تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارواح خانه ما سفید نیستند. عادت ندارند شب ها صدای «هوهو» از خودشان در بیاورند. نمی خواهند کسی را بترسانند. اصلا انگار یادشان نیست که مرده اند. هر روز صبح بیدار می شوند و شکم های صورتی اشان را پشت لباس های رنگ و وارنگ قایم می کنند. موهای ژولیده اشان را مرتب می کنند و می روند دنبال کارهای هر روزه اشان. توی خانه ما پر از روح است. انگار سال های سال است که تمام خاطرات و آدم ها تویش تلنبار شده اند. آدم هایی که مرده اند اما غذا می پزند، مهمانی می گیرند، کتاب می خوانند و عشقبازی می کنند. برایشان هم اهمیتی ندارد که ما آدم زنده ها هم توی آن خانه جایی داریم. انگار نمی بینندمان. حتی امروز صبح مادری که گویا سر زا رفته است –هنوز خطوط انتهای شکمش روی لباس آبی آسمانی اش خونی است- بچه کثیف و لختش را به جای مبل روی پاهای من گذاشت. حس مزخرفی است وقتی یک روح تا نصفه توی تنت فرو می رود. روح های خانه ما هر روز یخچال را خالی می کنند و مدفوعشان راه فاضلاب مستراح را بند می آورد. روح های خانه ما زیادند، خیلی زیاد. اما خوب می دانم چکارشان باید بکنم. امشب، وقتی صدای عشقبازی ها و خنده های نخودی اشان درآمد، بلند می شوم و از زیر یک ملافه سفید آن قدر «هوهو» می کنم تا همه اشان فرار کنند. گمان نمی کنم برای یک روح چیزی ترسناک تر از آدم زنده ای باشد که صدای مرده می دهد.

ته نوشت: دلیلش این بود و حسی که امسال گند زده است به تصوراتم.

 

 

پی نوشت: دارم دیوانه می شوم...

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 17:19  توسط انسان ریخت  | 

فیش سفید برای گوش راست، فیش قرمز برای گوش چپ. فیش زرد را هم باید درست در محل تلاقی خط نگاه دوتا چشمم فرو کنم. یک شوک خفیف دارد ولی زود وصل می شوم. اینجوری می شود تمام زندگی را روی صفحه تلویزیون 42 اینچ تماشا کرد. از همان کودکی ام که انگار با دوربین های هشت میلیمتری دایی جان فراری ام ضبط شده تا همین پریروز که تصویرش را می شود با کیفیت DVD دید. هرچند کمی به ذهنم فشار می آورد، اما می توانم تمام جاهای ناخوشایندش را با دور تند رد کنم. می توانم روی تصویر تو که می آید نگهش دارم یا حتی گوشه های تصویر را بگیرم و روی چشم های تو زوم کنم. آن وقت صدا را خفه کنم و به قول فلانی، های های بزنم زیر آواز! حتی می شود تا خود صبح همانجا بنشینم و وقت تماشای بازی های بارسلونای محبوب تصویر چشم های تو را گوشه تصویر نگه دارم. می توانم شب های بی فوتبال را هم مثل روزهای تنهایی جلوی تلویزیون بخوابم و هروقت کابوس ها تکراری سراغم آمدند با چشم هایی که بیش از همیشه گشاد شده اند تصویر تو را نگاه کنم. ایرادی هم ندارد که هروقت دستم را جلو بیاورم جز انتقال خفیف الکترون ها چیزی دستگیرم نمی شود. می دانی؛ دیگر حتی جرات لمس کردن امتداد نگاهت را ندارم. حتی مهم نیست که وقتی ذهنم کم می آورد کم کم توی چشم هایت برفک می افتد یا اندام های عفونی ام ذق ذق می کند. فقط امیدوارم امسال باران خوب بیاید. وگرنه می ترسم برق هم درست مثل تو سهمیه ام نشود.

 

 

پ.ن: وقتی به تو نیازمندم...

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1388ساعت 10:13  توسط انسان ریخت  | 

روی دیوار با خط کودکانه ای نوشته بود: «این خط را بگیر و بیا!» با انگشت های کشیده اش سر خط را گرفت (مثل بیرون کشیدن یک تار مو از ظرف سوپ)  و رفت.

تبلیغات وارده: قطع – نامه هم آمد!

