<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يادداشت‌هاي يك انسان‌ريخت</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 12:13:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سرزمین پدران - بخش نخست</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;(&lt;EM&gt;سرزمین پدران&lt;/EM&gt; ممکن است داستانی طولانی باشد. اگر حوصله ام بگذارد. آن وقت این می شود قسمت نخست!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ورود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گوشه آینه دستشویی ما، تصویری از کلیسای جامع «دومن دو پوازانس» جا خوش کرده است. با همان دیوارهای سفید معروف که پیچک های ارغوانی جبهه شرقی اش را تسخیر کرده است و هر صبحگاه، برگ هاشان نور خورشید را با متانتی خاص روی مجسمه مریم باکره می اندازد. کلیسا شیروانی های سرخ و قهوه ای دارد و هرچند سال ها از عمرش می گذرد، اما هنوز تمیز و استوار است. با دشت سبز پهناوری که تمام دره «وله دو سالوپ» را می پوشاند و تا گور پشته های باستانی اش پیش می رود. می گویند معماران کهنسال فرانک، درختان تناور صنوبر و راش جنگلی را از دامنه های پوشیده از درخت «منشن والد» تا خود دره کشیده اند تا مناره مشهور کلیسا را سرپا کنند. وقتی هم که چوب ها را رطوبت کوهستان و موریانه های وحشی ناکار کردند، پدران و برادران روحانی دیواری آجری به استحکام باورهایشان به دور آن کشیدند تا مناره بلندشان را از خطر سقوط و فراموشی نگاهدارند. مناره ای که تمام حرمت کلیسا به آنهاست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کلیسا بیش از حد متبرک است. بوی تبرکش را می شود حتی از لای صفحات تاریخ شنید. مخصوصا آنجا که دشت به تپه ماهورهای سیاهی می رسد که روزگاری صحنه نبرد بوده است. همانجا که مادران بیرحم طبیعت را پدران مقدس شکست دادند و خاکسترهایشان را توی گور پشته ها مهر و موم کردند. هرچند احترام کلیسا بیشتر به خاطر مناره اش است. آن گونه که در تاریخ نوشته است، مناره را درست همان روزی ساختند که آخرین عفریته را یکی از راهبان صومعه – که نامش در تاریخ نمانده است – به بند کشید. می گویند او را در بشکه ای از آب مقدس فرو کردند و وقتی روحش داشت از سوراخ روی در بشکه فرار می کرد، آن را در پایه های مجسمه مریم باکره به بند کشیدند. گراورهایی که توی صفحات تاریخ مانده است، او را در هیئت زنی خوش اندام نشان می دهد که موهایی بلند و چشمانی درشت داشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناقوس های کلیسا بیش از اندازه بزرگند. آن قدر بزرگ که مناره آجری هم زیر وزن آن شکم داده است. هنوز آخرین پدران روحانی را می شود دید که توی راهروهای خالی صومعه گاه و بیگاه آواز می خوانند و شب ها خودشان را از ترس انتقام شیاطین مادینه با شلاق «تهذیب» می کنند. می گویند روح عفریته ای با موهای شرابی، هر شب پیکرش را از لای در سنگین محرابه بیرون می کشد، خودش را بیصدا توی خوابگاه راهبان و پدران روحانی جا می کند و پاکدامنی اشان را از میان می برد. راهبان کلیسا علاوه بر شلاق های پرگرهی که با آن تن های خسته خودشان را آش و لاش می کنند، مخمل سیاه بزرگی هم زیر بالش هایشان دارند تا روح عفریته را در جولان های شبانه اش به دام بیندازند. هرچند آنطور که تاریخ می نویسد، هرگاه موجودی را در زیر چادرهای مخملی راهبان یافته اند، آنقدر زنده و مجسم بوده است که انگار زنی واقعی به راهروها وارد شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصویر گوشه آینه هم به اندازه تاریخ کلیسا متبرک است. مشحون از نمناکی آب مقدس، بوی کافور و گل های ختمی ریز، صدای آوازهای گروهی کودکانی که نیامده مرده اند و طعم گس خاکستر زنان جادوگر. بعضی ها معتقدند تصویر کلیسا توی آینه تمام دستشویی ها هست، اما هیچ زنی نمی تواند آن را ببیند. انگار قداستی پدرانه آن را از دیدها پنهان می کند. من که باور می کنم. برای دیدن مناره ای به قدمت تاریخ، آن هم گوشه آینه دستشویی، باید مرد بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 12:13:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراژدی فیل کشان</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;نمایشنامه در یک پرده&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(صحنه شبیه یک باغ وحش است. با درخت هایی که برگ های بزرگی دارند. برگ های رنگ و وارنگ. یک فیل دارد وسط صحنه کتاب می خواند. پشه وارد می شود.