تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیش سفید برای گوش راست، فیش قرمز برای گوش چپ. فیش زرد را هم باید درست در محل تلاقی خط نگاه دوتا چشمم فرو کنم. یک شوک خفیف دارد ولی زود وصل می شوم. اینجوری می شود تمام زندگی را روی صفحه تلویزیون 42 اینچ تماشا کرد. از همان کودکی ام که انگار با دوربین های هشت میلیمتری دایی جان فراری ام ضبط شده تا همین پریروز که تصویرش را می شود با کیفیت DVD دید. هرچند کمی به ذهنم فشار می آورد، اما می توانم تمام جاهای ناخوشایندش را با دور تند رد کنم. می توانم روی تصویر تو که می آید نگهش دارم یا حتی گوشه های تصویر را بگیرم و روی چشم های تو زوم کنم. آن وقت صدا را خفه کنم و به قول فلانی، های های بزنم زیر آواز! حتی می شود تا خود صبح همانجا بنشینم و وقت تماشای بازی های بارسلونای محبوب تصویر چشم های تو را گوشه تصویر نگه دارم. می توانم شب های بی فوتبال را هم مثل روزهای تنهایی جلوی تلویزیون بخوابم و هروقت کابوس ها تکراری سراغم آمدند با چشم هایی که بیش از همیشه گشاد شده اند تصویر تو را نگاه کنم. ایرادی هم ندارد که هروقت دستم را جلو بیاورم جز انتقال خفیف الکترون ها چیزی دستگیرم نمی شود. می دانی؛ دیگر حتی جرات لمس کردن امتداد نگاهت را ندارم. حتی مهم نیست که وقتی ذهنم کم می آورد کم کم توی چشم هایت برفک می افتد یا اندام های عفونی ام ذق ذق می کند. فقط امیدوارم امسال باران خوب بیاید. وگرنه می ترسم برق هم درست مثل تو سهمیه ام نشود.

 

 

پ.ن: وقتی به تو نیازمندم...

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1388ساعت 10:13  توسط انسان ریخت  | 

کوله پشتی ام را خیلی دوست دارم. یادت نمی آید. یعنی نمی شود که یادت بیاید. درست فردای همان روزی خریدمش که ترک شدیم. دارد جای خالی ات را پر می کند. تویش را پر کرده ام از سنگ ریزه های گرد هم شکل، درست چهل و نه کیلو و هفتصد گرم. همان وزنی که دوست داشتی برسی. خوبیش این است که دیگر نه باید برود باشگاه ورزشی و نه لازم دارد که برود و توی پارک بدود. خیالمان راحت است که چاق نمی شود. همیشه کناره هایش را عطر می زنم و وقتی با هم بیرون می رویم، حواسم هست که دقیقا محل اتصال بندها به بدنه و درست بین دوتا دسته زیپ روی درش کمی عرق کند. هرچند خیلی سخت بود –دقیقا چهارماه و دو هفته طول کشید- اما تازه حرف زدن هم یاد گرفته است. می خواهم از هفته دیگر کلاس زبان هم بفرستمش. دلم می خواهد حرف زدنش هم درست مثل تو بشود. توی این چند ماه، تمام جاهایی که زمانی با هم رفتیم هم بردمش. کافی شاپ، رستوران، توی خیابان و کوچه و پس کوچه. حتی هر روز با هم می رویم و بساط چاقو فروش دوره گردمان را هم نگاه می کنیم. بعد هم با خنده سرمان را تکان می دهیم و رد می شویم. تازه باور نمی کنی اما قرار است رانندگی هم یاد بگیرد. واقعا دارد جایت را پر می کند. مخصوصا اگر پالتوی پوست پلنگش هم آماده شود؛ دیگر فقط می ماند اینکه برایش مو بکارم و خندیدن یادش بدهم. آخر سرهم باید بدهم شوهر محبوبه خانم –همان که خیاطی دارد- دوتا چشم گربه ای بالای زیپ روی درش گلدوزی کند. فقط می ترسم وقتی درست مثل تو شد، او هم برود. می دانی، اگر او هم برود واقعا تمام می شوم.

 

 هم نوشت: وقتی همه خواب بودیم

پ.ن: تنها رقصی دیگر...

