تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1)

پای آتشدان

میان سحر دود بخور

روبروی برج

برفراز قامت مخروب کفر

اینک من

خادم نیایش های امیر

ایستاده ام

افسون زده

بی خواب؛

امیر

گیرای مسخ دجله دور

در لای شاخه های فراگیر بید

می خواند ستاره ای را

برای شبی دیگر

برای آخرین شب بی رحم

به ترانه شمشیر...

 

 

پ.ن: تو را می خواهند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 11:52  توسط انسان ریخت  | 

 

موسیقی باخ

نگاه های خیره شوپنهاور

تلاقی سخت عرضه و تقاضا

اندام متبلور زنانگی

            در قامت تراشیده خیابان

صدای کلاغ

حجم خالی دوست داشتن

لکه سفید مجهول روی کیف سیاه برزنتی

ویروس، عفونت، تزریق

حجم ملتهب ساختار

            روی شانه عامل

کرم ها

توی چشمخانه روشن مارکس

            و در جمجه خالی روسو

و بیماری فانتوم در بینی مفقود منتسکیو

اثبات واجب الوجود

            در اسمان پرستاره خیال انگیز

-اعدام خیال در آستان باور-

ایمان به طعم گندیده موز

قدم زدن روی آسفالت خیس

            با نوای آلبینونی مرحوم

لمس شهوتناک فیش حقوق

شدت ناباور آخر ماه

فریاد زنده باد مرگ

            یا مرگ بر زندگی

یا هرچه مرگ و زندگی است

جوشاندن پیله ابریشم

چلاندن زنبور

خزیدن زیر چتر

حس بخار ذرت مکزیکی

...

هنوز باور نمی کنم

ممکن است زنده باشم.

 

پ.ن: قهرمان...

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط انسان ریخت  | 

 

1. فرقی نمی کند فدراسیون روسیه بخواهد گرجستان را ببلعد یا اسراییل، غزه را. حتی مهم نیست سلاخ سیاه باشد یا سفید. آتش روی سر هر کسی که بریزی خونش سرخ است. فقط فرق می کند رنگ خون بچه ای که هنوز از زندگی چیزی نمی داند با تروریست چفیه پوشی که فقط از مرگ دم می زند.

2. کم اند آدم هایی که جلوتر از نوک دماغشان را می بینند. این روزها شرمنده ترم از بودن در جایی که هستم. آدم های دنیا سرهایشان را بالا می گیرند برای دفاع از خون؛ و من اینجا باید حساب پس بدهم که خدا می داند دست چه کسی از آستینم درآمده اگر از صلح بگویم.

3. آدم، آدم است. خونش را که بریزی بشریت را کشته ای. قاتل به هر لباسی قاتل است و مقتول به هر لباسی... دیگر نیست. خسته ام از آسمان های تکراری که بوی باروت می دهد.

4. می دانم که لیلا و عباس می آیند. امین هم که پیشتر آمده است. حسام و علی و ستاره و آینه و اهالی جزیره هم که بیایند می شویم ده نفر. وقت دعوت نامه نیست. هرکس صلح می خواهد باید بیاید.

 

* برای صلح

* حلاوت صلح

 * چند گردان؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:7  توسط انسان ریخت  | 

خط می زنم

روی پرچین های سیاه و سفید

مثل ستون های تشریع

سِفر رابع توی خم کوچه ها

هضم رابع توی معده گوساله

رقص چهاردانگه توی اضمحلال عاشقانه ها.

«هی فلانی کیسه سیبت پاره شده است؛

کهکشان دوزخ!»

نگاهم می کند

خط می کشم روی چشم هایش

پایان آفرینش.

قلاده هایشان را باز کرده اند

با نگاه های تلخ

با تلخی های خیره

با باتوم

با مرگ:

شهر دارد موج می زند.

من تن بدن تو نغمه ما آواز

من دارم خط می کشم؛

پاهایت بالاترک

دست هایم را بگیر

برای رقص آرام

شهبانوی شام انقلاب.