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشه: سلام آقا فیله. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: سلام پشه خانوم. (آخر فقط پشه های ماده نیش و چیزهای دیگر دارند.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشه: آقا فیله! من اگه بپرم رو کمرت تو چیزیت میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: نه... فکر نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشه: اگه جف پا بپرم چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: بازم بعید می دونم چیزیم بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشه: اگه اون بالا اینجوری کنم چی؟ (دوتا از دست/پا هایش را بالا می برد، دوتای دیگر را به کمر می زند و روی دوتای دیگر می ایستد و کمرش را تاب می دهد.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: (پوزخند می زند) نه، چیزیم نمی شه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پشه: اینجوری کنم چی؟ (جفت اول دست/پاهایش را باز بالا می برد، با جفت دوم دست می زند و روی جفت سوم این پا و آن پا می پرد.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: خیالت راحت رفیق. هیچیم نمی شه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(پشه با لبخند دور خیز می کند و صاف می پرد روی کمر فیل. چشمان فیل کمی گشاد می شود. بعد خانم پشه رقص احمقانه اش را شروع می کند. فیل رنگ به رنگ می شود. آخر سر وقتی پشه روی دست/پاهایش بپر پبر می کند، با صدای چندش آوری کمر فیل می شکند.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیل: (درحالیکه رد محوی از خون دارد از گوشه لبش راه می افتد) فکرشو... نمی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرده می افتد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 464px; HEIGHT: 427px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.saatchi-gallery.co.uk/images/thumbnail1.php/b149616c.jpg&quot; width=585 height=474&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ته نوشت: &lt;A href=&quot;http://ghtnameh.blogfa.com/post-14.aspx&quot;&gt;گاوان نر و مردان کهن&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Wild-World-lyrics-Cat-Stevens/94DAF00DD359EE61482569BA0009BD3D&quot;&gt;دنیای وحشی...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 12:00:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاه ماهی ها</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی هنوز نطفه ام در شکم مادر بسته نشده بود، مادرم عاشق ماهی تازه بود. با پدرم و خرسی که توی سیرک محله امان کار می کرد، می رفتند ماهیگیری. پدرم استاد صید قزل آلاهای صورتی بود. آن سال ها هنوز می شد یک قزل آلای صورتی را توی رودخانه هایی که از پشت شهر می گذشتند دید. قزل آلاهای صورتی امروز، فقط اگر دم غروب و از روی تپه های رسی کنار رودخانه نقطه های پشتشان را ببینی کمی به صورتی می زنند. اما آن روزها قزل آلاهای صورتی درست از پشت آبششان تا دم صورتی خوشرنگ بودند؛ با دم و خال های آبی تیره. ماده هایشان هم یک پاپیون زرد راه راه به گردن های کوچکشان می بستند. مادرم عاشق قزل آلای صورتی تازه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما درست