|
اول) کویر را زیاد دوست دارم. آن قدر با دنیای معمولیمان اختلاف بعد دارد که می توان همه چیز را دوباره تعریف کرد؛ از آغاز. آنجا که می روی یک باره عوض می شوی. اصلا کج و معوج می شوی انگار. یاد سینا می افتم. می خواهم کفش هایم را درآورم. باید پابرهنه رفت. دوم) سال هایی که گذشت، من با کویر زنده بودم. اما وقتی با چیزی زندگی می کنی، دیگر نمی بینی اش، برایت مثل هوا می شود. یک چیز معمولی که گاهی می توانی چند لحظه ای در سینه ات حبسش کنی: یک وجود مجهول! مثل نفسی که می آید و می رود – اغلب اوقات! ولی این بار فرق داشت. من نگاهم را در چارچوب پنجره ها قالب گرفته بودم و کویر داشت از سرم سر می رفت! شدم کرم خاکی؛ تبریک نمی گویی؟ چندم) در کویر رنگ هم تعریف دیگری دارد. انگار کن که آدمیان باز هم دارند خودشان را به طبیعتشان تحمیل می کنند. هر آنچه کویر قهوه ای است و یک دست، مردم کویر زندگی را پر رنگ کرده اند. نمی دانم کویر هم از روی نجابتش است که تکان نمی خورد یا او هم تشنه رنگ بوده است در سال های بی شمار بی انسان! اما تصویر رنگ ها در قالی و لباس و نگاه مردمان کویر، غربت شادانه ای را برای کویر رقم می زند. شاید این هم از ذات کویر است؛ هم چنان سترگ، هم چنان تنها. بعدا) اما از همه چیز کویر شهره تر، ستاره بارانش است در شب ها. نور باران است آن بالا، بالای سر کویر. می گویند شب که می شود، کویر بالا تر می آید و آسمان پایین تر: می شود ستاره ها را چید. اما اگر دلت کویر باشد، ستاره را در روز هم می شود دید. می توانی در روز هم جزر و مد قلبت را ببینی. من هم انجا در کویر ستاره ای دارم. آمدم، دیدمش و باز تکانه های قلبم؛ نمی دانم آیا کویر هم ستاره هایش را این قدر دوست دارد؟ آخر) نمی شود به درستی تخمین زد چند بلبل در سراسر گیتی دارند آواز می خوانند. نمی شود گفت آیا واقعا آنها عاشقند بر روی گل یا نه. اما فریاد بی قراری ما از بستان نیست؛ کویر حالی به حالیمان می کند. "فاخلع نعلیک" می زند آسمان. باید پابرهنه رفت!
|
||
|
+
نوشته شده در یکم مهر 1386ساعت 10:4 توسط انسان ریخت
|
|
||