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1388ساعت 12:29  توسط انسان ریخت  | 


1) خیلی وقت است که رفته ای. دیگر دارم عادت می کنم که هر روز نباشی. خوبی نبودنت این است که همیشه خدا که نگاه می کنی صندلی ات خالی است. شاید بشود خیالت کرد. با کمی زرد مالیخولیایی روی زمینه قرمز هندی. یا شاید مجموعه در هم و برهمی از بنفش و آبی و قرمز که قاعدتا باید لبهایت باشند. خیلی وقت است که رفته ای. خیلی وقت است که دیگر خیالت هم دارد رنگش را گم می کند توی اتاق. مخصوصا صبح ها که نور مایل می تابد. همان وقت هایی که من دلم شور می زند و فکر می کنم امروز هم یکی از همان همیشه های خداست. راستش می ترسم از گرمای رختخواب که جا بزنم، پشت تاقی اتاق خواب، روی مبل های سبز چرک، روی تخت خواب پر از گل یا حتی کنار دستشویی، این بار آمده باشی. آن وقت پاهایم روی سنگفرش مثلا چوبی یخ بکند و تمام سال ها و ماه ها توی گوشم نعره بزنند که هنوز هستی.

 

2) روی لبه لیوان چایی ام یک لکوموتیو زغالی قدیمی زندگی می کند. با سپرهایی طلایی، بدنه سیاه و یک بوق نقره ای که با بخار کار می کند. هربار که لیوانم پر می شود، تخت گاز می رود. دور لیوان می چرخد و مدام بخار می زند. می ترسد از دهان پر از دندان من. می ترسد که با اولین جرعه چای شسته شود، خورده شود. بیچاره نمی داند من لیوان چایم را وقتی سرد شد بر می دارم. تا آن وقت حتما زغالش تمام شده است.

 

3) هنوز ساکتیم. سکوتمان توی ذوق همه می زند. چنگالش را مدام می زند گوشه بشقاب. انگار زیر آب باشیم حتی چینی گل دار لب پر هم صدا نمی دهد. تتمه قهوه چسبیده کف فنجان ها. دیگر باید خشک شده باشد. بغضش را می کشد توی چشم های آبیش که حالا کمی به بلوطی می زند. دست آخر لبانش را باز می کند. صدای کارتنک بسته ای که نمی دانم مال کیست بیرون می زند: «فقط کتکم زد... همین.» می خواهم بگویم قبول. زبانم مثل دستش می لرزد. انگشتم را می زنم کف فنجان، توی ته مانده ها. تصویر یک چشم توی تاریکی می درخشد.

 

4) دارم به دنیا می آیم!

 



پ.ن:  نبودن ...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط انسان ریخت  | 

 

گفت: شما جماعت روشنفکر، عشقتون هم زردک زده. خیر امواتتون انگار تاویل آلت رجولیت باشه توی ساختار رومانتیک بی فرم. مثل تموم نالیدن های وقت و بیوقت از مرگ و جنگ و خط و نشون. بخارتون که به خونه بگیره فقط ته رنگ قهوه داره و ته طعم شعار؛ گاهی با دود اضافه.

گفتم: ما جماعت، اگه فکرمون ته نوری داشت که می دیدیم فرق چاله و چاه رو. ما که تو نبرد سکوت و صدا پیرهنمون خط خطی سیاه و سفید هست، توی این وانفسا تو هم دودی ترش کن. ما جماعت شکست خورده ایم. نشستیم تنگ غروب فکر صلح و آزادی می کنیم خیر سر مرده و زنده. بی انصاف، لااقل مزه اش از حلوای خیرات دم قبرستون که شیرین تره. زیگزاگ آواز معده هم اگه بذاره، شک نکن می شینیم به قوادی واژه؛ کلمه شوهر می دیم توی این بلبشوی بی عشقی. به سنت حسنه، به مهر معلوم، به شرط چاقو.

