|
(برای یک دوست) توی کله ام، یک رودخانه اثیری جریان دارد. رودخانه ای که درست از پشت کره چشم هایم آغاز می شود. هرقدر کتاب های پزشکی را زیر و زبر کردم چیزی در موردش ننوشته بود؛ اما می دانم که آنجاست. هر وقت به تو فکر می کنم، صدای شلپ و شلوپ می دهد. امروز بالاخره با یک قایق راه می افتم. مثل کاشفان آفریقای سیاه یا حتی شجاع تر، بدون حتی یک همراه که بخواهد راهنمایی ام کند. یک تبر، یک ماشت و کمی آب بر می دارم. می نشینم جلوی آینه. برای آغاز چنین سفری گمان نمی کنم راه بهتری وجود داشته باشد. قایق را زیر پلک بالای چشم چپم می گذارم و سوار می شوم. آینه برای همین جایش ضروری است. بدون آینه سخت می توانی جای خوبی برای به آب انداختن قایقت پیدا کنی. آرام که می روم، آب پر از ماهی و پری های دریایی است. پر از صدا و آواز. روی آب، انگار به قاعده آرمادای اسپانیولی ها کشتی غرق کرده باشند، لباس و تصویر و بطری های پر و خالی شناورند. یک گوشه ای هم انگار تصویری از یک ماده اژدها توی دلتا گیر کرده است. رودخانه که با شتاب از آبشار پایین می افتد صدای مهیبی می دهد. بعد کمی به سمت بالا ادامه پیدا می کند؛ شیبش تند تر می شود و دست آخر مسافتی را کاملا عمودی بالا می رود. لحظات آخر را جان می کند تا سرانجام به شهری روی آب می رسد. مثل ونیز بدون سن مارکو و کبوترهایش یا آمستردام بدون فاحشه هایش. با طرعه ها و کانال ها که پخش شده اند. رودخانه اصلی درست از وسط شهر می گذرد و رسوب پس می دهد. هزار هزار کانال کوچک هم از هزار طرف جدا می شوند و از زیر و روی خانه ها و شکل ها و رنگ ها عبور می کنند. ته رودخانه دریاچه ای است که آب را می مکد. آدم از توی خودش پیچ می خورد و می افتد. قایق فرو می رود تا بستر دریا و پایین تر، تا عمق زمین. کم کم آب تمام می شود. توی بی وزنی، گدازه ها از کنارت رد می شوند و حتی می توانی گاهی تکه ای از آن ها را گاز بزنی –اگر نترسی که مثل آلیس دست و پایت دراز بشود- و معمولا مزه خوبی هم دارند. از ته دالان نور بیرون می زند. زایده هایی مثل کرم از این دیوار تا آن دیوار کشیده شده اند. از لابلای آن ها که دقیق می شوی، ته دالان موجودی است با بال های ققنوس و اندام یک زن. نگاهم که می کند تنم سیخ می شود. حالا می فهمم خاطره ات چرا نمی میرد... توی آینه موج بر می دارد. ماهی طلایی، من و آرمادای اسپانیا بیرون می زنیم. من هنوز روی صندلی منتظرم. پ.ن: امیدهای بزرگ...
|
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:55 توسط انسان ریخت
|
|
||