خط می کشم

روی من

روی تن

روی نفرین خواب

مثل چاه بابل.

صبح می شود

با خروس هایش

با بوی تند رختخواب

یا پنیر دودی با نان و شراب

یا دود آتش لاستیک گرفته.

ضرب می گیرم

با پاهایم

روی سنگفرش خیابان.

دارم خط می زنم

تمام لیست هر روزه را:

صلح

درود

خیال

عشق

هزار و یک افسانه که تاب می دهی

انگار خواب باشم

یا مرده به دست جلاد.

خط می خورم

توی کوچه باغی های مخروبه

«آقای عزیز

شما کمی رمانتیک هستی؛

یا می خواهی چه بگویی؟

باز هم دروغ...»

خط می کشم روی آسمان سوراخ سوراخ

دارد باران می بارد

دور از اینجا

شاید مثل سگ بلرزم از سرما:

دارد شب می شود،

وقت مرگ و دود و آتش.

ایست

بازرسی

«خانم محترم

من با خودم نسبتی دارم

توی این وانفسای بی هنگام؟»

توی چشم هایت باز منم؛

راستی

با چشمت همشهری بودیم

لباس هایمان روی یک افسوس پاره می شد؛

کجایی؟

منیژه گری گرفته من

برای بیژن چاه دریده

گیسوانی مانده است؟

دود می آید روی دهانه شهر

باز همه چیز آرام است

باز همه

باز هم؛

باز هم؟

 

 

پ.ن: آتشی بیفروز...

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 19:15  توسط انسان ریخت  | 

 

(1)

دارم عادت می کنم

به تمام بی خوابی های مرسوم

با تو

با هم بی خوابگی

با ترانه متین یک تغزل بی وقت.

دارم عادت می کنم

که نباشی

و نباشم

            حتی توی خواب.

اگر با طعم قهوه باشد،

داغ تنهایی صندلی هم می چسبد

-حتی با بوی کز نشیمنگاه-

باید عادت کرد...

 

(2)

خیابان های شهر را آسفالت کرده اند

و پیاده رو ها را

سنگفرش هایی به ستبری اکثریت،

مثل دلتای رود که رسوب می کند.

اینجا دریاست:

تهش خورشید غروب می کند،

سرش نهنگ خودکشی؛

وسطش را هم که بخواهی

فقط آرامش است..

با تمام کوه ها هم نمی شود پرش کرد

-خیالی هم نیست-

باید چاق شده باشی

در روزهای بی انقلاب؛

راستی،

آخرین مرگ ها برای که بود؟

 

(3)

کلاغ

            پر

بیچاره هنوز «پر»؟

»از همان روزی که با سنگ خانه اش را زدیم

درها را بستی امشب؟

کلید

            پر؛

»غول را که کشته ایم برادر

شیشه عمرش را شکستیم

عجالتا سنگ است که می پرد

یا شاید آجر

و بیشتر خیال.

هی!

نمکی کجاست؟



* از جنگ متنفرم.

پ.ن: می شنوی مردم را که می خوانند؟...

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1387ساعت 17:17  توسط انسان ریخت  | 


(برای ستاره)

روزها

که ستاره های رنگ رنگ را قاب می زدیم؛

یادمان نبود

شب

چه سیاه است

و چه گود.

 

بانو!

کودکم تیرباران شده است.

ضرب کفش هایش هنوز

روی خطوط موازی خاطرات

می دود:

گاهی سیاه

گاهی سفید

بیشتر سکوت؛

ترانه کودکانگی

با ضرب کامل،

چهار از چهار؛

مارش ِ نظام.

 

بانو!

اینجا

قلبی است که هنوز

گاه و بیگاه ِ تپیدن

می لغزد

و من

- و حتی من اینبار-

سرما زده ام.

دیگر

سبزه صورتم از آفتاب ِ دریا نیست.

