|
روز پایان یافته است چشمانم بسته می شود هرچند ماجراجویی ها پیشتر به خواب رفته اند. بدرود دوستان! بانگی می شنوم کشتی بر لنگرگاه سنگی ایستاده است. کف های سفید، موج های خاکستری، و آنسو تر، غروب که راهنمای من است. حباب های شور، باد آزاد، طلوع دریا را می شنوم. بدرود دوستان! بادبان ها باز شده اند، باد شرق می وزد و لنگرها بی تابند. سایه ها دیر زمانی است خفته اند زیر روانداز آسمان. و جزایر در پس هور در خوابند که طلوعش را خواهم دید پیش از آنکه همه چیز پایان گیرد. در سرزمینی غربی تر از غرب آنجا که شب هاش آرام است و خفتن خستگی را می زداید. با نور تک ستاره، آنجا، بالاتر از تیرک های بندرگاه، مینوی شور و آزادی را خواهم یافت بر کناره های دریای ستاره باران شده. بر کشتی خود می رانم! جویای غرب و دشت ها و کوه های خجسته اش. سرانجام تو را بدرود می گویم ای سرزمین میانه! آنک ستاره ها بالای دکل بادبان کشتی من.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم دی 1386ساعت 12:26 توسط انسان ریخت
|
|
||
|
گردان مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر مانند چرخی درون چرخی دیگر بی انجام و آغاز در مارپیچی ابدی؛ مانند گلوله برفی در سقوط از کهسار یا بادکنک یک کارناوال؛ مانند چرخ و فلکی در کار که حلقه ها به دور ماه می تند؛ چون ساعتی که عقربه هاش گذر دقایق را از صورتش می روبند و چونان دنیا که سیبی را ماند در سماعی خاموش؛ مانند دایره هایی که آسیاب های بادی ذهنت می سازد. مانند نقبی که از آن می گذری به سوی نقبی دیگر: فرو از چاله ای، حفره ای به مغاکی که خورشید آنجا رخ نمی نماید؛ چون دری که می چرخد مدام بر رویایی نیمه تاریک؛ یا امواجی خرد که با سنگ کسی در نهر نقش می بندد؛ چون ساعتی که عقربه هاش گذر دقایق را از صورتش می روبند و چون دنیا که به سیبی ماند در سماعی خاموش؛ مانند دایره هایی می یابی در آسیاب های بادی ذهنت. کلیدها مترنمند در جیبت و واژگان در سر: چرا تابستان زود گذشت؟ این چیزی بود که من گفتم؟ عاشقان بر ساحل می گذرند و رد پاهاشان می افتد بر تن شن؛ آیا صدای طبل های دوردست تنها از انگشتان دست تو بر می خاست؟
و بر تکه های این غزل: چهره ها و نام هایی نیمه به یاد مانده که نمی دانی از آن کیست. دیر درمی یابی، جایی می فهمی که دیگر برگ های پاییز به رنگ موهایش درآمده اند. مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر مانند چرخی درون چرخی دیگر بی انجام و آغاز در مارپیچی ابدی؛ مانند تصاویری متلاشی؛ چونان دایره هایی که می یابی در آسیاب های بادی ذهنت.
و بر تکه های این غزل: چهره ها و نام هایی نیمه به یاد مانده که نمی دانی از آن کیست. دیر درمی یابی، جایی می فهمی که دیگر برگ های پاییز به رنگ موهایش درآمده اند. مانند چرخیدن در بی نهایت یک فنر مانند چرخی درون چرخی دیگر بی انجام و آغاز در مارپیچی ابدی؛ مانند تصاویری خاموش؛ چونان دایره ها که آسیاب های بادی ذهنت می سازد. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:23 توسط انسان ریخت
|
|
||