روزی که شبش قرار بود نطفه من توی رحم مادرم بسته شود، آقای خرس دوان دوان خودش را به در خانه ما رساند تا شاهِ ماهی ها را که صید کرده بود به مادرم نشان بدهد. شاهِ ماهی ها، با یک تاج ساده طلا و یک لباس بلند نیمه رسمی باید شکوه خاصی داشته باشد. اینطور که برایم تعریف کرده اند تمام تنش پر از زخم هایی بوده که توی سه ساعت جدال با آقای خرس برداشته بود. هنوز نفس نفس میزد وقتی مادرم تصمیم نهایی را در موردش گرفت. بعید است در یک مراسم معمولی خورده باشندش. شاید جور خاصی توی حیاط پشتی کبابش کرده باشند. آن وقت سه تایی به سلامتی هم گیلاس هایشان را بالا برده یاشند. حتی شاید گروه موزیک سیرک به افتخارش مارش عزای جانانه ای نواخته باشد. هرچه باشد او شاهِ ماهی ها بوده و برای هضمش موسیقی با شکوهی لازم است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچه بود، همان شب از لای ستاره های آسمان یکی کم شد. همان ستاره ای را می گویم که از پنجره اتاق زیر شیروانی تو آمد و صاف رفت توی آشپزخانه. کنار سطل زباله ای که از بوی ماهی موج می زد نشست. آن قدر گریه کرد تا کف آشپزخانه و کاشی های قرمزش یکسره نقره ای شرمگینی شدند که گاهی به کف کفش آدم می چسبد. آن وقت خودش را از پله ها بالا کشید و رفت توی اتاق خواب. با تمام وجودش نعره کشید. آنقدر نعره زد تا تمام شهر بیدار شدند. بعد آرام آرام آب شد، از پله های تخت بالا رفت و رد نمناکی توی تمام ملافه ها باقی گذاشت. از همان شب بالای تخت خواب سلطنتی خانه ما نقش یک ماهی را می شود دید که دارد به سمت آسمان بال می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان شب نطفه من بسته شد. هیچکس نمی داند آیا تولد من ربطی به نعره های آن شب یا نقش و نگارهای نقره ای توی آشپزخانه دارد یا نه. حتی کسی توضیحی برای زخم های روی سینه ام که از همان تولدم با من می آیند ندارد. فقط مطمئنم طلسمی در من است که هر بهار باید تمام خیابان ها را درست برخلاف جهت حرکت آدم ها بال بزنم و شب های بی ماه، به هیات یک خرس پشت پنجره ها نعره بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://dommy.com/alan/pix/bear_prints.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.diggiloo.net/?2009fr&quot;&gt;اگر مقدر بود...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 05:48:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید کمی زودتر</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توی شهر یخ بندان بود. آن قدر یخ، که چیز دیگری نمی شد دید. فقط یخ بندان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ته نوشت: آرامم. آرامتر از همیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.global-greenhouse-warming.com/images/SnowBeech.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.lyricsmode.com/lyrics/q/queen/a_winters_tale.html&quot;&gt;یک داستان زمستانی...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اچ.تی.ام.ال</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;مقدمه&gt;&lt;/B&gt;دستانم مداد می خواهد. انگار چیزی توی تاریکی ام دارد روشن می شود. انگار فراموشی هایم دارد کمرنگ می شود؛ نم می کشد. فراموشی ام می شود مثل شیشه های بخار گرفته عینکم وقت چایی خوردن. آن وقت می شود خطوط مبهم پیکره ها را توی تاریک و روشن خاطره ها دید. هرچند واضح تر نمی شود. هیچ وقت تصویر صاف نمی شود. خوب خوب که بشود، بغض می آید توی چشمهات می ترکد تا دیگر هیچ چیزی را نشود دید.