سواحلی ها خفته اند

در کشاکش زار.

رد مردانگی

جای شلاق بوران است.

 

بانو!

با گچ سفید

روی تن تفته آسفالت سیاه

-یادت می آید-

نقشه راه ارض موعود را

که باید لی لی می رفتیم؟

بانو!

نقشه راه همانجاست

سربازها رویش رژه می روند؛

ارض موعود اشغال شده است.

 

بانو!

بیرون دروازه های قلبم

زنان و کودکان،

تمام مردم شهر،

سوختن باروهای برجای مانده را

نظاره می کنند.

کودکم روی دیوار می دود.

و من،

اینجا توی قصر

تن می زنم.

می پیچم در بخار مرگ.

و قلبم که دیگر

جای کسی نخواهد بود؛

جز خون

و شهر

و مرگ

و دیوارها که می سوزد.

 

بانو!

کودکی مرده است

کودکانی مرده اند

من دیگر پدر نخواهم بود

شهرزاد قصه ها

هزار و یک شب دیگر

تا صبح

همخوابه خیال خواهد شد؛

و من

شب میلادت را

با هزار و یک شمع

نورانی خواهم کرد،

مانند تمام ستاره های شب

که روی دیوار خاطرات اتاق

می رقصند.




پ.ن: از زندگی سپاسگزارم...


+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:17  توسط انسان ریخت  | 


مانده ایم جنونمان را گردن کی بیاندازیم در این قحطی لیلی!

 
+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1387ساعت 12:20  توسط انسان ریخت  | 


بعضی از روزها مثل بخار می چسبند به لباس پلوخوری ات. انگار بودنشان کلا شرجی است. تویشان غرق می شوی ولی خفه ات نمی کنند. بعضی از روزها هم تو مثل بخار می شوی، می چسبی به بودنت انگار کلا بودنت شرجی است. از روز بیرون می زنی ولی نمی میری. ما هم که مدتی است بوی گوش ماهی فراموشمان شده است. مثل بخار چسبیده ایم به بودن شرجی ات. غرق می شویم، خفه می شویم، می میریم؛ حتی اگر ککت هم نگزد.



 

پ.ن: روز ِ تنها....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم مهر 1387ساعت 14:34  توسط انسان ریخت  | 

 

 

دیروز، توی حمام نه چندان تمیز خانه پدر، توی آینه قناسی که به در آویزان کرده بود، به شهود رسیدم. حالا دیگر ایمان دارم جایی روی تن همه امان، شاید زیر موها روی پوست سر، شاید روی ماتحتمان کنار کشاله ران، شاید پشت شبکیه چشممان، یک جایی حک شده است:  BETA VERSION !




 

 

پ.ن: مردم غریبه اند...

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1387ساعت 13:53  توسط انسان ریخت  | 


چشم هایم را می بندم توی شصت ثانیه ای که برایم گذاشته ای تا آرزو کنم. زمان توی گوشم جیغ می زند. آرزو هایم یکی یکی می آیند:

می خواهم آرام باشم. بدون تیک و تاک دایمی که آهسته آهسته می کشدم. شاید روی یک صندلی، یا روی یک تخت یا حتی چهار زانو نوک تیز یک کوه. فرقی نمی کند. بی صدا، بی تصویر و بدون فکر.

آرامش که کش می آید، می خواهم روی یک زمین پهن باشم که نور گاه و بیگاهی رو یا کنارش می افتد  و او هم باشد و یک آهنگ ملایم بخواند و خیال کنم دارم سرخوشانه می رقصم. فکر کنم حتی می توانم والس را غلط برقصم و خیالم هم نباشد که قدم شماریم به گند کشیده شده است.

وسط رقص، شاید درست وسط چرخ یک گراند والتز، دلم می خواهد تمام شود؛ چیزی شبیه مرگ، کمی آرام تر؛ شاید چیزی شبیه عروج.

تمام شد.



 
+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:28  توسط انسان ریخت  |