|
نمایشنامه در یک پرده (صحنه شبیه یک باغ وحش است. با درخت هایی که برگ های بزرگی دارند. برگ های رنگ و وارنگ. یک فیل دارد وسط صحنه کتاب می خواند. پشه وارد می شود.) پشه: سلام آقا فیله. فیل: سلام پشه خانوم. (آخر فقط پشه های ماده نیش و چیزهای دیگر دارند.) پشه: آقا فیله! من اگه بپرم رو کمرت تو چیزیت میشه؟ فیل: نه... فکر نکنم. پشه: اگه جف پا بپرم چی؟ فیل: بازم بعید می دونم چیزیم بشه. پشه: اگه اون بالا اینجوری کنم چی؟ (دوتا از دست/پا هایش را بالا می برد، دوتای دیگر را به کمر می زند و روی دوتای دیگر می ایستد و کمرش را تاب می دهد.) فیل: (پوزخند می زند) نه، چیزیم نمی شه. پشه: اینجوری کنم چی؟ (جفت اول دست/پاهایش را باز بالا می برد، با جفت دوم دست می زند و روی جفت سوم این پا و آن پا می پرد.) فیل: خیالت راحت رفیق. هیچیم نمی شه. (پشه با لبخند دور خیز می کند و صاف می پرد روی کمر فیل. چشمان فیل کمی گشاد می شود. بعد خانم پشه رقص احمقانه اش را شروع می کند. فیل رنگ به رنگ می شود. آخر سر وقتی پشه روی دست/پاهایش بپر پبر می کند، با صدای چندش آوری کمر فیل می شکند.) فیل: (درحالیکه رد محوی از خون دارد از گوشه لبش راه می افتد) فکرشو... نمی... پرده می افتد.
ته نوشت: گاوان نر و مردان کهن پ.ن: دنیای وحشی... |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم آذر 1388ساعت 15:31 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
وقتی هنوز نطفه ام در شکم مادر بسته نشده بود، مادرم عاشق ماهی تازه بود. با پدرم و خرسی که توی سیرک محله امان کار می کرد، می رفتند ماهیگیری. پدرم استاد صید قزل آلاهای صورتی بود. آن سال ها هنوز می شد یک قزل آلای صورتی را توی رودخانه هایی که از پشت شهر می گذشتند دید. قزل آلاهای صورتی امروز، فقط اگر دم غروب و از روی تپه های رسی کنار رودخانه نقطه های پشتشان را ببینی کمی به صورتی می زنند. اما آن روزها قزل آلاهای صورتی درست از پشت آبششان تا دم صورتی خوشرنگ بودند؛ با دم و خال های آبی تیره. ماده هایشان هم یک پاپیون زرد راه راه به گردن های کوچکشان می بستند. مادرم عاشق قزل آلای صورتی تازه بود. اما درست روزی که شبش قرار بود نطفه من توی رحم مادرم بسته شود، آقای خرس دوان دوان خودش را به در خانه ما رساند تا شاهِ ماهی ها را که صید کرده بود به مادرم نشان بدهد. شاهِ ماهی ها، با یک تاج ساده طلا و یک لباس بلند نیمه رسمی باید شکوه خاصی داشته باشد. اینطور که برایم تعریف کرده اند تمام تنش پر از زخم هایی بوده که توی سه ساعت جدال با آقای خرس برداشته بود. هنوز نفس نفس میزد وقتی مادرم تصمیم نهایی را در موردش گرفت. بعید است در یک مراسم معمولی خورده باشندش. شاید جور خاصی توی حیاط پشتی کبابش کرده باشند. آن وقت سه تایی به سلامتی هم گیلاس هایشان را بالا برده یاشند. حتی شاید گروه موزیک سیرک به افتخارش مارش عزای جانانه ای نواخته باشد. هرچه باشد او شاهِ ماهی ها بوده و برای هضمش موسیقی با شکوهی لازم است. هرچه بود، همان شب از لای ستاره های آسمان یکی کم شد. همان ستاره ای را می گویم که از پنجره اتاق زیر شیروانی تو آمد و صاف رفت توی آشپزخانه. کنار سطل زباله ای که از بوی ماهی موج می زد نشست. آن قدر گریه کرد تا کف آشپزخانه و کاشی های قرمزش یکسره نقره ای شرمگینی شدند که گاهی به کف کفش آدم می چسبد. آن وقت خودش را از پله ها بالا کشید و رفت توی اتاق خواب. با تمام وجودش نعره کشید. آنقدر نعره زد تا تمام شهر بیدار شدند. بعد آرام آرام آب شد، از پله های تخت بالا رفت و رد نمناکی توی تمام ملافه ها باقی گذاشت. از همان شب بالای تخت خواب سلطنتی خانه ما نقش یک ماهی را می شود دید که دارد به سمت آسمان بال می زند. همان شب نطفه من بسته شد. هیچکس نمی داند آیا تولد من ربطی به نعره های آن شب یا نقش و نگارهای نقره ای توی آشپزخانه دارد یا نه. حتی کسی توضیحی برای زخم های روی سینه ام که از همان تولدم با من می آیند ندارد. فقط مطمئنم طلسمی در من است که هر بهار باید تمام خیابان ها را درست برخلاف جهت حرکت آدم ها بال بزنم و شب های بی ماه، به هیات یک خرس پشت پنجره ها نعره بزنم.
