|
کوله پشتی ام را خیلی دوست دارم. یادت نمی آید. یعنی نمی شود که یادت بیاید. درست فردای همان روزی خریدمش که ترک شدیم. دارد جای خالی ات را پر می کند. تویش را پر کرده ام از سنگ ریزه های گرد هم شکل، درست چهل و نه کیلو و هفتصد گرم. همان وزنی که دوست داشتی برسی. خوبیش این است که دیگر نه باید برود باشگاه ورزشی و نه لازم دارد که برود و توی پارک بدود. خیالمان راحت است که چاق نمی شود. همیشه کناره هایش را عطر می زنم و وقتی با هم بیرون می رویم، حواسم هست که دقیقا محل اتصال بندها به بدنه و درست بین دوتا دسته زیپ روی درش کمی عرق کند. هرچند خیلی سخت بود –دقیقا چهارماه و دو هفته طول کشید- اما تازه حرف زدن هم یاد گرفته است. می خواهم از هفته دیگر کلاس زبان هم بفرستمش. دلم می خواهد حرف زدنش هم درست مثل تو بشود. توی این چند ماه، تمام جاهایی که زمانی با هم رفتیم هم بردمش. کافی شاپ، رستوران، توی خیابان و کوچه و پس کوچه. حتی هر روز با هم می رویم و بساط چاقو فروش دوره گردمان را هم نگاه می کنیم. بعد هم با خنده سرمان را تکان می دهیم و رد می شویم. تازه باور نمی کنی اما قرار است رانندگی هم یاد بگیرد. واقعا دارد جایت را پر می کند. مخصوصا اگر پالتوی پوست پلنگش هم آماده شود؛ دیگر فقط می ماند اینکه برایش مو بکارم و خندیدن یادش بدهم. آخر سرهم باید بدهم شوهر محبوبه خانم –همان که خیاطی دارد- دوتا چشم گربه ای بالای زیپ روی درش گلدوزی کند. فقط می ترسم وقتی درست مثل تو شد، او هم برود. می دانی، اگر او هم برود واقعا تمام می شوم. هم نوشت: وقتی همه خواب بودیم پ.ن: تنها رقصی دیگر... |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت 12:29 توسط انسان ریخت
|
|
||