 

 

پ.ن: عشقت را حواله کن...

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت 16:59  توسط انسان ریخت  | 

 (برای یک دوست)

توی کله ام، یک رودخانه اثیری جریان دارد. رودخانه ای که درست از پشت کره چشم هایم آغاز می شود. هرقدر کتاب های پزشکی را زیر و زبر کردم چیزی در موردش ننوشته بود؛ اما می دانم که آنجاست. هر وقت به تو فکر می کنم، صدای شلپ و شلوپ می دهد. امروز بالاخره با یک قایق راه می افتم. مثل کاشفان آفریقای سیاه یا حتی شجاع تر، بدون حتی یک همراه که بخواهد راهنمایی ام کند. یک تبر، یک ماشت و کمی آب بر می دارم. می نشینم جلوی آینه. برای آغاز چنین سفری گمان نمی کنم راه بهتری وجود داشته باشد. قایق را زیر پلک بالای چشم چپم می گذارم و سوار می شوم. آینه برای همین جایش ضروری است. بدون آینه سخت می توانی جای خوبی برای به آب انداختن قایقت پیدا کنی. آرام که می روم، آب پر از ماهی و پری های دریایی است. پر از صدا و آواز. روی آب، انگار به قاعده آرمادای اسپانیولی ها کشتی غرق کرده باشند، لباس و تصویر و بطری های پر و خالی شناورند. یک گوشه ای هم انگار تصویری از یک ماده اژدها توی دلتا گیر کرده است. رودخانه که با شتاب از آبشار پایین می افتد صدای مهیبی می دهد. بعد کمی به سمت بالا ادامه پیدا می کند؛ شیبش تند تر می شود و دست آخر مسافتی را کاملا عمودی بالا می رود. لحظات آخر را جان می کند تا سرانجام به شهری روی آب می رسد. مثل ونیز بدون سن مارکو و کبوترهایش یا آمستردام بدون فاحشه هایش. با طرعه ها و کانال ها که پخش شده اند. رودخانه اصلی درست از وسط شهر می گذرد و رسوب پس می دهد. هزار هزار کانال کوچک هم از هزار طرف جدا می شوند و از زیر و روی خانه ها و شکل ها و رنگ ها عبور می کنند. ته رودخانه دریاچه ای است که آب را می مکد. آدم از توی خودش پیچ می خورد و می افتد. قایق فرو می رود تا بستر دریا و پایین تر، تا عمق زمین. کم کم آب تمام می شود. توی بی وزنی، گدازه ها از کنارت رد می شوند و حتی می توانی گاهی تکه ای از آن ها را گاز بزنی –اگر نترسی که مثل آلیس دست و پایت دراز بشود- و معمولا مزه خوبی هم دارند. از ته دالان نور بیرون می زند. زایده هایی مثل کرم از این دیوار تا آن دیوار کشیده شده اند. از لابلای آن ها که دقیق می شوی، ته دالان موجودی است با بال های ققنوس و اندام یک زن. نگاهم که می کند تنم سیخ می شود. حالا می فهمم خاطره ات چرا نمی میرد...

توی آینه موج بر می دارد. ماهی طلایی، من و آرمادای اسپانیا بیرون می زنیم. من هنوز روی صندلی منتظرم.

 

پ.ن: امیدهای بزرگ...

 

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55  توسط انسان ریخت  | 

 

قورباغه می گوید: «قدیم ترک روزگارمون خیلی بهتر بود. نه که از خشکی و بی آبی دل زده شده باشیما! نه. باکیمونم نی از این همه سر و صدا و له شدن زیر چرخ ماشینا. نه جونم! نقل اینا نیست. فقط این روزا، تو مرداب پشت شهر قدیمی، اونقده قصه ها دروغی شدن که دیگه هیشکی خم نمیشه یه قورباغه سخنگو رو بوس کنه.»

 

پ.ن: فرشتگان...

