تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت - عاشقانه های بغداد - بخش نخست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2)

در چرخش شن دانه ها

لای هزار رنگ تقدیر

تصویرت محو می شد

مانند دود می چرخید

با تمام نغمه ها

با هزار و یک داستان

با هجمه بی رحم ماه

با گردش باد

            لای برگ های سوزنی کاج های سیاه.

 

سرخ لبهات می خندید

لای این همه آبی

                        بنفش

                                    زرد

پایان بود انگار

تمام شب های روشن این کوچه باغ را.

 

حسرت می ماسید روی دست هام

دور از پیکر نا شکفته ات

و لب هام که خشک می شد

از هرم دوستت دارم های ناگفته

و روحی پیر

که آشفته

کودکیت را می نگریست.

 

دست هایت

دوار

خط می انداخت روی بوم

زمین از رقص تو چرخ می گرفت

عاشقانه ها

از چشمه ساران می جوشید

و افسون دریا

تا ماه خیز بر می داشت؛

پایان بود انگار

            شب را.

 

زاده خشک بوم من

لای حریر نازک هوس می پیچید

با صدای جوان ماهیگیر

که بلم می راند بر دجله.

 

گل می انداخت

چهره شکفته انار

به حرمت آغوش گشاده اش

و او می چرخید

برهنه پا

برهنه مو

با تن پوش زلال خواب؛

پایان بود انگار

نقش با وقار شب را.

 

با شعله اوج می گرفت

نور می انداخت

روی نابینایی خفاش پیر؛

نوازندگان دوره گرد

تردیدهای قلبم را

ترانه می ساختند

و نامه های بی نشان

در جانم شعله می کشید

تا آخرین صبح

تا صبح...

 

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 11:52  توسط انسان ریخت  |