&lt;B&gt;&lt;/مقدمه&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;با حروف درشت تر&gt;&lt;/B&gt; دیشب خود خود مرگ پیش ما بود. آمده بود مهمانی. نه که آن پادوی احمق داس به دستش را فرستاده باشد؛ خود خوش بود. با لب های قلوه ای کبود، چشم های سورمه ای درشت و لبخندهای مهربانش. هنوز صدایش با تمام زنانگی اش، طنین طبل ها آفریقایی را به یادم می آورد. با آن بال های خاکستری و سفید و هزار رنگ براق، روی مبل های سبز چرک خیلی خوب به نظر می آید. هنوز پنجمین تکه کیک شکلاتی اش را که خودش پخته بود نخورده بودیم که تصمیم گرفت حرفش را بزند. وقتی می خواهد از این حرف های جدی بزند زیبا تر می شود. انگار غم پر نوری می نشیند توی چشمهاش. بعد آرام پلک می زند و قسم می خورم که پرده های اشک را می شود توی نور بیخ چشم هاش دید. دیشب هم جدی بود وقتی می گفت رفیق! داره تموم میشه ها! &lt;B&gt;&lt;/حروف درشت گستاخ&gt;&lt;حروف آرامی که می شود با آنها دروغ گفت&gt;&lt;/B&gt; حکایت دیشبیمونو نگفتم که دلت باسم سوزه. حالام اگه فیتیله حرفا رو کشیدیم یخده پایین تر نه که یه کلومشون دروغ باشه به موت قسم. یواش میگم که اگه دلت خواست بسوزه باکیش نشه از قلدر بازیامون. خواستم جز خودت کسی نشنفه که ما اگه پهلوونیم، ننه بزنیم شیش پرش.&lt;B&gt;&lt;/حروف آهسته&gt;&lt;حروف معمولی&gt;&lt;/B&gt; وقتی حرفش تمام شد، فقط کمی سکوت بود. بعد هم کیک شکلاتی امان را خوردیم. پرده های اشک آرام راهشان را گرفتند و رفتند پشت شیشه های پنجره؛ شدند کلی باران که داشت باز با ترانه می زد رو شیشه ها. همانجا بود که تمام خاطراتم برگشتند. مثل پری زاده ها روی بخار لیوان چای می رقصیدند. &lt;B&gt;&lt;/حرف های معمولی&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ته نوشت: این صدمین نوشته این وبلاگ است/بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 459px; HEIGHT: 377px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/84/Chocolate_Cake_Flourless_(1).jpg&quot; width=1562 height=1532&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: &lt;A href=&quot;http://www.lyricsfreak.com/q/queen/bohemian+rhapsody_20112599.html&quot;&gt;راپسودی بوهمی...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 07:01:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلوله</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیشب توی خواب دیدمش. نمیدانم چرا این همه راه را تا توی خواب من آمده بود. یک هفته ای را باید منتظر بوده باشد. یک هفته ای می شود که نخوابیده بودم. یا لااقل آن قدر نخوابیده بودم که بشود خوابی دید. شاید به خاطر آن همه فکر خیال توی خیابان بوده باشد. گاهی تنها چیزی که برای آدم می ماند همین فکر و خیال های مازوخیستی اش است –این را همان دیشب به رفیقم می گفتم- و آدم هم که انگار همیشه تنها چیزی است که برای خیالات مازوخیستی اش می ماند. نشنیده ام تا به حال گاوی خودآزار بوده باشد یا جز نهنگ و دلفین که کمی آدم می زنند، جانوری خودکشی کرده باشد. هرچه بود، اگر این همه دلتنگی باعثش بود یا خودش مسیر خوابش را تعیین می کرد؛ اگر اثر نگاه خیره مجسمه مریم مقدس توی پارک بود یا طنین حرف های این و آن توی گوشم؛ هرچه بود دیشب خوابیدم و به خوابم آمد. آن هم درست بعد یک هفته بی خوابی. انگار هیچ چیز عوض نشده بود. فقط اینبار، دایی جان هم توی خوابم بود. هنوز با همان چشم های گربه ای اش نگاهم می کرد. با همان شور و شوق همیشگی اش داشت از رفتنش می گفت و با خنده های همیشگی اش می خواست بفهماند که تمام شده است. اواخر خوابم بود که رفت؛ گم شد. مثل همان روز عصر لعنتی که هیچکس باورش نمی شد آخرین بار باشد. هیچکش، شاید جز همان چشم های گربه ای. نمی دانم بازهم می خواهد بیاید و توی خواب به چشم هایم خیره شود یا نه. حتی نمی دانم دلم می خواهد دوباره بیاید یا نه. اما می دانم که اگر بخواهد باز باید یک هفته ای منتظر بماند. شاید هم بیشترک این بار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ته نوشت: عجیب است اما تنها تصویری که از او برایم مانده، با عینک آفتابی است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mooksartspace.com/files/gimgs/45_andrew-thompson---hotel-insomnia.