تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشیدن آبجو، توی خیابان های تهران، آن هم با بطری ، خودش نوعی «عصیان» است؛ حتی اگر الکلش صفر درصد باشد!

 

پ.ن: عشق زیاده تو را خواهد کشت...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:28  توسط انسان ریخت  | 




پیرمرد
چشم های شیشه ای اش را جا گذاشت.

خیابان
پر بود از دخترها:
آنارشیست هایی با پرچم طره های رنگ رنگ
که طغیان می خواستند
از شهوت نجیب بورژوایی من؛
و افتخار می کردند
که با کفش های عروسکی اشان
سرخوشانه
به توپ خیره خیره پسران
دخترانه
 لگد انداخته اند.

و من
و آغا محمدخان
سر دیوار شهر
 نظاره اشان می کردیم
 به کوری چشم شیشه ای هزار پیرمرد!


+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط انسان ریخت  | 

نشسته بود دم پنجره. تنهایی اش را قاب کرده بود گذاشته بود توی کیف پولش کنار عکس ستاره. سوراخ دیوار داشت صدای عشقبازی دیشب اش را می خواند. باد از لابلای درخت های نخل می آمد و می خورد به شیشه دیوار. خودکارش را در آورد و نوشت: نشسته بود دم پنجره....

 

***

 

فلفل می زند به غذایش

                             مادر

عطسه می کند.

نگاهم می کند و می خندیم

                                      آرام

                                                کودک میز کناری!

رستوران خوبی است!

 

 

امضا: کنار شیشه بزرگ، رستوران پارسیان کیش

+ نوشته شده در  نهم آبان 1386ساعت 12:19  توسط انسان ریخت  | 

 

بگو جنت آباد!

اولی پر شده است

دومی در آستانه.

«من ستاری پیاده می شوم»

فرمان می پیچد

«شاپور جان! به جای من داد بزن جنت آباد!»

 

پ.ن: بعد عمری تاملات را هم به روز کردم.

 

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1386ساعت 10:53  توسط انسان ریخت  | 

 

 

ترانه اتوبوس 1

آقای روغن حیوانی دارد چشم می چراند

حاج خانم می گوید:

« ما جوانی هایمان عدسی می خوردیم آآآآآه... »

دخترک خودش را به خواب زده است.

اقای روغن حیوانی ته ریشش را می خاراند

گری گرفته است.

راننده نفرین کنان ترمز می زند

حاج خانم می افتد با عدس هایش

روغن ها می ریزند

دختر می خندد.

 

 ترانه اتوبوس 2

دخترک تسلیم می شود

حاج خانم می نشیند

روی لمبرهای روغن حیوانی اش.

 

+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1386ساعت 13:38  توسط انسان ریخت  |