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط انسان ریخت  | 

دوستم دیروز گم شد. عادت داشت وقتی باد توی موهاش می پیچید، یک تکه طناب سفید که تویش رگه های یاسی براقی داشت دربیاورد و ببندد به گردنش. بعد سر دیگر طناب را محکم می بست به درختی، میله ای، میخی توی دیوار حتی. آن وقت از توی جیبش، آرام و با احتیاط تمام حلقه های کاغذی و پارچه ای سبزی را که برایش اندازه گنج دزدهای دریایی می ارزید در می آورد و می بست دور دست و پاهاش. سر آخر هم کوله پشتی اش را زمین می گذاشت تا باد مثل بادبادک دوران بچگی بکندش؛ ببردش توی هوا. از آن بالا می توانست آدم ها و ماشین ها را مثل نقطه های رنگ و وارنگی ببیند که دیگر نه دست و پا داشتند، نه چشم و نه دهان. از آن دورها، حتی آدم ها هم بی آزار به نظر می رسند... دیروز توی باد که می رفت، یادش رفت –یا شاید نخواست- سر طنابش را محکم کند. با باد رفت. فقط امیدوارم جایی بیفتد که دیگر به خاطر حلقه های سبزش مسخره اش نکنند.



پ.ن: بالهایت را باز کن...

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط انسان ریخت  | 


3) امیر می گوید:

توی ذهن هر آدمی، پر است از آنچه که هیچ کس دیگر نمی تواند بویش کند. چیزی فراتر از عشق، پر رنگ تر از بودن و موهوم تر از امید. چیزی مثل نگاه گمشده من توی تیغ درخشش ستاره ها. چیزی مثل شبح درون تهی سرما، که شب ها از زمین می تراود، می خزد، خودش را از پایه های تخت بالا می کشد، در حجم خالی گرما می لولد و خودش را توی قلبم جا می کند. چیزی مثل بی خواب خفتن. مثل پدر که سرخ می پوشید با تازیانه سیاه یا مثل من که دستانم بوی گندم می داد. تقدیر امارت است که گرم خوابی هایت هرچه باشد؛ هزار و یک شب است برای لحظه ای. ستاره ات که گم شد می مانی با قدرت که توی دست هات شعله می کشد و افسوس که شراب می شود توی جام های طلایی یا بخار وهم از روی آتشدان. مبهوت مانده ام با خزانه لباس های سرخ و بوی گمشده نان و بخار سحرانگیز دجله. بی قصه مانده ام در این شب چندهزار و چندم...

 



پ.ن: اینک که را...

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1387ساعت 10:20  توسط انسان ریخت  | 


گفتم: «چکار می کنی؟» سرش را کمی بالا گرفت. از توی شیشه های کلفت عینک ته استکانی اش خیره شد توی چشم هام. با دو انگشت لبه یقه اش را گرفت و آن را صاف کرد. سرش را دوباره پایین انداخت. با پشت دستش لکه های قرمز کنار لبش را پاک کرد. دست های درازش را توی آستین های سورمه ای تاب داد. بند شلوارش را محکم کرد. دسته های ابزارش را محکم گرفت و دوباره مشغول شد.  



پ.ن: پاره کاغذها...

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1387ساعت 11:8  توسط انسان ریخت  | 


«خدای عزیز! لااقل پیش تو برای من جایی هست؛ نیست؟»

«مسلما فرزند؛ اما شرط دارد...»




پ.ن: اشک ها در بهشت

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1387ساعت 15:57  توسط انسان ریخت  | 


در را باز کرد. خودش را انداخت روی صندلی راحتی مرحوم پدربزرگش. مادرش از لای در نیمه باز خانه نگاهش کرد و زیر لب لندید. از توی کیسه خرید، قوطی نوشیدنی اش را برداشت و گذاشت روی صورت گل انداخته اش. جای باتوم ها داشت آماس می کرد. نگاهش را انداخت روی نقطه سفید وسط صفحه تلویزیون. خیره شد به غذاهای خوشرنگی که توی تصویر مشغول جفت گیری بودند و صدای مردی که داشت غزل می خواند. مردمک چشم هایش چرخید. چشم هایش به داخل مکیده شدند. چیزی مثل یک گیاه عجول بین پوست و عضلاتش رشد می کرد. لب هایش محو شدند. قوطی نوشیدنی توی صورت بدون چشمش ترکید. پوستش ترک برداشت. بخار شد. جایش چیز بدهیبت سبزی به جا ماند توی تی شرت سیاه با نقش جای پای کبوتر. مادرش راست می گفت، از آنجا حتی نمی شد صدای «جنگ» را شنید.

 



پ.ن: تقه به در بهشت...


+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:9  توسط انسان ریخت  |