|
کمتر پیش می آید که شعری را آنقدر بخواهم که میخش کنم روی دیوارم. کمتر پیش می آید که ذوق زده با شلوارک راه راه آبی و سفید تا وسط های کوچه بروم تا شعری را برای دوستی بخوانم. چون کم پیش می آید شاهکاری از اسماعیل خوئی، آنهم توی دفترهای زمانه که پرتت کند توی آبان پنجاه و هفت، آن هم چسبیده به شاملوی بزرگ، همسایه با جلیلی و تمیمی و گلستان و بهرنگی که آن وقت مرده بود شاید و دهقانی و هزار و یک نام دیگر. بخوانیش به من حق می دهی. مخصوصا که آدم های این روز چند وقتی می شود که وقت غلظت هوا، پنجاه و هفت دود می کنند...
یکی از همین شبا، یکی از همین لبا، توی این دوزخ انبوه نفس، میگه: پشت میله های این قفس، نه ستاره، نه سپیده، نه شفق، نه ماهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش.
خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش. یکی از همین روزا، از درختی، یا گلی، یا جنگلی، یا راه دوری، می شنوی: رو ساحل این هنوزا، نه درختی، نه گلی، نه جنگلی، نه راهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش. یکی از همین دما، لبی از سکوت ناب شبنما، زیر سایه بون این چترای برگ، میگه: چشم خونی خورشید مرگ، توی این جنگل خاموش و پریشون و سیاه، دیدش اما، مثل شبنمای عریون پگاه، بی نیاز از شبِ آسوده هر پناهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش.
«شدن» از اون بالاها نیگا می کرد. «شدن» ابری شده بود: پر و بال اولین قطرشو کم کم وا می کرد، اونو داشت توی فضا رها می کرد. و زمین ِ منتظر، از این پایین، که بر آغازه ای از مژده طوفان بزرگ شده بود چشم درشتی از تماشا و یقین، قطره رو -که راستای راست فرود او، یا بگو حقیقت حقیقی نمود او، خطی از آسمونا بود به زمین- دید و زیبا تر از این: گذرا و جاودان مثل جهانِ لحظه نگاهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش.
قطره افتاد و نشست، توی مرداب صبور، قطره بی رنگ و زلال، مثل روشنایی از آیینه زلال بی رنگی یک چشمه دور، اومد اما تا رسید همه آینه های شهر آب توی چشماش شکست. پشت گرگ و میشی از اون همه شیشه کبود، قطره، مردابو همونی دید که بود: لجه پر لجن پلشت دل سیاهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش. با همین قطره اوله، ولی که دلِ عقده ابرا وا میشه و که طوفان بزرگ به پا میشه... و ندید، با این همه ندید... ندید مردابک صبور و کور قطره اولیو ندید ندید، یا اگه دید ترکیدن حبابی، یا شکفتن خیالی، یا عبور آهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش. یکی از همین شبا، یکی از همین لبا، توی این دوزخ انبوه نفس، میگه: پشت میله های این قفس، نه ستاره، نه سپیده، نه شفق، نه ماهی دیدش. خوب نیگاش کن که دیگه نخواهی دیدش. خوب نیگاش کن...
![]() پ.ن: راه من... |
||
|
+
نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 14:20 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
واگویه هایم را با خلاصه برداری دایره المعارف هنر نوشته رویین پاکباز آغاز می کنم با قید چند نکته:
اول سپاسگذارم از خانم افسانه بهلولی که همیشه مرجع مطمئنی برای خواندن و شنیدن و فهمیدن هنر است. دوم آنکه این خلاصه برداری ها آن بخشی از اثر را شامل می شود که برایم مهمتر و جالب تر بوده است. وگرنه کتاب بسیار جامع تر و جالب تر از این چند خط است سوم آنکه خلاصه کردن چنین کتابی شاید سالی طول بکشد و این تنها آغاز کار است. بنابراین منتظر ادام های این پست می توانید بمانید! ----------------------------- ابليسك Obelisk : ستون سنگي چهار وجهي بلند با نوك تيز شبيه هرم. نماد خورشيد. اپ آرت Op Art ( Optical art ) : از گونههاي انتزاعي مشتق از آثار هنرمنداني چون وازارلي. در اين مكتب مجموعهاي از خطها، شكل هاي خرد و سطح هاي رنگي درخشان را به طريق متقارن و متمركز تحت نظم در ميآورند. كه لرزنده، پيش آينده و پس رونده جلوه كنند. بزرگان مكتب: آلبرس، وازارلي، آگام، رايلي. اتلانت Atlant : مجسمهي مرد بار بر دوش. مشتق از اطلس بهعنوان ستون در معماري. اثر التقاطي Pastiche : كار با استفاده از عناصر عاريتي كه اصيل به نظر آيد. اخوت پيشارافائلي Pre-Raphaelites : مكتب مبارزه با هنر آكادميك عصر ملكه ويكتوريا با تكيه بر آموزهي راسكين مبني بر وفاداري بهطبيعت، با رنگها و خطوط واضح و موضوع هاي ساده و بي آلايش. مكتب آدا Ada School : تا حدود نيم قرن پيش در مورد مجموعهاي از كتابهاي مصور و عاج هاي كندهكاري شده به كار ميرفت. با الگوهاي صدر مسيحيت و