پ.ن: اگر مقدر بود... |
||
|
+
نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 9:19 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
توی شهر یخ بندان بود. آن قدر یخ، که چیز دیگری نمی شد دید. فقط یخ بندان. ته نوشت: آرامم. آرامتر از همیشه.
پ.ن: یک داستان زمستانی... |
||
|
+
نوشته شده در دوم آذر 1388ساعت 14:58 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
<مقدمه>دستانم مداد می خواهد. انگار چیزی توی تاریکی ام دارد روشن می شود. انگار فراموشی هایم دارد کمرنگ می شود؛ نم می کشد. فراموشی ام می شود مثل شیشه های بخار گرفته عینکم وقت چایی خوردن. آن وقت می شود خطوط مبهم پیکره ها را توی تاریک و روشن خاطره ها دید. هرچند واضح تر نمی شود. هیچ وقت تصویر صاف نمی شود. خوب خوب که بشود، بغض می آید توی چشمهات می ترکد تا دیگر هیچ چیزی را نشود دید.مقدمه> <با حروف درشت تر> دیشب خود خود مرگ پیش ما بود. آمده بود مهمانی. نه که آن پادوی احمق داس به دستش را فرستاده باشد؛ خود خوش بود. با لب های قلوه ای کبود، چشم های سورمه ای درشت و لبخندهای مهربانش. هنوز صدایش با تمام زنانگی اش، طنین طبل ها آفریقایی را به یادم می آورد. با آن بال های خاکستری و سفید و هزار رنگ براق، روی مبل های سبز چرک خیلی خوب به نظر می آید. هنوز پنجمین تکه کیک شکلاتی اش را که خودش پخته بود نخورده بودیم که تصمیم گرفت حرفش را بزند. وقتی می خواهد از این حرف های جدی بزند زیبا تر می شود. انگار غم پر نوری می نشیند توی چشمهاش. بعد آرام پلک می زند و قسم می خورم که پرده های اشک را می شود توی نور بیخ چشم هاش دید. دیشب هم جدی بود وقتی می گفت رفیق! داره تموم میشه ها! حروف درشت گستاخ><حروف آرامی که می شود با آنها دروغ گفت> حکایت دیشبیمونو نگفتم که دلت باسم سوزه. حالام اگه فیتیله حرفا رو کشیدیم یخده پایین تر نه که یه کلومشون دروغ باشه به موت قسم. یواش میگم که اگه دلت خواست بسوزه باکیش نشه از قلدر بازیامون. خواستم جز خودت کسی نشنفه که ما اگه پهلوونیم، ننه بزنیم شیش پرش.حروف آهسته><حروف معمولی> وقتی حرفش تمام شد، فقط کمی سکوت بود. بعد هم کیک شکلاتی امان را خوردیم. پرده های اشک آرام راهشان را گرفتند و رفتند پشت شیشه های پنجره؛ شدند کلی باران که داشت باز با ترانه می زد رو شیشه ها. همانجا بود که تمام خاطراتم برگشتند. مثل پری زاده ها روی بخار لیوان چای می رقصیدند. حرف های معمولی> ته نوشت: این صدمین نوشته این وبلاگ است/بود.
