|
اول) از کسی پرسیدند فرق کلاغ چیست؟ گفت کلاغ که فرق ندارد، این بالش از آن بالش مساوی تر است! اما اگر از کرمان دیده ای بپرسند فرق کرمان چیست می تواند در جوابش طومارها بنویسد: کرمان فرق دارد! بگذریم از خیابان شریعتی که شهر را به دو قسمت کچل تر و مودارتر تقسیم می کند! کرمان ذاتا فرق دارد. حتی اگر عرق ریختن ظهر و لرزیدن شب را هم ندیده بگیریم، کرمان باز هم فرق دارد. گل های کوچک شیپوری کنار پارک نشاط را در نظر بگیر، مخصوصا وقتی صدای خنده های آخر تابستان کودکان را هم انعکاس می دهند. آن هم چسبیده به ازدحام عباسعلی... حالا چشمانت را ببند و سکوت خاک را حس کن. جنب و جوشی است انگار در این همه سکوت که تو را با خودش به سفر می برد تا جوانگی؛ هرچند خاک کویر نسبتی با رویش ندارد. بعضی لحظات آن قدر ساکت است که می شود صدای تکان های قلب یک دانه را هم شنید در دل خاک. نور ماه هم که می زند، جیرجیرک ها شاعر می شوند همه. مانند آوازه خوانان دوره گرد لاابلی دور می افتند با نوای کولیشان. شاید برای ساکن طبقه پنجم روبروی یخدان مویدی، دیدنی تر باشد فرق کرمان؛ از پارک پیش رو تا کاهگل خشکیده سقف های پشت سر. کرمان واقعا فرق دارد! دوم) در روزهای کودکی، بیابان برایم جای بامزه ای بود که آدم در آن از تشنگی آن قدر می مرد تا بیفتد کنار جمجمه خشکیده یک گاو، زیر سایه کج و معوج یک کاکتوس! فانتزی ترش هم این بود که در اوج ناامیدی، بانوی مو سیاه سرخپوستی بیاید و ترا از ادامه مردنت بیرون بکشد و شیفته چشمان روشنت شود. آن وقت تو بودی و غیرت مردان نیمه عریان سرخ، که موهایشان را در زیر یک عقاب درسته مخفی می کردند! قدم که بزرگ ترک شد، دیگر نه زیر سایه کاکتوس جایم می شد و نه از سرخپوست ها می ترسیدم. عزمم جزم شده بود به زیارت صحرا. اما آنچه دیدم بیش از توانم بود. این سرخپوست ها چه ها که نمی کنند با تشنگان گم شده! شاهدم هم این عقاب درسته ای که روی سرمان نشسته است! نه می توان نوشت و نه می توان خواند!... چهارم) سوم همان سه نقطه بود که دیدی! حکایت در همان سه نقطه است. این نقطه هاست که برای من کرمان می شود. کرمان بودنش و شهربودنش هم با همدیگر فرق می کند. شهریت (!) کرمان را تنها نام ها نشان می دهند: کرمان چیزی ندارد که با شهر بودن به اشتراک بگذارد! اما بودن کرمان در گرو هزاران سه نقطه است که رنگ های کویر را برای برخی سیاه می کند، برای برخی سفید و برای من هزار رنگ. مهم) اگر از خود کرمان خوسته باشی، ملالی نیست جز گاهی ملالت شهر. مردمان کرمان آدمند بیش تر از آنکه شهروند باشند! گاهی نسبت شهر و آدم ها، نسبت ظرف و مظروف می شود. آن وقت این مایعات، شل می شوند و می افتند ته ظرف، در خانه هایشان. اما من دیده ام کرمان را وقت دلتنگ شهر بودگیش می شود. کرمان را برای نجابتش دوست دارم: نمی گوید بمان، اما در ایستگاه آنچنان می گرید که نتوانی بروی! آخر) آن روزها پدر در گرگان می زیست. الان آمده است خانه. اما ما را هم گاهی می طلبید. جنگل های زیبایی دارد آن جهنم سبز! اما من خاکی ترم. دوست دارم در شن ها بلولم نه بالای درخت ها! از بلندی می ترسم! اصولا گل را چه رسد که در برابر خاک قد علم کند! هرچند کویر کرمان وقتی در آن بیفتی، برایت گلستان می شود. از آتش که سرسخت تر نیست! فقط ابراهیم می خواهد! |
||
|
+
نوشته شده در دوم مهر 1386ساعت 13:26 توسط انسان ریخت
|
|
||