بيزانسي. آرايهي زنجيرهاي Fret : نوعي نقش يا طرح زينتي با خطوط زاويه دار در هم بافته و زنجير مانند. هنر ناچيز Arte Povera : اصطلاحي ايتاليايي براي توصيف آثار مينيمال آرت. ارزش رنگي Color Value : درجهي نسبي تيرگي و روشني يك رنگ فامدار است و با صفت درخشندگي ارتباط دارد. ارزش لمسي Tactile Value : جلوهي مادي و ملموس اشيا يا جانداران در بازنمايي آنه بر روي يك سطح دوبعدي. حجم و بافت، بيش از رنگ اهميت دارند. اُرفيسم Orphism : تركيبي تغزلي از دايرهها، پارهسطحها و ريتمهاي رنگي با شالودههاي هندسي كوبيستي. بزرگان مكتب: دلنه، لژه، دوشان. آركاييك Archaic : در تاريخ هنر يونان بهدورهاي اطلاق ميشود كه حدودا از 700 تا 480 ق.م ادامه داشتهاست. مجسمههاي آكروپليس، سفالينههاي كرنتي، سفالينههاي سياه نقش آتني و قديمترين سفالينههاي سرخنقش. آرماني Ideal : با دو معنا در تاريخ هنر كاربرد دارد: 1) به هنري اطلاق ميشود كه در روند زيباگزيني از طبيعت صورت كاملي از آن را ارايه ميكند. 2) بنا به نظر افلاطون هر چيز محسوس تحقق ناكامل نمونهي مثالي خود است. به اعتقاد نوافلاطونيان با اثر هنري راستين ميتوان مثال را بهطور مستقيم منعكس كرد. آرنوو Art Noveau : سبكي از تزيين و معماري كه در دههي 1890 م و اوايل دههي 1900 م رواج داشت. اين سبك در آلمان «يوگنت اشتيل» و در ايتاليا «فلورئاله» يا «ليبرتي» ناميده ميشد. صور نباتي پرپيچ و خم ويژگي اين سبك است. بزرگان مكتب: بيردزلي، اميل گاله، مكاينتاش، گائودي. اريانتاليستها Orientalists : عنوانياست كه به شماري از نقاشان آكادميك اروپايي سده نوزدهم دادهاند كه با برداشتهاي رومانتيك موضوعهاي شرقي مآب را تصوير ميكنند. اسطوره در هنر Myth in art : اسطوره در هنر به چهارگونه ديده ميشود: الف) صورت اصلي و كامل كه خود دو نوع است: 1) اسطورهي بدوي – 2) اسطورهي هنر . ب) صورت اقتباسي كه شامل دو نوع است: 1) اسطورهي نمادين ( تمثيلها، حكايات و قصهها ) – 2) دگرگوني اساطيري ( در بر گيرندهي مواد اساطيري نومايه ) اسليمي Arabesque : نقوش گياهي درهم بافته و طوماري. از طرحهاي بسيار قديم است. در دورهي هلنيستي نيز ديده ميشود. در آثار هلنيستي صور گياهي طبيعتگرايانه بوده است اما در هنر اسلامي آغشته به تخيل، انتزاعي و عموما متقارن است.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:51 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
خواندن کار خوبی است. لذت بخش ترین کار اگر نباشد اما باز بی اندازه لذت بخش است. ذهن مرا ولی چیزی می آزارد. این همه خواندن و هیچ به یاد نداشتن!
می خواهم از این پس از هر چه خواندم فصلی روایتی خطری خاطره ای چیزی بنویسم شاید فراموشی مرا چاره کند. خوشحال می شوم اگر واگویی های من هم برای کسی لذت خواندن داشته باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:44 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
... گفتم: در ابتداء حالت چون مصور به حقیقت خواست کی نیست مرا پدید کند مرا در صورت بازی آفرید و در آن ولایت که من بودم دیگر بازان بودند، ما با یکدیگر سخن گفتیم و شنیدیم و سخن یکدگر فهم می کردیم. گفت: آنگه حال بدین مقام چگونه رسید؟ گفتم: روزی صیادان قضا و قدر دام تقدیر بازگستردند و دانه ارادت در آنجا تعبیه کردند و مرا بدین طریق اسیر گردانیدند. پس از آن ولایت که آشیان ما بود به ولایتی دیگر بردند، آنگه هر دو چشم من بردوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و ده کس را بر من موکل کردند. پنج را روی سوی من و پشت بیرون و پنج را پشت سوی من. این پنج را که روی سوی من داشتند و پشت ایشان بیرون، آنگه مرا در عالم تحیر بداشتند چندانک آشیان خویش و آن ولایت و هرچ معلوم من بود فراموش کردم. می پنداشتم که خود من پیوسته چنین بوده ام. چون مدتی بر این برآمد قدری از چشم من باز گشودند. بدان قدر چشم می نگریستم. چیز ها می دیدم که دیگر ندیده بودم و آن عجب می داشتم تا هر روز بتدریج قدری چشم من زیادت باز می کردند و من چیزها می دیدم که در آن شگفت می ماندم. عاقبت تمام چشم من باز کردند و جهانرا بدین صفت که هست به من نمودند. من در بند می نگریستم که بر من نهاده بودند و در موکلان، با خود می گفتم که گویی هرگز بود که این چهار بند مختلف از من بردارند و این موکلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود چنانک لحظه ای در هوا طیران کنم و از قید فارغ شوم؟... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:8 توسط انسان ریخت
|
|
||