گفت: همین قورباغه جای کفتر انداختنت من رو عمری پاسوز ترقص گل و بلبلت کرد. وگرنه ما که عاقله قومی بودیم به بیداری. ما رو چه به معاشقه ناشتا اونم تو هول انقلاب؟ واژه بزک می کنی منتظر کفتر جلد؟ بهونه نیار. تو که وجود نداشتی واسه سه تا و لتی آدم که تموم خوشبختیشون عصر پنج شنبه بادبادک پروندن بود روی بوم، خوشبختی تو آستر کدوم تنبونت مخفی کرده بودی واسه خلق الله؟

گفتم: من و خوشبختی؟ اونم تو آستر تنبون؟ هه... تو که هفت چاک پیرن بی پیر منو پی رد طلسمات و مخدرات و بعضا بوی عطر و رژ لب گشتی، ردی از خوشی ماسیده بود به جاییم؟ منم و یه دونه قفس از ته زدن هزار و یک امید بی سر و ته. یادته می خندیدی به این همه قانون و ایمان و باور؟ می دونم، نشد که شاه ماهی بشم توی حوض بلور. می دونم که ته این همه خاک و دولاخ ردی از غول نبسته بودن به خیک این چراغ وامونده. می دونم آتیش شدم به مزرعه آروم ذرتت. ولی بگو که تو هم دوست داشتی بوی بلال دم غروب رو. من رو تنها نذار با این همه بوی گرگ که انگار قصه یوسف رو من نوشتم ته تموم کتاب ها. وگرنه صدای قورباغه کجا، نغمه قناری کجا؟ من نقاشم، نه جادوگر. من دورم از بوی تموم خوشبختی های توی قصه. من و دیو گردن شیکسته یه عمره هم خونه ایم...

پ.ن: بوی گل و بوته و بارون بهونه است، وگرنه کی بهتر از بهار واسه کشتن یکی. اونم کسی که عمری تو جونت لولیده بی پدر. ته کشید. هرچی بود رو کشیدم بیرون تو این نقش آخری. بیچاره ببم. بچه بارون ستاره بود و پهنای کویر. نمرد؛ منقرض شد تتمه بودن انسان ریخت کوچولوی من.


+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:26  توسط انسان ریخت  | 

شب نیم سرد پاییز/ گم شدن در وهم یک پیاده روی/ خارجی

عادت کرده ام به قدم زدن های شبانه که اگر یک عصر معمولی باشد، سارا هم پا به پایم می دهد و اگر از آن روزهای غیر معمول باشد، موسیقی توی جانم یورتمه می آغازد. چیزی مثل جاری شدن روی شیب ملایم شهر –که شب ها زیبا تر از روز می شود- برای خزنده چاقی که هنوز زیبایی را باور دارد مراسم شکوهمندی است. شب که شروع می کند، نور قرمز گردان شهر، مثل رقص لامپ های نئون – با بوی خوش کباب ترکی- یا حرکت گسیخته ماشین های پلیس – با هراس گنگ طغیان- توی چشم های نیم بازت می پیچد. آدم ها توی تاریک و روشن مرهون ادیسون انگار یادشان می رود که باید نقاب زده باشند. آن وقت می شود نفس به نفس سارا داد؛ از عالم و آدم گفت و بی خیال نگاه های آجان زده آدم ها از ته دل خندید.  


پشت شیشه خیس ماشین/ شب نیم بارانی آذر/ داخلی

گاهی دلت موسیقی نمی خواهد. گاهی دوست داری روی صندلی شاگرد لم بدهی. راننده رادیوی قدیمی پیکان قدیمی ترش را روشن کند، با سبیل و ته ریش یکدست سفیدش ور برود و بعد با لبخند بگوید... نه، خیلی هم مهم نیست چه بگوید؛ شاید از سی و هشتمین سال رانندگی اش و اینکه دنده و بوق و البته سیگار وینستون را با هم کشف کرده است. بعد هم مسیر مستقیم را ول کند دور شهر بچرخاندت که از اینطرف ترافیک کمتر است؛ و تو بدانی که فقط می خواهد راهش را طولانی تر کند و بیشترک گپ بزند. آن وقت تو هم پاکت وینستون توی جیبت را لمس کنی و خوشحال شوی که پدرت هم لبخند خواهد زد وقتی آن را «هدیه» بگیرد. آسمان هم که دارد گاه و بیگاه می بارد. باطری MP3 پلیرت را بگذار برای بعد.  