پی نوشت: راپسودی بوهمی... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:31 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
ارواح خانه ما سفید نیستند. عادت ندارند شب ها صدای «هوهو» از خودشان در بیاورند. نمی خواهند کسی را بترسانند. اصلا انگار یادشان نیست که مرده اند. هر روز صبح بیدار می شوند و شکم های صورتی اشان را پشت لباس های رنگ و وارنگ قایم می کنند. موهای ژولیده اشان را مرتب می کنند و می روند دنبال کارهای هر روزه اشان. توی خانه ما پر از روح است. انگار سال های سال است که تمام خاطرات و آدم ها تویش تلنبار شده اند. آدم هایی که مرده اند اما غذا می پزند، مهمانی می گیرند، کتاب می خوانند و عشقبازی می کنند. برایشان هم اهمیتی ندارد که ما آدم زنده ها هم توی آن خانه جایی داریم. انگار نمی بینندمان. حتی امروز صبح مادری که گویا سر زا رفته است –هنوز خطوط انتهای شکمش روی لباس آبی آسمانی اش خونی است- بچه کثیف و لختش را به جای مبل روی پاهای من گذاشت. حس مزخرفی است وقتی یک روح تا نصفه توی تنت فرو می رود. روح های خانه ما هر روز یخچال را خالی می کنند و مدفوعشان راه فاضلاب مستراح را بند می آورد. روح های خانه ما زیادند، خیلی زیاد. اما خوب می دانم چکارشان باید بکنم. امشب، وقتی صدای عشقبازی ها و خنده های نخودی اشان درآمد، بلند می شوم و از زیر یک ملافه سفید آن قدر «هوهو» می کنم تا همه اشان فرار کنند. گمان نمی کنم برای یک روح چیزی ترسناک تر از آدم زنده ای باشد که صدای مرده می دهد. ته نوشت: دلیلش این بود و حسی که امسال گند زده است به تصوراتم.
پی نوشت: دارم دیوانه می شوم... |
||
|
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت 17:19 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
فیش سفید برای گوش راست، فیش قرمز برای گوش چپ. فیش زرد را هم باید درست در محل تلاقی خط نگاه دوتا چشمم فرو کنم. یک شوک خفیف دارد ولی زود وصل می شوم. اینجوری می شود تمام زندگی را روی صفحه تلویزیون 42 اینچ تماشا کرد. از همان کودکی ام که انگار با دوربین های هشت میلیمتری دایی جان فراری ام ضبط شده تا همین پریروز که تصویرش را می شود با کیفیت DVD دید. هرچند کمی به ذهنم فشار می آورد، اما می توانم تمام جاهای ناخوشایندش را با دور تند رد کنم. می توانم روی تصویر تو که می آید نگهش دارم یا حتی گوشه های تصویر را بگیرم و روی چشم های تو زوم کنم. آن وقت صدا را خفه کنم و به قول فلانی، های های بزنم زیر آواز! حتی می شود تا خود صبح همانجا بنشینم و وقت تماشای بازی های بارسلونای محبوب تصویر چشم های تو را گوشه تصویر نگه دارم. می توانم شب های بی فوتبال را هم مثل روزهای تنهایی جلوی تلویزیون بخوابم و هروقت کابوس ها تکراری سراغم آمدند با چشم هایی که بیش از همیشه گشاد شده اند تصویر تو را نگاه کنم. ایرادی هم ندارد که هروقت دستم را جلو بیاورم جز انتقال خفیف الکترون ها چیزی دستگیرم نمی شود. می دانی؛ دیگر حتی جرات لمس کردن امتداد نگاهت را ندارم. حتی مهم نیست که وقتی ذهنم کم می آورد کم کم توی چشم هایت برفک می افتد یا اندام های عفونی ام ذق ذق می کند. فقط امیدوارم امسال باران خوب بیاید. وگرنه می ترسم برق هم درست مثل تو سهمیه ام نشود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم آبان 1388ساعت 10:13 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
روی دیوار با خط کودکانه ای نوشته بود: «این خط را بگیر و بیا!» با انگشت های کشیده اش سر خط را گرفت (مثل بیرون کشیدن یک تار مو از ظرف سوپ) و رفت. تبلیغات وارده: قطع – نامه هم آمد!