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Shot-lyrics-The-Rasmus/DE79C8CAB1AC2C534825705F002D7DB3&quot;&gt;گلوله...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 06:13:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر ارواح</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارواح خانه ما سفید نیستند. عادت ندارند شب ها صدای «هوهو» از خودشان در بیاورند. نمی خواهند کسی را بترسانند. اصلا انگار یادشان نیست که مرده اند. هر روز صبح بیدار می شوند و شکم های صورتی اشان را پشت لباس های رنگ و وارنگ قایم می کنند. موهای ژولیده اشان را مرتب می کنند و می روند دنبال کارهای هر روزه اشان. توی خانه ما پر از روح است. انگار سال های سال است که تمام خاطرات و آدم ها تویش تلنبار شده اند. آدم هایی که مرده اند اما غذا می پزند، مهمانی می گیرند، کتاب می خوانند و عشقبازی می کنند. برایشان هم اهمیتی ندارد که ما آدم زنده ها هم توی آن خانه جایی داریم. انگار نمی بینندمان. حتی امروز صبح مادری که گویا سر زا رفته است –هنوز خطوط انتهای شکمش روی لباس آبی آسمانی اش خونی است- بچه کثیف و لختش را به جای مبل روی پاهای من گذاشت. حس مزخرفی است وقتی یک روح تا نصفه توی تنت فرو می رود. روح های خانه ما هر روز یخچال را خالی می کنند و مدفوعشان راه فاضلاب مستراح را بند می آورد. روح های خانه ما زیادند، خیلی زیاد. اما خوب می دانم چکارشان باید بکنم. امشب، وقتی صدای عشقبازی ها و خنده های نخودی اشان درآمد، بلند می شوم و از زیر یک ملافه سفید آن قدر «هوهو» می کنم تا همه اشان فرار کنند. گمان نمی کنم برای یک روح چیزی ترسناک تر از آدم زنده ای باشد که صدای مرده می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ته نوشت: دلیلش &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Day_of_the_dead&quot;&gt;این&lt;/A&gt; بود و حسی که امسال گند زده است به تصوراتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.ainslieroberts.com/images/portraits_large/wuluwait_boatman_of_the_dead.jpg&quot; width=515 height=405&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: &lt;A href=&quot;http://www.lyrics007.com/Queen%20Lyrics/I%27m%20Going%20Slightly%20Mad%20Lyrics.html&quot;&gt;دارم دیوانه می شوم...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 13:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1984+1</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیش سفید برای گوش راست، فیش قرمز برای گوش چپ. فیش زرد را هم باید درست در محل تلاقی خط نگاه دوتا چشمم فرو کنم. یک شوک خفیف دارد ولی زود وصل می شوم. اینجوری می شود تمام زندگی را روی صفحه تلویزیون 42 اینچ تماشا کرد. از همان کودکی ام که انگار با دوربین های هشت میلیمتری دایی جان فراری ام ضبط شده تا همین پریروز که تصویرش را می شود با کیفیت DVD دید. هرچند کمی به ذهنم فشار می آورد، اما می توانم تمام جاهای ناخوشایندش را با دور تند رد کنم. می توانم روی تصویر تو که می آید نگهش دارم یا حتی گوشه های تصویر را بگیرم و روی چشم های تو زوم کنم. آن وقت صدا را خفه کنم و به قول &lt;A href=&quot;http://sheydagooyi.blogfa.com/post-285.aspx&quot;&gt;فلانی&lt;/A&gt;، های های بزنم زیر آواز! حتی می شود تا خود صبح همانجا بنشینم و وقت تماشای بازی های بارسلونای محبوب تصویر چشم های تو را گوشه تصویر نگه دارم. می توانم شب های بی فوتبال را هم مثل روزهای تنهایی جلوی تلویزیون بخوابم و هروقت کابوس ها تکراری سراغم آمدند با چشم هایی که بیش از همیشه گشاد شده اند تصویر تو را نگاه کنم. ایرادی هم ندارد که هروقت دستم را جلو بیاورم جز انتقال خفیف الکترون ها چیزی دستگیرم نمی شود. می دانی؛ دیگر حتی جرات لمس کردن امتداد نگاهت را ندارم. حتی مهم نیست که وقتی ذهنم کم می آورد کم کم توی چشم هایت برفک می افتد یا اندام های عفونی ام ذق ذق می کند. فقط امیدوارم امسال باران خوب بیاید. وگرنه می ترسم برق هم درست مثل تو سهمیه ام نشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.outlookindia.com/images/bagchi_column_20071217.