شب/ ایستگاه اتوبوس خیابان طالقانی/ داخلی یا خارجی مهم نیست

در تمام مسیرت چه اتفاق می افتد. به وزارت نفت که می رسی رویاهایت تازه شروع می شود. ساختمان نیم ساخته را که دور می زنی، ایستگاه آنجاست. هر ساعت شب که می رسی، حتی توی باران های تند، باز هم آدم هایی هستند که نشسته باشند – سارا می گوید آدم ها، باران که می آید به سایه می روند- گاهی هم پلیس تنهایی دارد همان کنارها قدم می زند؛ با کفش هایی بزرگ، کلاهی که برای سرش گشاد است و باتومی که او را شبیه تر می کند به ولگرد چاپلین. دلت می خواهد صدای موسیقی ات را بلندتر کنی، بدون وزن بجهی روی جدول کنار پیاده رو، کمی هم باران ببارد و فکر کنی تمام آدم ها دارند همراهت می رقصند. وزارت نفت هم آنجاست؛ با تمام درخت ها و کلاغ هایش. می ایستم روی خطوط موازی باران؛ بالا می روم.



پ.ن: تصور کن...

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1387ساعت 10:22  توسط انسان ریخت  | 

سلام. خوبی؟ من افتضاحم.

این یعنی حالم واقعا خوب نیست و بیشتر یعنی که این نامه اصلا دلش نمی خواهد – دست من هم نیست که بخواهد یا نخواهد – که هیچ شباهتی و قرابتی با نامه های فدایت شوم داشته باشد. هرچند می دانم و [احتمالا] می دانی که این اخلاق مسخره نسبتا متمدنانه من، آخر نامه را می کشد توی مسیر لعنت شده فدایت شوم های روزمره. آن وقت باز هم من می مانم و تو می مانی این همه سوء تفاهم تکراری که ما همه خوبیم و انگار می خواهیم دسته جمعی فدای خودمان بشویم. آن وقت باز هم نامه می نویسی که خوبی و من خوبم و من بازهم جواب می دهم که انگار... هرچه باشد عجالتا من خوب نیستم...

 



پ.ن: نمایش باید ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1387ساعت 16:28  توسط انسان ریخت  | 


هی فلانی...


حقیقت این است که ما تنهاییم. صدسال هم زمان نمی برد؛ دو روزه داستانمان را همه خوانده اند!





پ.ن: همه چیز می سوزد...


+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط انسان ریخت  | 


آخرش مجبوری قبول کنی. حتی اگر صبح لج کنی و خواب بمانی، صورتت را اصلاح نکنی، جوراب هایت را لنگه به لنگه پا کنی، سر صبحانه پیراهنت را به گند بکشی، بند کفشت را بدهی خواهرت گره بزند، اداره را دودر کنی به جایش بروی پارک بستنی قیفی لیس بزنی، جواب تلفن های رئیس و دوست و همکار و فامیل را ندهی، حتی پیامک های شادشان را نخوانده پاک کنی، ظهر توی ایستگاه اتوبوس میدان انقلاب نارنجک گاز بزنی و کتاب داستان بخوانی، توی اتوبوس کنار در عقب بایستی و به دختر مدرسه ای ها چشمک بزنی، خودت را برای مادرت لوس کنی، گریه زاری راه بیاندازی و از دیدن صحنه های ترسناک فیلم جیغ بزنی، هرکاری که بکنی فردا درست سر ظهر یک سال دیگر از زندگیت تمام می شود. پیر شدی اخوی!

1. تولدم مبارک!

2. ممنون از عباس و لیلا و هرکس دیگری که برای صلح همراه شد.




پ.ن: رویا بپرداز...


+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:40  توسط انسان ریخت  | 

 چرخ و فلک مثل زندگی است، درست مثل خود زندگی. توفیری هم ندارد با برق کار کند یا با دست پیرمرد بی دندانی زیر آفتاب بچرخد. می نشینی توی یک کابین بالا می روی و بر می گردی پایین. بعدترک با تمام عشق و حالی که داری توی جیب های لباست را می گردی و لای اسکناس های کج و کوله و تاخورده ات یکی را بابت لذت گیج کننده ات قربانی می کنی. بعد هم می دوی تا ته پارک که اجازه چشیدن دوباره وارونگی شهوتناکت را از مادرت بگیری. توی چرخیدن های بی پایان چرخ و فلک، زندگی می کنی، می خندی، عشق بازی می کنی، نگاه می کنی و می میری. تمامش همین! هر جایش هم می توانی از خودت بپرسی چرا؟ چرخ می خوری که زندگیت را چکار کنی؟ بالاتر یا پایین تر چه فرق می کند؟

