم ببینم ننویسم چه می شود که شکر خدا آب هم از آب تکان نخورد. نشد کسی از سر عادت هم شده خطی بنویسد که کجایی برادر، دلمان تنگ شد. باز هم مرام رفقای حسنک!

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:18  توسط انسان ریخت  | 

اول) از کسی پرسیدند فرق کلاغ چیست؟ گفت کلاغ که فرق ندارد، این بالش از آن بالش مساوی تر است! اما اگر از کرمان دیده ای بپرسند فرق کرمان چیست می تواند در جوابش طومارها بنویسد: کرمان فرق دارد! بگذریم از خیابان شریعتی که شهر را به دو قسمت کچل تر و مودارتر تقسیم می کند! کرمان ذاتا فرق دارد. حتی اگر عرق ریختن ظهر و لرزیدن شب را هم ندیده بگیریم، کرمان باز هم فرق دارد. گل های کوچک شیپوری کنار پارک نشاط  را در نظر بگیر، مخصوصا وقتی صدای خنده های آخر تابستان کودکان را هم انعکاس می دهند. آن هم چسبیده به ازدحام عباسعلی... حالا چشمانت را ببند و سکوت خاک را حس کن. جنب و جوشی است انگار در این همه سکوت که تو را با خودش به سفر می برد تا جوانگی؛ هرچند خاک کویر نسبتی با رویش ندارد. بعضی لحظات آن قدر ساکت است که می شود صدای تکان های قلب یک دانه را هم شنید در دل خاک. نور ماه هم که می زند، جیرجیرک ها شاعر می شوند همه. مانند آوازه خوانان دوره گرد لاابلی دور می افتند با نوای کولیشان. شاید برای ساکن طبقه پنجم روبروی یخدان مویدی، دیدنی تر باشد فرق کرمان؛ از پارک پیش رو تا کاهگل خشکیده سقف های پشت سر. کرمان واقعا فرق دارد!

دوم) در روزهای کودکی، بیابان برایم جای بامزه ای بود که آدم در آن از تشنگی آن قدر می مرد تا بیفتد کنار جمجمه خشکیده یک گاو، زیر سایه کج و معوج یک کاکتوس! فانتزی ترش هم این بود که در اوج ناامیدی، بانوی مو سیاه سرخپوستی بیاید و ترا از ادامه مردنت بیرون بکشد و شیفته چشمان روشنت شود. آن وقت تو بودی و غیرت مردان نیمه عریان سرخ، که موهایشان را در زیر یک عقاب درسته مخفی می کردند! قدم که بزرگ ترک شد، دیگر نه زیر سایه کاکتوس جایم می شد و نه از سرخپوست ها می ترسیدم. عزمم جزم شده بود به زیارت صحرا. اما آنچه دیدم بیش از توانم بود. این سرخپوست ها چه ها که نمی کنند با تشنگان گم شده! شاهدم هم این عقاب درسته ای که روی سرمان نشسته است! نه می توان نوشت و نه می توان خواند!...

چهارم) سوم همان سه نقطه بود که دیدی! حکایت در همان سه نقطه است. این نقطه هاست که برای من کرمان می شود. کرمان بودنش و شهربودنش هم با همدیگر فرق می کند. شهریت (!) کرمان را تنها نام ها نشان می دهند: کرمان چیزی ندارد که با شهر بودن به اشتراک بگذارد! اما بودن کرمان در گرو هزاران سه نقطه است که رنگ های کویر را برای برخی سیاه می کند، برای برخی سفید و برای من هزار رنگ.

مهم) اگر از خود کرمان خوسته باشی، ملالی نیست جز گاهی ملالت شهر. مردمان کرمان آدمند بیش تر از آنکه شهروند باشند! گاهی نسبت شهر و آدم ها، نسبت ظرف و مظروف می شود. آن وقت این مایعات، شل می شوند و می افتند ته ظرف، در خانه هایشان. اما من دیده ام کرمان را وقت دلتنگ شهر بودگیش می شود. کرمان را برای نجابتش دوست دارم: نمی گوید بمان، اما در ایستگاه آنچنان می گرید که نتوانی بروی!

آخر) آن روزها پدر در گرگان می زیست. الان آمده است خانه. اما ما را هم گاهی می طلبید. جنگل های زیبایی دارد آن جهنم سبز! اما من خاکی ترم. دوست دارم در شن ها بلولم نه بالای درخت ها! از بلندی می ترسم! اصولا گل را چه رسد که در برابر خاک قد علم کند! هرچند کویر کرمان وقتی در آن بیفتی، برایت گلستان می شود. از آتش که سرسخت تر نیست! فقط ابراهیم می خواهد!

+ نوشته شده در  دوم مهر 1386ساعت 13:26  توسط انسان ریخت  | 

 

اول) کویر را زیاد دوست دارم. آن قدر با دنیای معمولیمان اختلاف بعد دارد که می توان همه چیز را دوباره تعریف کرد؛ از آغاز. آنجا که می روی یک باره عوض می شوی. اصلا کج و معوج می شوی انگار. یاد سینا می افتم. می خواهم کفش هایم را درآورم. باید پابرهنه رفت.

دوم) سال هایی که گذشت، من با کویر زنده بودم. اما وقتی با چیزی زندگی می کنی، دیگر نمی بینی اش، برایت مثل هوا می شود. یک چیز معمولی که گاهی می توانی چند لحظه ای در سینه ات حبسش کنی: یک وجود مجهول! مثل نفسی که می آید و می رود – اغلب اوقات! ولی این بار فرق داشت. من نگاهم را در چارچوب پنجره ها قالب گرفته بودم و کویر داشت از سرم سر می رفت! شدم کرم خاکی؛ تبریک نمی گویی؟

چندم) در کویر رنگ هم تعریف دیگری دارد. انگار کن که آدمیان باز هم دارند خودشان را به طبیعتشان تحمیل می کنند. هر آنچه کویر قهوه ای است و یک دست، مردم کویر زندگی را پر رنگ کرده اند. نمی دانم کویر هم از روی نجابتش است که تکان نمی خورد یا او هم تشنه رنگ بوده است در سال های بی شمار بی انسان! اما تصویر رنگ ها در قالی و لباس و نگاه مردمان کویر، غربت شادانه ای را برای کویر رقم می زند. شاید این هم از ذات کویر است؛ هم چنان سترگ، هم چنان تنها.

بعدا) اما از همه چیز کویر شهره تر، ستاره بارانش است در شب ها. نور باران است آن بالا، بالای سر کویر. می گویند شب که می شود، کویر بالا تر می آید و آسمان پایین تر: می شود ستاره ها را چید. اما اگر دلت کویر باشد، ستاره را در روز هم می شود دید. می توانی در روز هم جزر و مد قلبت را ببینی. من هم انجا در کویر ستاره ای دارم. آمدم، دیدمش و باز تکانه های قلبم؛ نمی دانم آیا کویر هم ستاره هایش را این قدر دوست دارد؟

آخر) نمی شود به درستی تخمین زد چند بلبل در سراسر گیتی دارند آواز می خوانند. نمی شود گفت آیا واقعا آنها عاشقند بر روی گل یا نه. اما فریاد بی قراری ما از بستان نیست؛ کویر حالی به حالیمان می کند. "فاخلع نعلیک" می زند آسمان. باید پابرهنه رفت!

 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1386ساعت 10:4  توسط انسان ریخت  |