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.lyricsfreak.com/l/leo+sayer/when+i+need+you_20082745.html&quot;&gt;وقتی به تو نیازمندم...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 06:43:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتداد یک داستان واقعی</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کوله پشتی ام را خیلی دوست دارم. یادت نمی آید. یعنی نمی شود که یادت بیاید. درست فردای همان روزی خریدمش که ترک شدیم. دارد جای خالی ات را پر می کند. تویش را پر کرده ام از سنگ ریزه های گرد هم شکل، درست چهل و نه کیلو و هفتصد گرم. همان وزنی که دوست داشتی برسی. خوبیش این است که دیگر نه باید برود باشگاه ورزشی و نه لازم دارد که برود و توی پارک بدود. خیالمان راحت است که چاق نمی شود. همیشه کناره هایش را عطر می زنم و وقتی با هم بیرون می رویم، حواسم هست که دقیقا محل اتصال بندها به بدنه و درست بین دوتا دسته زیپ روی درش کمی عرق کند. هرچند خیلی سخت بود –دقیقا چهارماه و دو هفته طول کشید- اما تازه حرف زدن هم یاد گرفته است. می خواهم از هفته دیگر کلاس زبان هم بفرستمش. دلم می خواهد حرف زدنش هم درست مثل تو بشود. توی این چند ماه، تمام جاهایی که زمانی با هم رفتیم هم بردمش. کافی شاپ، رستوران، توی خیابان و کوچه و پس کوچه. حتی هر روز با هم می رویم و بساط چاقو فروش دوره گردمان را هم نگاه می کنیم. بعد هم با خنده سرمان را تکان می دهیم و رد می شویم. تازه باور نمی کنی اما قرار است رانندگی هم یاد بگیرد. واقعا دارد جایت را پر می کند. مخصوصا اگر پالتوی پوست پلنگش هم آماده شود؛ دیگر فقط می ماند اینکه برایش مو بکارم و خندیدن یادش بدهم. آخر سرهم باید بدهم شوهر محبوبه خانم –همان که خیاطی دارد- دوتا چشم گربه ای بالای زیپ روی درش گلدوزی کند. فقط می ترسم وقتی درست مثل تو شد، او هم برود. می دانی، اگر او هم برود واقعا تمام می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cord.edu/faculty/andersod/magritte_manets_balcony.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هم نوشت: &lt;A href=&quot;http://ghtnameh.blogfa.com/post-6.aspx&quot;&gt;وقتی همه خواب بودیم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Just-One-Last-Dance-lyrics-Sarah-Connor/F752CBA646274E5C48256DF2000B7B22&quot;&gt;تنها رقصی دیگر...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به دیگر سو</title>
<link>http://anthro.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روی دیوار با خط کودکانه ای نوشته بود: «این خط را بگیر و بیا!» با انگشت های کشیده اش سر خط را گرفت (مثل بیرون کشیدن یک تار مو از ظرف سوپ)  و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبلیغات وارده: &lt;A href=&quot;http://ghtnameh.blogfa.com&quot;&gt;قطع – نامه &lt;/A&gt;هم آمد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://fineartamerica.com/images-medium/winter-wonderland-sharon-ramsay.jpg&quot; width=473 height=565&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Send-Your-Love-lyrics-Sting-Police/7549B97B7AD7577248256D9600051083&quot;&gt;عشقت را حواله کن...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 13:28:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anthro&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>anthro</dc:creator>
<guid>http://anthro.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