این را می توانی از تمام لحظه هایت بپرسی. شک کنی به قدم هایت، حتی مثل نا مطمئن ترین قدم هایی که می شود روی دیواره یک فضا پیما برداشت. همین است که وقتی، استادی از آدم می پرسد هی فلانی راستی چرا می نویسی؛ و چرا توی این دنیای بی سر و صاحب نسبتا مجازی که دارد از خودت هم واقعی تر می شود با ریخت انسانی اش می نویسی؛ شک می کنم به چرخیدن های گاه و بیگاه چرخ و فلک. بازی از همین جا شروع می شود. «چرا وبلاگ می نویسی؟»

خانواده ام همگی از بیماری کهنی رنج می برند. شاید ژن معیوبی که آدم را توی تاریکی و تنهایی اش حبس می کند و دستان تشنه اش را وا می دارد که روی پوست آرام کلام بلغزد. شهوتی که زیبا ترین معشوق دنیا را با کلمات می شناسد و مثل بالا آوردن قلم روی کاغذ یا هر جوشش دیگری کام می گیرد. ما همگی «ور» می زنیم تا «ارضا» شویم! بزرگ که می شوی، بیماری شدید تر می شود. پسر بچه ای که تا دیروز مثل لبو سرخ می شد وقتی گوشه براق پوستی را می دید، دستش را قلاب می کند لای انگشت های کشیده دختری زیبا رو که آفریده است. تمام تنش را واژه می کند و مثل خروس فاتح هزار رنگ، تندیس زنده به کمالش را نشان می دهد. خطیب، نویسنده، واعظ، مردک بی جربزه دائم الخمر، مجسمه ساز و یا خانه داری که عادت دارد با فلفل و آبلیمو و تمبر هندی و نمک و تلخون و هفت قلم دیگر چهار برگ کاهوی خرد شده را تزیین کند، همگی از خانواده منند. من می نویسم، اینجا می نویسم و معبود مغرورم را برایت خلق می کنم. به نمایشش می گذارم، با او عشق بازی می کنم و از او، و از من، و از این همه غرور ارضاء می شوم.

آن بالا توی چرخ و فلک، بازی و رنگ بسیار است. بالایش را درست به اندازه پایینش می شود دوست داشت. شک می کنم و لذتم دو چندان می شود از خوشی های مشکوک. به این بازی بکر امین، بیژن، علی، لیمو، ستاره و لیلا را دعوت می کنم.

 

            

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط انسان ریخت  | 

شورش را که در می آورد، زندگی ام تازه با نمک می شود. راه می افتد عین سایه می چسبد به من بودنم؛ قدم به قدم. پهن می شود روی آسفالت خیابان ولیعصر. می شود کلاغ روی چنار – از منیریه که بشماری درست صد و دهمین چنار – زل می زند به کرم های گرسنه توی روده هایم. گاهی خودش را چه گوارا جا می زند توی پوستر روی دیوار. آن وقت جوری خیره می شود توی چشم هام که دستانم از ترس کبره می بندند. گاهی مثل جبراییل که گیر شیطان افتاده باشد بال بال می زند؛ گاهی هم مثل شیطان، مثل خود ِ خود ِ شیطان که خسته شده باشد، چکمه هایش را در می آورد پاهایش را می اندازد روی میز ِ وسط اتاق، بین کتاب های نخوانده و لیوان چای. بماند که صبح ها، دقیقا هر روز صبح، چهار تا تخم مرغ نیمرو می کند با نان سنگک سق می زند که پولش را هم من باید بدهم. بیچاره تمام این کارها را می کند که یادم بماند اشتباه کرده ام. من که مشکلی ندارم؛ فقط کاش جوراب هایش را گاهی بشورد!

 



پ.ن: نباید خیلی مهم باشد که یک آمریکایی سرمایه دار چه حسی دارد از قدم زدن ِ تفریحی توی شانزالیزه. مهم هم نیست راه رفتن دو نفری، آن هم زیر نم نم باران بهاری بالای شالیزارهای ویتنام چه حالی دارد. حتی علاقه ای هم ندارم بدانم رسیدن بالای زیگورات مایاها توی مکزیک چقدر با شکوه است. فقط می دانم چاله های پیاده روی خیابان طالقانی واقعا اعصاب خرد کنند.


+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:32  توسط انسان ریخت  |