پ.ن: عشقت را حواله کن... |
||
|
+
نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت 16:59 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
(برای یک دوست) توی کله ام، یک رودخانه اثیری جریان دارد. رودخانه ای که درست از پشت کره چشم هایم آغاز می شود. هرقدر کتاب های پزشکی را زیر و زبر کردم چیزی در موردش ننوشته بود؛ اما می دانم که آنجاست. هر وقت به تو فکر می کنم، صدای شلپ و شلوپ می دهد. امروز بالاخره با یک قایق راه می افتم. مثل کاشفان آفریقای سیاه یا حتی شجاع تر، بدون حتی یک همراه که بخواهد راهنمایی ام کند. یک تبر، یک ماشت و کمی آب بر می دارم. می نشینم جلوی آینه. برای آغاز چنین سفری گمان نمی کنم راه بهتری وجود داشته باشد. قایق را زیر پلک بالای چشم چپم می گذارم و سوار می شوم. آینه برای همین جایش ضروری است. بدون آینه سخت می توانی جای خوبی برای به آب انداختن قایقت پیدا کنی. آرام که می روم، آب پر از ماهی و پری های دریایی است. پر از صدا و آواز. روی آب، انگار به قاعده آرمادای اسپانیولی ها کشتی غرق کرده باشند، لباس و تصویر و بطری های پر و خالی شناورند. یک گوشه ای هم انگار تصویری از یک ماده اژدها توی دلتا گیر کرده است. رودخانه که با شتاب از آبشار پایین می افتد صدای مهیبی می دهد. بعد کمی به سمت بالا ادامه پیدا می کند؛ شیبش تند تر می شود و دست آخر مسافتی را کاملا عمودی بالا می رود. لحظات آخر را جان می کند تا سرانجام به شهری روی آب می رسد. مثل ونیز بدون سن مارکو و کبوترهایش یا آمستردام بدون فاحشه هایش. با طرعه ها و کانال ها که پخش شده اند. رودخانه اصلی درست از وسط شهر می گذرد و رسوب پس می دهد. هزار هزار کانال کوچک هم از هزار طرف جدا می شوند و از زیر و روی خانه ها و شکل ها و رنگ ها عبور می کنند. ته رودخانه دریاچه ای است که آب را می مکد. آدم از توی خودش پیچ می خورد و می افتد. قایق فرو می رود تا بستر دریا و پایین تر، تا عمق زمین. کم کم آب تمام می شود. توی بی وزنی، گدازه ها از کنارت رد می شوند و حتی می توانی گاهی تکه ای از آن ها را گاز بزنی –اگر نترسی که مثل آلیس دست و پایت دراز بشود- و معمولا مزه خوبی هم دارند. از ته دالان نور بیرون می زند. زایده هایی مثل کرم از این دیوار تا آن دیوار کشیده شده اند. از لابلای آن ها که دقیق می شوی، ته دالان موجودی است با بال های ققنوس و اندام یک زن. نگاهم که می کند تنم سیخ می شود. حالا می فهمم خاطره ات چرا نمی میرد... توی آینه موج بر می دارد. ماهی طلایی، من و آرمادای اسپانیا بیرون می زنیم. من هنوز روی صندلی منتظرم. پ.ن: امیدهای بزرگ...
|
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
قورباغه می گوید: «قدیم ترک روزگارمون خیلی بهتر بود. نه که از خشکی و بی آبی دل زده شده باشیما! نه. باکیمونم نی از این همه سر و صدا و له شدن زیر چرخ ماشینا. نه جونم! نقل اینا نیست. فقط این روزا، تو مرداب پشت شهر قدیمی، اونقده قصه ها دروغی شدن که دیگه هیشکی خم نمیشه یه قورباغه سخنگو رو بوس کنه.»
پ.ن: فرشتگان... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:29 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
دوستم دیروز گم شد. عادت داشت وقتی باد توی موهاش می پیچید، یک تکه طناب سفید که تویش رگه های یاسی براقی داشت دربیاورد و ببندد به گردنش. بعد سر دیگر طناب را محکم می بست به درختی، میله ای، میخی توی دیوار حتی. آن وقت از توی جیبش، آرام و با احتیاط تمام حلقه های کاغذی و پارچه ای سبزی را که برایش اندازه گنج دزدهای دریایی می ارزید در می آورد و می بست دور دست و پاهاش. سر آخر هم کوله پشتی اش را زمین می گذاشت تا باد مثل بادبادک دوران بچگی بکندش؛ ببردش توی هوا. از آن بالا می توانست آدم ها و ماشین ها را مثل نقطه های رنگ و وارنگی ببیند که دیگر نه دست و پا داشتند، نه چشم و نه دهان. از آن دورها، حتی آدم ها هم بی آزار به نظر می رسند... دیروز توی باد که می رفت، یادش رفت –یا شاید نخواست- سر طنابش را محکم کند. با باد رفت. فقط امیدوارم جایی بیفتد که دیگر به خاطر حلقه های سبزش مسخره اش نکنند. پ.ن: بالهایت را باز کن... |
||
|
+
نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 12:0 توسط انسان ریخت
|
|
||